X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

عاشقانه بی پایان ما

عمل نامه هی

همه این چند روز کابوس تموم شد....همه این روزا یه چیزی مثل خوره شبا موقع خواب میومد و نمیزاشت خوب بخابم و همش خوابای بیخودی می دیدم و از خواب میپریدم و به این فک میکردم که الان هی مهربونم با یه عالم باند تو بیمارستانه و توانایی اینو نداره که منو اروم کنه و من باید مرهم درداش باشم...اشکام چیک چیک میومد و فک میکردم لوس ترین دختر زمینم...دلم همون بغل گرمش و میخاست که تو شمال تاصب اروم کنارش بخابم و صبا که گرمم بود با فوت کردنش و نوازشش و بازی دستاش رو صورتم چشام رو باز کنم...روز دوشنبه 27 اردیبهشت خونه خاله اینا بودیم با پریس که هی زنگ زد فردا میره بیمارستان بستری بشه برای عملش...دلم هری ریخت....برگشتنی سه تایی برگشتیم از کرج به تهران و این میشد اخرین قرارمون قبل از عمل....با من و پریس کلی شوخی کرد و مارو خندودند و وقتی پریس رفت با هی دوتایی کنار تاکسیای مترو یه جا نشستیم و کلی برام حرف زد....همه اون روز و قیافه هی رو حک کردم تو مغزم و لحظه اخر برام لحظه سختی بود...تو تاکسی تا مسیر خونه بازم دل نازک شدم یکم اشکام اومد....سه شنبه ازمایشای هی رو انجام دادن و شبی که بیمارستان بود برای عمل صبح چهارشنبه من هزارتا حس مختلف داشتم....با ارامش باهاش حرف میزدم و همه امیدم به خدا بود....دکتر هی بهترین جراح مغز و اصابه ایرانه و یکی از بهترینای جهان....علاوه بر همه استرسام، استرس ملاقات با خانواده هی رو هم داشتم...نمیشد نرم و از طرفی  خیلی خجالت میکشیدم....کلا حال خوبی نداشتم....
-------------------------------------------------------------------
29 اردیبهشت 95
صبح ساعت 5 با یه خواب درهم از خواب پریدم...گلوم خشک بود...تو تاریکی گوشیم رو پیدا کردم و رفتم سراغ مسجای دیشبمون با هی...ازش خواسته بودم تصور کنه یه لحظه از زندگیمون رو تو اینده...گفته بود من و تو و سویامونیم تو خونمون   و من و تو نماز میخونیم وسویا نگامون میکنه تازه بلیط گرفتیم واسه اون ویلای رامسر که دوس داری....تا هوا روشن شه دعا کردم و اونم که پاشد بهم مسج داد....وقتی رسیدم جلوی بیمارستان پاهام شل بود...دستام یخ بود....هم بخاطر برخورد با خانوادش و هم نزدیک شدن به عمل هی...تماس گرفتم و خواهرش اومد جلوی در بیمارستان و یکمی حرف زدیم تا استرسم برای روبرویی با خانوادش کم بشه که باباش تلفن به دست اومد جلوی در...تلفنش که تموم شد متوجه حضور من کنار دخدرش شد...یه مرد جاافتاده و خوش رو با موهای نسبتا سفید....میدونست من کیم ولی به روش نیورد و خیلی خوب باهام برخورد کرد و خوش رو و گفت:چرا اینجا وایستادین؟برید تو اینجا گرمه....
تو سالن انتظار مامان هی رو دیدم...کنار یه خانم چادری و چندتا مرد....یکی از مردا شباهت خاصی به هی داشت و فک کردم هی اگه سنش بره بالا  این شکلی میشه...مامانش با خوش رویی بغلم کرد و حال و احوال کردیم و بابقیه سلام علیک کردم ....اونا داییای هی بودن و زندایی هی....بابای هی به دخترش گفت:"زنگ بزن زندایی بیاد پایین،کارت رو بدین تا شی هم بره ببینه هی رو...."صمیمیت و گرمای خانواده هی خیلی به دلم نشست....از لحظه اول
جلوی اسانسور مامانش اسم و شماره اتاق رو گفت و من رفتم بالا...هی رو تخت نشسته بود با لباس عمل...قشنگ زوق داشت وقتی فهمید مامان و باباش منو دیدن و باباش باهام برخورد خیلی خوبی داشته...هردو ذوق داشتیم....یکمی  وقتی بغلش کردم اشکام اومد پایین و اون اشکامو پاک کرد...خدارو برای روحیه قوی  هی شکر
عمل هی ساعت 1 ظهر شروع شد و تا قبل از عمل دوستاش رسیدن و رفتن بالا دیدنش و این وسط بابای هی چندین بار تعارف کرد ناهار بخوریم یا چیزی سفارش بدیم....
وقتی گفتن هی رفت اتاق عمل میتونم بگم به جرات که یکی از استرس اورترین قسمتاااااااای طول این عمری بود که خدا بهم داده بود....انگار بیمارستان واسم تنگ شد....زمان کش اومد نتونستم تحمل کنم و فقط از بیمارستان رفتم بیرون و یه گوشه فقط اشک ریختم همه صحنه هام با هی از جلوم رد شد....خیلیییییی دوسش دارم...و حس کردم الان که نیست یه حالیم که انگار خالیم.....دوست هی میلاد اومد کنارم موند و خواهر هی هم رسید پیشم....ارومم کرد و خودشم خیلی خوب نبود ولی کنترل کرد خودش رو....باهم قران خوندیم و بعد به اصرار بابای هی و دوستاش نصف ساندویچ رو خوردم که اونم ازش دو گاز خوردم چون اون غذا بدترین غذای دنیا بود و اصلا دلم نمیخاستش...چون همه فکرم تو اتاق عمل بود....پشت در اتاق عمل ایستاده بودیم و منتظر بودیم سه ساعت دیگه عمل تموم شه که متوجه شدیم عمل هی تموم شده بعد از یه ساعت و نیم!!!! و دارن میبرنش ای سی یو....نمیدونین چقدر خوشحال بودیم و با مهر محکم همو بغل کردیم و  بابای هی هم بغضش ترکید و بین خنده و گریه جلوی من که زار زار گریه میکردم بهم زل زد و با لبخند گفت:"خیلی خوشحالم....ممنونم که امروز اومدی....خداروشکر".....رابطه عاطفی و خاص خانواده هی با من چیزی بود که بین هر دخدری با خانواده شوهرش پیش نخاهد اومد....مامان هی خیلی نگران بود و من کاملا درکش میکردم....هی عزیزم رو روی تخت بیمارستان بیهوش اوردن و بردن ای سی یو....خانواده هی ازم خاستن برم خونه ولی خودم دلم خاست تا بهوش اومدن هی باشم ....تو بخش ای سی یو خانواده هی از نگهبان خاستن منم بمونم و تو مراقبت ای سی یو بعد از چند ساعت اول مامان هی رفت پسرش رو ببینه و بعد گفتن نامزدشم بیاد ببینتشمامان هی اشک ریزون لباسای ویژه رو به من داد...دیدن هی لای اون همه دستگاه قلبمو فشار میداد اما حس خوب شدنش روزای خوبی رو تو ایندمون نوید میداد....دستاش رو گرفتم...بیهوش بود...دستش رو بوسیدم ودر گوشش گفتم:"شی اومده...خداروشکر خوبی"دستمو رو اروم فشار داد....پرستار گفت دیگه باید بری و من اومدم بیرون و همینجور که لباسام رو عوض میکردم  اشکام اشکای شوقم سرازیر بود و مامان هی جلوی ای سی یو بود و تو بغل هم چند لحظه گریه کردیماوووم....بغلش ، برام غریب بود ...یه زن تپل و کوتاهتر که من تو بغلش جا شده بودم و داشتیم باهم گریه کردیم برای یه عزیز توزندگیمونحس فوق العاده ای بود...بغلش مهربون بود...زندایی هی گفت :"چشمت روشن" و این سراغاز اشنایی من و ورودم به خانواده عزیز و صمیمی هی بود!
ساعت ده شب بود که با چشای پف کرده رسیدم خونه ولی خب حساسیت فصلی رو بهونه کردم وزودم خودمو زدم بخواب  ولی تا صب نخابیدم....
---------------------------------------------------------
30 اردیبهشت 95
صبح زود تماس گرفتم  بیمارستان و فهمیدم هی رو اوردن تو بخش...ساعت ده صب هی  با گوشی باباش زنگ زد بهم...باور کردنی نبود اما خداروشکر....ساعت دو برای هی الورا و ابمیوه خریدم و رفتم ملاقات...زودتر رسیده بودم و باباش وقتی فهمید برام کارت اورد تا برم بالا .....هی عزیزم با یه باند سفید اروم رو تختش خوابیده بود...تا فهمید اومد چند بار اسمم رو صدا کرد....دستاش رو بوسیدم و خداروشکر کردم...بهش الورا دادم و هی گفت:"دیدی گفتم حالم خوب میشه؟"
انقدر کنارش نشستم تا خوابش برد ...همه  ملاقات کننده ها اقوام و دوستا درحالی اومدن توکه من کنار هی نشسته بودم ....
----------------------------------------------------
این چند روز تا روز نیمه شعبان هر روز از ساعت 2 تا 7 یا 8 شب تو بیمارستان بودم و هر روز بهبودیه هی حالمو بهتر کرد....ضمن اینکه کنار باباب و مامان هی هم لذت بردماین چنذ روز همه اقوام هی منو دیدن و همه باهام ارتباط خوبی برقرار کردن...

بابابی هی به هی گفته بود افرین به انتخابت...نه تنها من بلکه همه از شی خوششون اومده...دختر بسیار خانوم و ارومیه
هی فردای نیمه شعبان مرخص شد و رفت خونشون و روزای قبل از مرخصیش چندین بار بابای هی گفته بود :هی نگران نباش اگه شی دوس داشته باشه من میرم میارمش خونمون تا تومدتی که تو  خونه ای ببینین همو....و مامانشم گفته بود بیا خونمون...بعد از مرخصیشم مامان هی باهام تماس گرفت که بیا خونمون و بابت این چند روز تشکر کرد و مهر خواهر هی هم گفت بیا....راستش با وجود دلتنگیم دوس دارم رفت و اومد موکول شه به رسمی شدنمون یکی از دلیلام چهارچوب خانوادگیه خودمه اما از طرفی با وجود اصرار خانواده هی فک میکنم ممکنه بد باشه نرم....من خانوادم تا حدودی از موضوع خواستگارم هی باخبرن اما نمیدونن هی عمل کرده یا اینجور چیزا...چند روز پیش با هی ایمو میکردیم که صدا کرد خواهرشم اومدد و مامانشم اومد و بازم گفت بیا پیش ما بازم ازم تشکر کرد و برام بوس فرستاد

کلا خانواده هی از این لحاظا متفاوتن با خانواده من....مامان من چهارچوب داره و خیلی سختگیره ولی خانواده هی اینطور نیستن....ولی وجه اشتراک ما اینه که هردوخانواده خاکی هستیم اما با این تفاوت که ما غریبه هارو راحت راه نمیدیم و دیرجوشیم ولی هی ایا زود جوشن...
روز اخر زنداییای هی که چادری بودن برخلاف پوشش شون که تو جامعه ذهنیت خاصی داره ادمای باحالی بودن خیلی ازم تشکر کردن و گفتن ایشالله سال دیگه دوتایی بیاین خونه ما
و طلایی ترین لحظه این روزا برام روز پنج شنبه اخر وقت بود که از بیمارستان میرفتم خونه و بابای هی جلوی بیمارستان خسته به یه نرده تکیه داده بود...رفتم جلو بهش تبریک گفتم بابت سلامتی هی و خسته نباشید...حرفاش جوری به دلم نشست که الان که مینویسم چشای این شیه احساسی اشکی شدنگفت:"خیلی خوشحالم که باها اشنا شدم شی جان...من خانواده محترمت رو ندیدم و نمیشناسم اما ارزو میکنم هر چی تو قلبته خدا بهتون بده...تو واقعا خوش قلب و مهربونی....و جدا میگم تو رو مثل دخترم دوس دارم....یه حرفی بهت میگم که پیشگیری کنم از یه اتفاقی....اگه اینجا اونجور که درسته و شایسته تو باهات برخورد نشد یا کم توجهی شد بذار به پای مشغله و درگیری...پیشاپیش ازت معذرت میخام  بابتش...."
عمق فهم و درک بود این حرف و یه احترام عجیبی و حس ارزشی که با وجودم حسش کردم....این نهایت شعور این مرد رومیرسوند....بابای هی فوق العاده بود با قلب طلایی....بابای هی با این حرفش حس احترام رو تووجودم خیلی پررنگ کرد ومطمئن شدم تو آینده این مرد مورد محبتم به صورت خیلی زیااااادی قرار میگیره...جوری که شاید تصور نکنه چون این حرف نهایت شعورش رو نشون داد.وقتی باهاش دست دادم برای خداحافظی هر لحظه ازش دورتر میشدم  انگار بالای سفیدم بیشتر منو از زمین جدا میکردن و اخرین صحنه برگشتم و برای هم همزمان دست تکون دادیم.


حکمت روزای سخت عمل شاید براورده شدن ارزوی دیرینه من بوده...من ارزو میکردم همیشه وقتی ازدواج کردم با خانواده ای وصلت کنم که از ته دلم دوسشون داشته باشم و اونا بهم احترام بذارن....شاید اگه هی خانوادش رسمی به خونه ما میومدن هیچ وقت من و خانواده هی قلبای همو لمس نمیکردیم و اینجوری بهشون حس خوب نداشتم....الان میدونم که روزای خوبی پیش روی همه ماست و از خدا بابت همه چیز مممنونم....سلامتی هی عزیزم و اشنایی با خانواده مهربونش


*خیلی سرم شلوغه و نمیرسم پستای قبل رو کامل کنم سر حوصله همه رو خواهم نوشت

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
Daisypath Anniversary tickers