دیروز یه صحنه جلوی چشمام بود که نمیرفت...بعد از کار اومدم خونه و نشستیم پای فیلممون...اما این صحنه ذهنم رو مشغول کرده بود...تو مهمونی اون اولا خیلی وقت پیشا، وقتی من می رقصیدم و هی از دور رو یه مبل نشسته بود و نگام میکرد،انقدر دود قلیون جلوش بود که نمی دیدمش!دلم میخاست نگاش کنم،دلم میخاست برم پیشش اما فقط نگام میکرد...دلم میخاست دورش اون همه دود نبود!...دلم میخاست با چشاش صدام کنه و با لبخند بخاد که برم پیشش...یا بیاد پیشم و دستمو بگیره منو ببره یه جا و بشینه باهام حرف بزنه...بگه "آخه چیته که ساکتی عشقِ من؟چیه که نارحتی...اصلا گور بابای مهمونی عزیزم...لباساتو بپوش میخام از اینجا ببرمت،بقیه بعدا میان...میخام خودم باشم و خودت و حرف بزنیم...میخام ببرمت یه جایی که این همه مزاحم نباشه!دیگه دلم نمیخاد تو هیچ مهمونی از بغل هی جُم بخورم...دلم میخاد فقط کنارش باشم...هرجا که رفت!نمیدونم چرا این حس بهم دست داد...
دلم نمیخاد خانم معلم باشم...راستش آدم سختگیری نیستم برعکس خیلی هم شیطونم مخصوصا کنار هی و آدم غیرقابل پیش بینی میشم و با هی غیرقابل کنترل تر هم میشم،سعی میکنم تا جایی که خودم رو زیر سوال نبرم و بهم ضرر هم نزنه پایه باشم و سازگار...اما به سلامتی خیلی اهمیت میدم...مخصوصا برای خانمها!من همیشه به این فک میکنم که یه روزی از روزای خدا اگه خدا خاست من مادر میشم و بچه ای که تو بدنم بدنیا میاد باید از
یه بدن سالم بدنیا بیاد!نه یه زن با شش های سیاه و پر از دود...بعید میدونم هی که انقدر رو من حساسِ هم دوس داشته باشه که زنش یه ریه سیاه و پر از دود داشته باشه و مدام فلیون بکشه!

با کسی که به من و زندگیم ربط نداره کار ندارم اما با هر کسی که مربوط به زندگیم باشه کار دارم...هی ادمی هست که در ارتباط با منه و این برام مهمه که به خودش،چیزایی که میخوره،کارایی که میکنه ، سلامتیش اهمیت بده...من اهل دود و اینجور چیزا نبودم و نیستم و اگر هم بوده هر شش ماه یه باری یه جایی دوتا پک قلیون بوده...اونم فقط واسه امتحان کردنش...با اینکه یه دختر حرفه ای و مداوم پاش بشینه مخالفم اساسی ، دیگه چه برسه به اینکه تو خونه ذغال درست کنه و قلیون بکشه...که وامصبیتا!البته دوستام هستن که هر لحظه در حال دود و دمن و تو خونشون همیشه بساطش به راهه اما خب من زیاد دوس ندارم!درمورد هی هم این قضیه برام مهم بود و هست و نمیدونم هی چقدر این موضوع رو رعایت کرده چون همیشه کنارش نیستم تا ببینم و قرار هم نیست اینطور باشه و اساس بر اعتماده...بودن تفریحیش برام مشکلی ایجاد نمیکنه و
تفریحی یعنی توی سفر حالا یکی دوبار یا تو یه مهمونی...اما دلم نمیخاد هی برای این چیزا حریص باشه وقتی کمش کرد...درمورد شراب و مشروبات الکلی هم همینطور...اگه حدش حفظ بشه به نظرم چیزه بدیم نیست و هرازگاهی لازمه!اما ترجیح میدم اگه قراره بخورم دیگه از این به بعد فقط با هی باشه و وقتی تنهاییم یا تو یه جمع خاص...
درمورد خانواده خودم باید بگم که مامان من به شدت با هرگونه دود و مشروبات مخالفه و تو این مسئله خیلی سخت گیره و خودش هم تو عمرش علاقه ای حتی به امتحانش هم نداشته...میونه ی خوبی با این چیزا نداره!اما بابا خب تو دوره جوونی تو مهمونیا و یه جاهایی حتما مثل خیلی از مردای دیگه مشروب خورده و الان اما با گذر یه سنی دیگه مثل گذشته نیست و دیگه یه جورایی کلا تعطیلش کرده و هرجا هم جمع میشیم معمولا تشکر میکنه و نمیخوره اما شاید به ندرت پیش بیاد که بخوره و قلیون هم نمیکشه اما در عوض سیگار میکشه و این سیگار کشیدنش بزرگترین غصه روزای بچگیم بود!یادم نمیره روزهایی رو که با غم و غصه به کوتاه شدن عمر بابا فک میکردم و بعضی وقتا یواشکی تو راه مدرسه تا خونه گریه میکردم ...و همیشه با خودم میگفتم من هیچ وقت با یه آدم که مراقب خودش نیست زندگی نمی کنم!غم کوتاه شدن عمر بابا تو اون دوران خیلی اذیتم میکرد و حاضر نیستم روزی دخترم همچین غمی رو تحمل کنه!دختر بچه ها روحیه لطیفی دارن...اولین بار که مشروب خوردم ویلای شمال همراه عمواینا بود...من و پسرعموم و دوستاش و بابا و عمو و مامانا...خود بابا برام ریخت،مامان حس خوبی نداشت اما من کنجکاو بودم...تلخ و تیز بود..بعد دیگه هیچ وقت تو جمع خونوادگی نخوردم و کسی هم مسلما نمیدونه که خوردم یا نخوردم...یه سری اتفاقا و کارای دنیای من رو هیچ کس نمیدونه!و من هم از اون روز تصمیم گرفتم به احترام عقاید خانوادم هیچ وقت جلوی اونها اینکار رو نکنم.