عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دوازدهمیش...

بعد از شرکت زیر نم بارون یه سر رفتم شهرکتا بو بعدشمیه سری خرید برای مامانی کردم و شام خونشون دعوت بودیم...بهم زنگ زدی...بهت زنگ زدم و کلی سر به سر هم گذاشتیم...صدای خنده هات و وقتی دیدم شاد و سرحالی شادم کرد پسر...الان عجیب سرحالم:)