عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

ارزو کردیم

تو ماشین میشینم...پشت فرمون نیست...پشت گردنیه ماشین رو درمیاره تا وقتی برگشته راحتتر ببینیم همدیگرو...دستام سرده...دستامو میگیره تو دستاش و گرمشون میکنه...مهمونی و رقص تانگومون...ارزوهامون...همه اون شب میشه یه ورق از خاطراتِ "شی" و "هی"!

چهارشنبه ای با طعم بغل تو!

تمام راه برگشت رو بخاطر کم خوابی خوابیدم...ارامش داره ادم وقتی "هی" کنارش باشه و کنار اون چشم رو هم بذاره و وقتی چشم باز کرد بین بازوهای "هی" باشه...وقتی سردش شد تنها چیزی که گرمش کنه گرما و محبت اغوشِ مردش باشه..."هی" باشه..."هی"!

یه سه شنبه که با همه سه شنبه ها فرق داشت!

یه سه شنبه...یه سه شنبه که با همه سه شنبه ها فرق داشت...نامه رو دادم به"هی"...دردودلای همه اون طوفان بود...اون طوفانی که چند ماه ما رو از هم بی خبر گذاشت....اصلا علت اون طوفان ناگفته های من بود...همه خواسته های من تو اون نامه بود..."هی"ورق میزد و میخوند و هر ازگاهی یه حرفی ام میزد...حس میکردم داره فکر میکنه...داشت از دریچه ذهنِ خودش همه چیز رو می دید و با نگاه و نظرای من مقایسه میکرد!حس میکردم یه جاهایی تعجب میکرد و یه جاهایی خوشحال میشد و یه جاهاییم بهش فشار میومد!ما با هم کنار اومدیم و"هی" بهم قول داد که دیگه اون اتفاقات تکرار نشه و از منم فقط یه چیز خواست و منم خودم قبولش کردم...من میدونم"هی"اونقدر مرد هست که سرِ قولش بمونه و مثل خیلیا که تا میفهمن همه چیز تموم شد و میفهمن طرف دوسشون داره  میزنن زیر قولشون و سواستفاده میکنن نیست!سه شنبه...اولین شب بیادموندنی ما...کنار هم!

بعد از طوفان همه چیز بهاری شد!

اینجا فقط "شی"مینویسه و از "هی" مخفی میمونه تا روزی که فرصت و شرایط پیش بیاد و "شی" اینجا رو به "هی" نشون بده و حسابی غافلگیرش کنه!"هی" و "شی"یه سالی و چند روزی میشه همدیگرو میشناسن و بعد از یه طوفان کوچولو تو این اشنایی تو یه روز بهاری بالاخره فهمیدن که میتونن فقط کنار هم یه رابطه قشنگ و دوس داشتنی رو شروع کنن...