
چه بارون خوشگلیه...چه هوای قشنگیه!همین الان با هی حرف زدم...اونجا خیلی شلوغ بود و ترجیح دادم قطع کنم تا به کارش برسه و مشکلی پیش نیاد...حرف که زدیم گفت تنبیه شده و فردا نمیاد!خندیدم اما خوشحال نشدم که...اما خندیدم تا نارحت نباشه و خودشو سرزنش کنه...بهش گفتم اشکالی نداره و یه روز دیگه همدیگرو میبینیم...اما خدا میدونه چقد دلم میخاست فردا ببینمش...خلاصه امروز بعد از شرکت با مامان رفتیم آرایشگاه و به خودمون رسیدیم و برای هفته دیگه هم وقت آرایشگاه گرفتیم برای یه سری دیگه از کارامون...یه شوی لباس خوب هم بود که کلی لباس از ترکیه آورده بود که انقدر شیک بودن که با وجودی گرونیشون اما می ارزید به لباسای زشت تو پاساژا و نمیشد نخرید...چقدر خوبه آدم بتونه سالی یه بار تو حراجهای فصلی یه سری به کشورای همسایه بزنه تا لباس گرم و سرد یه سالش رو بخره تا اینجا پولش رو الکی خرج نکنه!اینایی که این توانایی رو دارن خیلی خوشبحالشون...هم فال و هم تماشا...صاحب این شو یه خانم وکیله که دفتر وکالتش جردنه و دکترا داره و هرسال با شوهرش ترکیه میره وهم واسه خودش خرید میکنه و هم جنس میاره و چون عاشق اینکاراس کنار وکالت این کارم میکنه... چندتا لباس خریدم...یه پیرهن خریدم که مامان برام انتخاب کرد و به چشم خودم نیومد اما تا پوشیدم همه کسایی که اونجا بودن انقد بد نگاه میکردن که به مامان گفتم بدو اسفند دود کنیم...چندتام مشتری پیدا کرد لباسه اما همین یکی آخریش بود...به تنم خوب نشسته ...پیرهن نه خیلی کوتاه و نه خیلی بلند...بالای زانو که از جلو زیپ میخوره و توش پر از گلای نارنجیه....برعکس من که ازاینا نمی پسندم مامان عاشق لباسای شاد و گل گلیه!و انصافا خیلی شادن...لباسایی که من انتخاب میکنم کلاسیکتر و جدی تره...لباسایی که مامان انتخاب میکنه دخترونه تره...همیشه بعد از خرید کلی انرژی دارم و شادم مخصوصا وقتی لباس به دلم بشینه...اون چندتای دیگه هم که واقعا خوشگلن...بعدش اومدیم خونه و شام خوردم و با هی صحبت کردم...حس خوبیه وقتی برات از ریز تا درشته روزش رو تعریف میکنه...انگار که شریک لحظه هاشی...