عاشقانه بی پایان ما

انگشتر نشون

روز پنج شنبه با هی بعد از مدتی گشتن تو پاساژای مختلف بالاخره انگشتر نشوونم رو میلاد نور خریدم،بی اندازه دوسش دارم و خیلییی خوشگله  .... لحظه خرید انگشتر صدای اذان مغرب میومد این باعث لبخند رو لب من و هی  شد... دادیم انگشتر رو به دستم سایز کردن و هی برام یه قاب گوشی خوشگل جدید خرید و شام خوردیم و با خوبی و خوشی و خنده اومدم خونه ،باور کردنی نیست ، روزی که انگشتر رو خریدم ۵ سال قبلش هی اولین بار بهم پیشنهاد دوستی داده ... خدا رو ممنونیم برای این عشق و دعا میکنیم اتفاقای خوب و خوش یمن پیش رومون باشه، کت شلوار اقا داما و انگشتر عروس خانوم حاضره ، بریم سراغ بقیه کارها و خریدها


روز جمعه با علی و الهام ۴تایی رفتیم سینما و شام کلی خوش گذشت

مدتی که نبودم

تو فاصله  این سه ماه اتفاقای زیادی افتاد ، تو مهر ماه یکبار با خونوادم رفتیم استا نبول دیدن داییام بعد از چند سال... تو آبان ماه بیست روزی اروپا بودم ، سفر خیلی جالب و خوبی بود ، آلمان و ایتالیا و هلند بودم ...مونیخ ، اشتوتگارت ، امزبورن ، آمستردام ، ونیز ، مستره و کلی جاهای دیدنی ... سفر خیلی پرتجربه ای بود 

تعریف کردنی از سفر زیاد دارم 

همین چند روز پیش اواخر آذر با هی رفتیم برای بله برونمون کت و شلوار خرید از میرداماد ، بابا اوکی داده منتظریم طی یه قرار رسمی بابا به بالای هی جواب بده و تاریخ بله برون تعیین کنیم.اما تو این فرصت کلی انگشتر نشون خوشگل دیدم و دیگه میدونم حدودا چی میخام بخرم...کالی کار برای بله برون داریم که باید انجام شه... وای چقد زلزله ها ترسناک بود خدا کنه دیگه نیاد...

دقیقا روزی که ما کت شلوار خریدیم برای هی ، علی رفت خواستگاری الهام...

هفته پیشم از ناهار دعوت بودیم خونه امو اینا و تا اخر شب که مونوپول ی بازی کردیم ...



سلام اندروفین

بعد از ملاقات با شوهر دوستم دکتر داروساز یه کارخونه بزرگ همراه هی ، صحبتاش باعث شد ما بیشتر به فکر ترشح هورمون اندروفین باشیم و کمتر کورتیزول !!! تا روز به روز سرحالتر و سلامتتر باشیم...روزی که دیدیمش عصرش رفتیم ک.وروش که پارکینگش اتیش گرفت و مدتی تو استرس و هیجان بودیم اما بخیر گذشت و بالاخره کل عصرمون رو تو پارک ملت گذروندیم و چقدددر خوش گذشت و با هی ساعتها دردودل کردیم و سبک شدیم...اخر هفتشم با الی و علی رفتیم یه فیلم خیلی باحال دیدیم و شام خوردیم

روزای خوب و سبک پایزی اومدن و من و هی خیلی خوشحال و خوبیم، هفته بعد ایران نیستم و سفرم و بعدشم بیام باز میرم و نیستم تا چند وقت بعدش...



روزهای در حال سپری

اون روزی که مامان و بابام با هی ملاقات کردن روز خوبی بود و ناهار مهمون اقای دوماد اینده بودن و بعدشم کلا نظرات مثبت بود و تا اینجا تنها دلیلی که جوابی به هی اینا ندادیم علت عمل هی بوده و بابا قصد داره کمی زمان بگذره ... در عوض روز تولدم چقدر بینظیر بود...ما هی اینا رو شام دعوت کرده بودیم و هی و دادش بالا جوجه اماده میکردن که با هم هماهنگ کردن برای تولد من ...بعد مامان هم فهمیده و هیچ کس به من نگفته و مامان هی ما رو دعوت کرد شب جمعه شام خونشون و بعدم  وقتی من و مهر تو اتاق بودیم و از اتاق اومدیم بیرون با چراغای خاموش و کیک و کلی بادکنک هلیوم اویزون از سقف با چندتا از عکسای این دوران دوستیمون اویزون از بادکنکا....هی برام بهترین سوپرایز عمرم رو تدارک دیده بود...با هماهنگی خانواده ها

هفته بعد از تولدم برای اولین بار با علی و الی رفتیم چهارتایی پیک و نیک و این هفته هم که گذشت چهارتایی رفتیم شمال و یه گروه چهارنفره خوب شدیم خداروشکر که باهم مچیم و هماهنگ...

ویزای شن.گنم هم اومده میتونم تو پاییز برم اروپا هم برای کار و هم تفریح...و دو سه هفته دیگه میریم خانوادگی خودمون ترکیه دوباره و سفرهای قبل از تاهل رو دارم دونه دونه میرم جای هی عزیزم خالیه خیلی

اگه خدا بخاد بعد از محرم و صفر برنامه های رسمی شدنمون انجام خواهد شد ...در ضمن خوشحالم که پاییز دار میاد

Daisypath Anniversary tickers