عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

غر های "شی"

انقدر گرفتار هست که از صب بعد از اینکه گفت رسیده محل کارش دیگه هیچ خبری ازش نداشتم تا عصر که از شرکت بیام بیرون!خب دلم میشکنه....خودم رو چقدر قانع کنم که سرش شلوغه؟کار داره...هر چند میدونم این هفته یه کار جدید شروع کرده که بیشتر از قبلیه اما خب من چی پس؟!باشه...قبول...منم کوتاهی میکنم!بعدش که اون مسج که فک کرده بود"تلفن رو روش قطع کردم"...یا هر چیزه دیگه ای...من به این نتیجه رسیدم همه این لجبازیام واسه اینه که دلم ازش نارحته و هی بهونه میگیره...و حاضرم نیستم بهش بگم نارحتیمو که "چرا کم هستی؟"میخام خودش بفهمه....خودش منو بخاد...

قول!

درسته که به "هی"قول دادم تا نارحت بودم بگم اما این دسته از نارحتی ها جوری نیست که من بگمشون!!!الان همه چیز اوکیه و همه چیز خوبه جز کم کاری"هی"تو وقت گذروندن با من....هر چقدر هم کار داشته باشه!و من منتظر میمونم...جمعه شب همراه با ال و دوست پسرش شام بیرون بودم و از نفر سوم بودن بیزارم!به"هی"غیرمستقیم گفتم که تو هم باید میبودی... اگر متوجه شده باشه!از اینا بگذریم امشب کلی حرفای جدی و برای اینده زدیم که من رو بیشتر سردرگم کرده!و یه کنجکاوی هم نسبت به "چهارسال"پیش"هی" دارم که برام نگفتش و فقط خواست که از روش رد شیم!!!اما انقدر خوب بود وقتی بهم گفت"هر جای این کره خاکی باشم دل پیشِ یه وروجکه"خیلی خوب بود!

"شی"صبوره...

قراره جمعه دست جمعی جایی باشیم ... شب "هی"بهم زنگ زد...سرحال وشاد...منم بد نبودم...کل روز رو تو خونه بودم...وقتی ازش پرسیدم برنامه فردا چی شد....گفت که بخاطر دوتا دلیل که خودم هم قبول دارم کنسل شد...منتظر بودم بگه "اون که کنسل شد...اما من خودم میام پیشت که با هم باشیم"اما نگفت...حوصله بیرون رو نداشتم...سان زنگ زد تا دعوتم کنه خونه دخترخالش...کلی اصرار کرد!منم سردرد و بی حوصلگی رو بهونه کردم!که واقعن این نبود...پسرعموم دعوتم کرد برم خونشون تا تنها نباشم همراه دوستاش بود...اونم پیچوندم!علتش یه چیز بود...لج کرده بودم...لج!من با خوم خوب لج میکنم...من دوس داشتم "هی" باشه...و حاضر هم نیستم بهش بگم چون اول باید بدونم اون میخاد یا نه...اونم میخاد من رو ببینه؟!حتی اگر بخاد هم اینطور نشون نمیده یا حتی تظاهر نمیکنه!نرفتم چون میدونستم اگر بگم "من میرم" اون میگه "نرو" و من بدتر نارحت تر میشم..پس بهش گفتم نمیرم...اما ایندفعه اون گفت"برو...حوصلت سر میره"...اما دلم واقعا نمیخاست برم!نرفتم...اما انتظار داشتم"هی"به جای همه این ها باشه حتی برای نیم ساعت!!!من اهل گدایی نیستم و اگر میگم دوس دارم نیم ساعت هم شده باشه برای این هست که میخام بهم ثابت کنه خیلی از حرفاش رو...اما اونقدر هم دلم تنگ نشده که نتونم تحمل کنم...من بسیار صبورم"

دلگیری های من از "هی"

اینجا که قرار نیست همش گُل و بلبل باشه!قراره؟!نع...همه ادما در روز از یه چیزایی دلگیر میشن و از یه چیزایی خوشحال و بعدشم چون همه چیز رو از طرف خودشو میبینن این اتفاقات میفته شاید!اما بگم از دلگیر های خودم!خب تعطیلاتِ و همه همراه با خونواده یا مجردی اینور اونورن!بعله...من خونه بودم...تنهای تنها!"هی"هم روز گذشته با اقوام بود و امروز هم همینطور...من اینو درک میکنم و بهش حق میدم که با اونا باشه...اما اشکال کجاست؟وقتی پسرعمو میبینه تنهایی و میخاد بیاد ببرتت پیش دوستاش...بعد فقط همه پسر نیستن!بعد مهمونی نیست...همه دورهم میخان بشینن و حرف بزنن و چارتا بازی کنن بعد از همه مهم تر پسر عموت باهاته..."هی"تعیین میکنه اونجا نرو...نارحت میشی خب!خودتم زیاد حوصله نداری بری ها....چون میدونی بری بازی که نمیکنی...فقط شاید یه ذره بزنید سروکله هم و شوخی کنید تا تنها نمونی!بعدشم مهمونی که نیست...بعدشم خودِ"هی"که نیست و جایی هست که به هر دلیلی نتونسته پیشت باشه...برقا هم تو خونه رفته..."هی"چرا باید حاضر شه تو تنها بمونی اما همراه با پسرعموت نامزدش و دوستاش خوش نباشی؟با خودم فکر میکنم...من واقعن دوس دارم که با "هی"باشم ولی یه وقتا و لحظه هایی هم پیش میاد که ما نمیتونیم پیش هم باشیم اما میتونیم کاری کنیم که طرف مقابل جای خالی مارو کمتر حس کنه...!البته که چون خودمم حوصله رفتن نداشتم بی چون و چرا گفتم باشه اما نارحت بودم که "هی" نه خودش هست نه شرایطی رو مهیا میکنه که من تنها نباشم!شاید اگر من جای "هی"بودم بهش میگفتم "عزیزم من که میدونم باید الان پیشت میبودم...نتونستم بیام...برو و مراقب خودت باش...جای منم خوش بگذرون"همین اگر"هی"اینو به من میگفت باز هم نمیرفتم فقط خوشحال میشدم نه که نارحت بشم و تو دلم بگم حواسش به من نیست!بهش نگفتم چون هر چیزی گفتن نداره...و به مرور خودش باید خیلی چیز هارو بفهمه...روزی اینجارو میخونه و خواهد دید و شاید اون هم دلایل خودش رو داشته باشه...نمیدونم!میتونست تمام این روزهایی که من تنها بودم رو فقط یک ساعت وقت بذاره تا منو ببینه...اما به هر دلیلی...کار...ترافیک...دوری و یا هرچیزی نکرد!و این متناقضه با این حرفش هست که من هیچ وقت تنهات نمیذارم یا تو برای من از هر چیزی مهم تری!من ادم اهل توقع و گفتن نیستم چون معتقدم خود طرف باید به این شعور برسه...این چیزا گفتن نداره!باید "دل"بخاد...