یه
سه شنبه...یه سه شنبه که با همه سه شنبه ها فرق داشت...نامه رو دادم
به"هی"...دردودلای همه اون طوفان بود...اون طوفانی که چند ماه ما رو از هم
بی خبر گذاشت....اصلا علت اون طوفان ناگفته های من بود...همه خواسته های من
تو اون نامه بود..."هی"ورق میزد و میخوند و هر ازگاهی یه حرفی ام
میزد...حس میکردم داره فکر میکنه...داشت از دریچه ذهنِ خودش همه چیز رو می
دید و با نگاه و نظرای من مقایسه میکرد!حس میکردم یه جاهایی تعجب میکرد و
یه جاهایی خوشحال میشد و یه جاهاییم بهش فشار میومد!ما با هم کنار اومدیم
و"هی" بهم قول داد که دیگه اون اتفاقات تکرار نشه و از منم فقط یه چیز
خواست و منم خودم قبولش کردم...من میدونم"هی"اونقدر مرد هست که سرِ قولش
بمونه و مثل خیلیا که تا میفهمن همه چیز تموم شد و میفهمن طرف دوسشون داره
میزنن زیر قولشون و سواستفاده میکنن نیست!سه شنبه...اولین شب بیادموندنی ما...کنار هم!