عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

هنوز اول راهه

اینجور که دارم حس میکنم هنوز اول روزای سختمونه...سختم نه...روزای سردرگمی...نمیدونم!امروز بعد از شرکت خونه بودم و وقتی هی عصر زنگ زده بود خواب بودم و دیگه ازش خبر نداشتم تا بیست دقیقه به یازده شب...اینروزا خیلی کلافه ام...کلافگیم واسه اینه که یه جوریم...نمیدونم اصن چیه!پنج شنبه تو خونه گذشت و بالاخره هم هی اومد تا یکساعت بعدش خوابید که فرداش به موقع بره سر پستش...اما من نه...هی الان خوابیده و من بیدارم و دنیای خودم.

صدای من بعد از خواب

گیج بین خواب و بیداریم...صدای موبایلمه...صدای هی پشت خطه...ساعت از هفت عصر گذشته و من انقدر خسته بودم که وقتی از سرکار رسیدم خوابیدم تا الان...اولش نگران میشه اما بعد که میفهمه خواب بودم کلی قربون صدقم میره:)

صدای من تا چند دقیقه بعد از خواب شنیدنیه!!!

و یه نکته جالب که من هر وقتی از خواب پاشم آروم پا میشم و معمولا با لبخند!!!فقط یه استثنا وجود داره که عصبیم میکنه...با صدای بلند تلویزیون یا صدای یه ادم بی ملاحظه از خواب پاشم یا در اتاق باز باشه!

قراره امشب احتمالا بیاد خونه:)

نهمی

امروز پا به نهمیش گذاشتیم...

وقتی میخام برم یه ورزش جدید و ازش میخام نظرشو بگه و میره تحقیق میکنه و بهم نظر میده!میخونه و بادقت بهم میگه که خوبه اما سخته...دوس دارم نظرش رو بدونم چون ادم دقیقیه...دوس دارم هرکاری که میخام بکنم رو بهش بگم و اونم نظرش رو بگه...نه همینجوری...با علت و تحقیق:)

وقتی صدام میکنه....میگه خیلی دوستت دارم...میگه مرسی که درکم میکنی،من با وجود تو ارومم.

حسی که این روزا تجربه میکنم فوق العادس...سادس...ارومه...سبکه!به نظرم بهترین لطفی که خدا میتونه به ادم بکنه اینه که بهش یکی رو بده که شریکش باشه...شریک دوس داشتنی...حس دوس داشتن و دوس داشته شدن حس نابیه!

وقتی هی بهم میگه نماز خوندم...انقدر حس قشنگی تو وجودم میاد که حد و اندازه نداره...البته تو یه پست میخام یه سری صحبت مفصل از اعتقادات کنم!

چه خوبه با صدای هم از خواب پاشیم

با وجود یه دنیا حال بد...صب زودی پاشدم و پیش بسوی دانشگاه...یه سری کار داشتم...وقتی صب زود هی رو از خواب بیدار کردم و گوشی رو قطع نکرده مسج داد که "دوستت دارم" هم حالم خوب شد...هم اینکه حس کردم امروز روز خوبی خواهد بود...بعد از کارای یونی با ال رفتیم ناهار خوردیم و بعدشم رفتیم و از یه لوازم ارایشی چند تا خرید خوب خوب کردیم...خسته بودم و تو راه برگشت به سمت خونه خوابم برده بود که با صدای موبایل پاشدم...تو اتوبوس بودم...هی پشت خط بود...حس خوبیه که ادم از خواب که پامیشه با صدای دوس داشتنی ترینش باشه...صب هی بهم اینو گوش زد کرد و حالا من میگم...حس فوق العاده ایه...اروم حرف میزد و ازم راجع به امروز سوال میکرد...نمیتونم بگم چه ارامشی بهم تزریق شد...حتی همون چند دقیقه صحبت!لبخند رضایت لبام که ناخوداگاه بود اینو تصدیق میکرد...دلم میخاست شب برگرده خونه اما خب کاراش و قوانین نذاشت!انقدر خسته و گیجم که بعد از یه دوش اب گرم lمیخام بخابم.