X
تبلیغات
زولا

عاشقانه بی پایان ما

مهاجرت ، سفر من ، مامان

هیچی قابل پیش بینی نیست! یه هفته قبل از اینکه برم سفر معلم قدیمیم بهم از یو.اس.آ تماس گرفت که  کلی حرف زد هیچ راه گذاشت جلوی پای من و هی برای رفتن...خیلی حرف زدیم و نتیجش هم این شد که تا اواسط پاییز صبر کنیم ، منم رفتم سفر و برگشتم و از برگشت هی شبش با یه دسته گل فرودگاه اومد استقبالم و بعدشم منو رسوند خونه....از همه هیجان انگیزتر اینه که مامان متوجه شد که هی عمل جراحی کرده و تو حرفا متوجهش کردم و نصف استرسم کم شد ...البته بابا هنوز نمیدونه و نیومده تهران و سفر کاریه...حالا بعد از ماه رمضون میریم برای خواستگاری و تحقیقات خونوادع من و بله برونم تابستونه....اما موندن ایران یا رفتن دوتا گزینس که داریم بازم سبک سنگین میکنیم و تصمیمش میمونه به پاییز...در هر صورت چه ازدواج تو  ایران و چه مهاجرت موکول میشه به اخر امسال یا اوایل سال بعد....
خلاصه و در حد ثبت برای خودم مینوسم تا همه اینروزامون یادم بمونه...
سفرم به است انبول عالی بود و جای هی خالی بود...هوا و فضاش که عالی بود و منم برخلاف اینکه اکثرا میرن خرید فقط حساااابی گشتم و حال کردمشهر خیلی زنده و باصفاییه
گل سرسبد این خبرا ، مامانم بود که الان فهمییییده و من واقعا خوشحالم و حس میکنم مامان نسبت به هی حس خوب داره....
یه روز قبل از سفرم هم صرافی رفته بودم دلا ر بخرم و مامان بزرگ همراهم بود که هی برای سوپرایز کردنم اومده بود اونجا و تصادفا با مامانی اونجا هم رو دیدن و هی سرخ و سفید شد اما هر دو از هم خوششون اومد و اینم مرحله جالبی بود!خاله هم که اومده بود دنبال مامانی هی رو دید و نظر همه به هم مثبت بود


سفر که بودم اتفاقای ناگوار ساختمون م.ج.ل..س رو شنیدم و ... که خیلی نارحتم کرد و امیدوارم امنیت مثل سابق برقرار شه و ظاهرا همینطورم هست.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
Daisypath Anniversary tickers