عاشقانه بی پایان ما

دعوت ذوم

بعد از چند هفته ندیدن هی بازم با دعوت خانواده هی به شکل شدید  برای ناهار پنج شنبه مهمون خونشون بودم...سر راه برای هردومون کاکتوس خریدم و با مترو رفتم....جلوی ورودی مترو هی با ماشین منتظرم بود...هی مسیرای کوتاه رو رانندگی میکنه اخههمدیگرو کلی ماچیدیم و بغل و جیغ...بعد پیش بسوی خونشون...قبل از راه افتادن بهم گفت:"شی سایه بون ماشین روبده پایین افتاب اذیتت نکنه که یه بسته پاستیل افتاد روپام و شی  بااااز ذووووقخونه هی اینا تو یه کوچه سرسبزه و باصفا و خلوت....همه اعضای خونهمنتظرم بودن و دخترعموی هی هم خونشون بود....ناهار غزاهای مورد علاقم رو پخته بودن...کشک بادمجون...ته چینبابای هی سرمیز ناهار یکمی از اصلیتمون و برادرم سوال کرد و کلی حرف زدیم....بعد از ناهار بابای هی برد دخترعموش رو برسونه و از اون طرف عمو و اون یکی دخترعموش رسسدن که به تازگی ازدواج  کرده...من و هی یکمی رفتیم تو تراس نشستیم و حرف زدیم...هی میگفت:"شی مامان بهم میگه این شی با همه دخترای همسن و سالش مفاوته،حتی با دوستای خودش....در عین اینکه مستقل و محکمه خیلی لطیفه....چقدر باحیاس و حد و اندازش رو میدونه...."هی میگفت شی خیلی خوشحالم که خانوادم  اینجوری  دوست دارن...یکمی از بیماریش حرف زدیم و از کلی چیزای دیگه و به جمع پیوستیم....اصرار داشتن برای شام منو نگه دارن که تشکر کردم و هی به تنهایی منو رسوند خونه خالم که اون حوالیه....مهر هم میخاست باهاش بیاد که هی گفت میتونم تنها ببرمش...نگران نباش...وقتی سوار ماشین میشدم مامان هی از پنجره خم شد گفت خداحافظ....چهره خندون و مهربونشموقع خداحافظی  با هی کلی محکم تو ماشین همدیگرو بغل کردیم و اومدم خونه خاله جون.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
Daisypath Anniversary tickers