عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

"هی"فکر "شی" رو خوند!

بعد از دو هفته میبینمش..."هی"میگه:"ترو که دیدم خستگیم درومد..."میگه اما از چشماش خستگی میباره!همین که با این حرفاش خوشجالم میکنه دلم گرم میشه...یه مهمونی یهوییه!"هی"و"شی"و"سان"و"میم"...و یکی دیگه از دوستاشون!شب جالبیه...مخصوصن وقتی"هی"تا فرصت گیر میاره تلاش میکنه تا گازت بگیره!!!وقتی با یه دختر دیگه حرف میزنه و تا میبینه "شی"ازشون فاصله داره خودش "شی"رو وارد جمع حرفشون میکنه!وقتی"شی" داره به این فک میکنه که احتمالا الان "هی"بلندم میکنه تا تانگو برقصیم و "هی"همون لحظه با اینکارش فکر"َشی"رو میخونه و هردو با هم از ته دل میخندن!

هیچی بهتر از یه شب بخیر و صبح بخیر جانانه به ادم کیف نمیده!

شبا که میخایم بخابیم انقدر هردوتامون خسته هستیم که یا من زود خوابم میبره یا "هی"...البته بیشتر "هی" خوابالو زود خوابش میبره....حقم داره چون کلی هر روز کار میکنه و همینم که تا ساعت بک و خرده ای بیدار میمونه کُلیه...وقتی وسط مسج ها خوابش میبره دلم می سوزه واسش و پیش خودم میگم"اخیه...چقدر خستس!"اما هیچی بهتر از یه شب بخیر و صبح بخیر جانانه به ادم کیف نمیده!از این به بعد باید بهش بگم قبل از اینکه خوابمون ببره بهم شب بخیر بگیم و صبا هم یه صبح بخیر جانانه!

یه وقتایی هست که...

یه  وقتاییم هست که "هی" یه چیزایی میگه که انقدر کوچولوئه و ظریف اما دنیای منو قشنگتر میکنه و کل انرژی منفیم رو پاک میکنه و شاید خودش ندونه چیکار کرده..."قربون دستای کوچولوت شم"شاید از صدبار دیدنش شیرین تر باشه..."هی"به خاطر موقعیت کاریش و محل زندگیامون کمتر پیش میاد که زود به زود من رو ببینه ولی پیش میاد که من و دوستام و دوستاش دورهم هستیم و اون نیست و اون موقع هاست که عجیب دلم میخادش ولی دلم رو خوش میکنم به این مسج های قشنگش با اینکه دلم حضورش رو میخاد!من شرایط "هی" رو از اولش میدونستم و این رو هم میدونم که سخته و هر دختری مثل من دوست داره که طرفش رو زود به زود ببینه اما بعضی چیزا همون سختیای زندگیه که ادم باید باهاشون کنار بیاد و یه بهایی بده تا یه چیز بارزش بگیره...پس هیچ وقت بهش غر نمیزنم چون درکش میکنم ولی خب بعضی وقتا دل منطق حالیش نمیشه!

لحظه های دوس نداشتنی!

تو هر رابطه ای یه لحظه هایی هست که ادما دوسش ندارن...تو رابطه ی ما هم بوده لحظه هایی که دوسشون نداشتم ... اما همه این لحظه ها باعث میشن تا "هی" و "شی"یه قدم بهم نزدیکتر بشن و همین اصطکاک ها باعث میشه تا همدیگرو بهتر بشناسن...جاها و لحظه هایی که باعث شده من ناخواسته با حرف و عملی "هی"رو نارحت کنم یا "هی" من رو نارحت کنه...زبونِ و ادم دیگه...بعضی وقتا کاری میشه که ادم پشیمون میشه...و قشنگیش به اون لحظه ایه که میبخشیم همدیگرو...ما تصمیم گرفتیم لحظه ای که از هم نارحتیم بهم بگیم و نذاریم تلنبار بشه...شبی که من و "هی"یه اصطکاک کوچولو داشتیم...وقتی بهش گفتم "یاداوری کن" و اون نارحت شد...منظور منو اشتباه فهمید...و حرفی که "هی" زد و من رو نارحت کرد"چندباری حرفایی زدی که تو دهنِ تو نبوده" و منم برداشتِ خودم رو از حرف "هی" کردم...!بهم از این بابت تذکردادیم اما هنوز دقیق راجعبش حرف نزدیم...