عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

آیا براستی ازدواج مرگ عشق است؟شماره دو

من تو این سری از بحثام دلم میخاد حرفایی رو بزنم که وقتی میخونید بتونید ارتباط برقرار کنید و دوس دارم مشکل گشای آدما باشم هرچند در جایگاه اظهار نظر نیستم اما این ها همه تجربه ها و شواهدی هست که میبینم و دلم میخاد گامی بردارم در جهت شاد کردن ادمای جامعه ام و سالم کردن این جامعه!میدونم قدمام کوچیکه اما میدونم خیلیاتون میخونید من میتونم یه تاثیر خوب براتون بجا بذارم و به جاش لبخند رو لباتون بشینه و از زندگی هاتون راضی باشید و شکر کنید خدارو واسه با هم بودناتون.

برای همه مادر ها و پدرهایی که اینجا رو میخونید و پسر و دختر دارید،عروس و دوماد دارید...برای خواهر و برادرهایی که به تازگی برادر و خواهرتون ازدواج کردن...برای همه اعضای خانواده...از همه تون میخام سازنده زندگی بچه هاتون باشید و با دخالت و حس مالکیت فرزندتون زندگیش رو خراب نکنید...بذارید دو نفر خودشون زندگیشون رو بسازن...تو دعواهاشون و تصمیماشون دخالت نکنید و فقط اگر ازتون راهنمایی خواستن کمکشون کنید و هیچ وقت داوطلبانه کاری نکنید.وقتی میخان یه خونه یا یه ماشین بخرن...وقتی میخان یه هزینه ای کنن توی تصمیمشون دخالت نکنید...با زیاد سر زدن بهشون این حس رو براشون القا میکنید که انگار میخاید سر از زندگیشون دربیارید...توقع هاتون رو پایین بیارید و کاری کنید که با میل و عشق سمتتون بیان نه از اجبار و به خاطر حفظ آبرو...


*از این به بعد داستان های واقعی از زندگی زوج هایی رو با اسامی مستعار اینجا مینویسم که بعد از ازدواج عشق رو کشتند!به سادگی و با دستای خودشون!

این روزا

این روزا که داره میگذره هی معمولا 5 صب میره و شبم تا ده خونست،تو این فاصله شی سرکار میره و میاد و بعدم تو خونه خودشو سرگرم میکنه و بعد هی دوساعتی شارژ داره تقریبا و بعد هم خوابش میبره و شی باز شب زنده داری میکنه تا بالاخره خواب مهمون چشاش شه...این روزا اینجوری میگذره.

آیا براستی ازدواج مرگ عشق است؟شماره یک

از تیتر معلومه...میخام یه موضوعی که مدتیه بهش فک میکنم رو راجعش بنویسم...قبل از هرچیزی اینجا قبلا فقط از لحظه هامون مینوشتم اما حالا تصمیم دارم علاوه بر دونفره هامون و لحظه های خودمون یه سری از موضوعات اجتماعی ، معضلات جامعه ،روزانه های خودم یه سری پیشنهاد رستوران و فیلم و موزیک  رو اضافه کنم.موضوعی که بالا نوشتم بیشتر کسایی رو درگیر میکنه و شامل کسایی میشه که عشق رو قبل از ازدواج تجربه میکنن که الان درصد زیادی از جامعه ایرانی رو گرفته چون ازدواج به شکل معرفی و سنتی خیلی کمرنگ تر شده و الان ازدواج از طریق آشنایی دو طرف و ایجاد عشق و دوس داشتن قبل از تشکیل خانواده بیشتر شده...بعضی از این عشق ها قبل از ازدواج دلایل خاصی داره...به اصطلاح یه جور سرابه...وقتی دوطرف با هم هستن همه چیز گل و بلبله و فک میکنن چقدر عاشقن و چه حس خوبی بینشون هست غافل از اینکه چیزی که تجربه می کنن یه عشقِ کاملا کاذبه!اونا فک میکنن زندگی بعد از ازدواج هم همینقد ساده است و همه چیز همینطور پیش خواهد رفت!اما یه واقعیت غیر قابل انکار وجود داره که نباید خودمون رو گول بزنیم!خُب این موضوع از اون موضوع هایی هست که آدمایی رو میطلبه که هر از گاهی از دور بی طرف بی احساس رابطشون رو ببینن و کیفیتش رو بررسی کنن نه اینکه خودشون رو گول بزنن و فقط به وابستگی فک کنن...باید شهامت داشت!
خب الان انواع دوستی های قبل از ازدواج و با هدف های مختلف بوجود میاد...البته نباید بگیم عشق چون خیلی از این احساسات کاذب هست!خیلیا هم یه واسطه فرار از تنهایی یا نیازهاشون وارد رابطه میشن!خیلی از این دوستی ها با هدف مسائل جنسی و یا سو استفاده هست که درصد زیادی رو تشکیل میده چون هنوز تعداد دخترانی که تا قبل از ازدواج به خیلی مسائل متعهد هستند حالا به هر دلیل مذهبی و اعتقادی یا آبرو و ترس زیاد هست،اون دسته از افرادی که توی رابطه تمام و کمال هستند این روزا در حال افزایش هست و دخترانی که عقاید خاص خودشون رو دارند و همین طور پسرها،اکثر حرفایی که من ازشون شنیدم این هست که "عشق انسان هارو به هم محرم میکنه و ما باید از با هم بودن لذت ببریم"...با این حرف که عشق ادم ها رو محرم میکنه موافقم و این دل ادماست که باید باهم یکی باشه و فقط ثبت محضری و امضاها و پایبندی به زور مهریه و این چیز ها بی ارزشه چون انسان ها با چندتا کلمه مسلما به هم محرم نمیشن اما این قوانین باید باشه تا هر چیزی قانونی و توی چهارچوب باشه وگرنه بی بند و باری و هرج و مرج بیشتر میشه هر چندحرفهایی که میزنم یه جامعه نرمال رو میطلبه نه جامعه ای که با وجود این عقاید بسیار بی بند و بار شده و امار خیانت و طلاق و طلاق عاطفی توش بیداد میکنه...مردایی که با وجود داشتن زن و بچه با زنان دیگه در ارتباطن یا بالعکس زنان و مادرانی که به اصطلاح دوست پسر دارند!در واقع زنان و مردانی که زیر یک سقف هستند و زندگی میکنند اما طلاق عاطفی گرفتند!خب البته باید گفت جامعه غرب و نوع تربیت و عقایدش با جامعه ما و باورها و اعتقادات ما قابل مقایسه نیست!و اصلا تو این بحث نمیگنجه!
اما هدف و مخاطب من روابطی هست که هنوز یه سری چهارچوب ها و قوانین رو داره و معمولا با هدف ازدواج پیش میره،شاید روز اول شکل گیری این رابطه ها فقط یه علاقه ساده بوده که با گذر زمان و دیدن خیلی چیزها تصمیم ها رو برای با هم موندن تا همیشه بیشتر کرده و این روزا میبینیم خانواده هایی که حاصل یه عشق قدیمی هستند و به سه دسته تشکیل میشن...
1-اون هایی که با وجود ازدواج و گذر زمان هنوز عشقی پابرجا دارند که روزا و مشکلات زندگی نتونسته دستخوش تغییرشون کنه و هنوز مثل روزهای قبل از ازدواج عاشق هم هستند و شاید مدل و نحو عشق تغییر کرده اما هنوز حس میشه.
2-اون هایی که با وجود ازدواج و گذر زمان بخاطر مشکلات مالی،حواشی و خانواده ها و خیلی مسائل دیگه بعد از دعوا و بی احترامی و بی حرمتی از هم دلزده شدن و بخاطر یه سری مسائل از جمله:تابو بودن و بد بودن طلاق،عادت به هم و خونواده ها همدیگرو تحمل میکنن و زندگی میکنند!اما چه زندگیی؟زندگی سرشار از بی حرمتی و دعوا که هر لحظه میگن:"عجب غلطی کردیم ازدواج کردیم!"
3-دسته سوم اون زوج هایی هستند که بعد از رسیدن پرشور و عشق! به هم ازدواج و گذر چند وقت و تجربه کردن کلیه ابعاد زندگی زناشویی پیش خودشون میگن:"همین بود؟ینی ازدواج همین بود!"و بعد از برطرف شدن نیاز هاشون و رسیدن به هم چون تشنه یه نیاز بودن و اون نیاز هم برطرف شده کم کم عادی میشن و روز رو شب میکنن و شب رو روز و به هم عادت از نوع منفی میکنن!!!و این دسته سوم بیشترین امار رو داره تو جامعه،و بین خانم های جامعه بیشتر باب هست (بخاطر همون محدودیت هایی که جامعه و باورها برای دختر ها میذاره و پسرها تقریبا بیشترشون این رو تجربه کردن) و بعد از برطرف شدن نیاز و کنجکاوی ها چشمشون به دنیای جدیدی باز میشه که با خونه بابا فرق داره و حالا باید مسول باشند و علاوه بر مدیریت کردن خونواده خودشون و شوهرشون باید در برابر خانواده شوهر هم وظایفی انجام بدن اگر مامان خودشون توقعی نداشته باشه!تازه به خودشون میان و حس میکنن چه اشتباهی کردند!

هنر زندگی تو حالت اول هست که بسیار انگشت شمار هستند زوج های این چنینی!

زمان و دوران دوستی قبل از ازدواج حاشیه های زندگی زیر یک سقف رو نداره و بخاطر همین اکثرا تو این دوران همیشه دختر و پسر خوش و خرم هستند و عاشق هم...پسر هزینه کرایه خونه و قبض اب و برق و بنزین و زن و زندگی رو نداره و نمیدونه مهمون داشتن و خرید گوشت کیلویی فلان قد و سفر و مطالبات زن چی هست!چون همه چیز حاضر و اماده هست...مامان لباساش رو مرتب میکنه و اتو...ناهار و شامش به راهه و بابا هم بهش پول تو جیبی میده و حتی اگر کار بکنه وظیفه و تعهدی نداره جز پر کردن باک بنزین و تفریح با دوست دخترش و زندگی برای خودش،دختر تمام خرج و مخارجش توسط پدرش پرداخت میشه و اینطور نیست که از دوست پسرش بخاد که بهش خرجی بده،قبض موبایلش رو بده،واسش لباس بخره و پول دکتر و خورد و خوراک و لوازم ارایشش رو بده!خب همین جا یه مشکل گنده رو ندارن...
چون تو دوره دوستی ملاحظه همدیگرو میکنن!
اما همین زوج تو دوره ازدواج وقتی بهشون فشار میاد که قسط و خرج و مخارج که هست،از طرفی وقتی میرن بیرون زن مثلا فلان عطر گرون قیمت رو میخاد و به مرد زور میاد چون میگه این الویت زندگیمون نیست!زن فلان کفش مارکدار رو میخاد و مرد نمیخره...مرد میبینه شاید زن مثل مادرش از پسخونه برنمیاد...نمیتونه مثل اون غذا بپزه و لباساش رو اتو کنه و هی غر میزنه و به مرد میگه چرا با من همکاری نمیکنی...
و از همینجا بعد از چند بار بالاخره باب دعوا شروع میشه...!
صحنه اول اونجایی هست که دختر میگه خونه بابام که بودم این مشکلات نبود...
صحنه دوم اونجایی هست که پسر میگه تو خونه مامانم فلان کار رو میکرد...
و همین میشه باب یه دعوای مفصل و بی حرمتی...و تمام داستان رمانتیک یه شبه دود میشه میره هوا و اون چیزی که می مونه دو تا ادمن که نقاب نزدن و اون روی سکه رو به هم نشون دادن!بی حرمتی ها اغاز میشود...
این از بخش اقتصادی...
میریم سراغ بخش حواشی و خونواده ها...
زنی که مدام بهترین کادو ها رو برای خونوادش میخره یا به عناوین مختلف به خونوادش سرویس میده بدون اطلاع دادن به همسرش  و مردی که اوایل ملاحظه میکنه اما یه جا دیگه خسته میشه و باب بی احترامی باز میشه!
مردی که سنگ خانوادش رو به سینه میزنه و برای خانوادش خودکشی میکنه و زنش رو در الویت دومش میگذاره و با اینکار شاید باعث بشه قدرت و نفوذ خانواده شوهر و باب دخالتشون تو زندگی زیاد بشه که این خوشایند نیست! زنی که با این بی سیاستی همسرش روز به روز از خانواده همسرش بیزارتر میشه و کم کم بخاطر بی سیاستی مرد،روابطش رو با اونا قیچی میکنه ومرد رو مجبور به انتخاب میکنه بین زن و خانوادش!
همه این مشکلات از این ناشی میشه که مرد و زن نمیدونن بعد از ازدواج عواطفشون و مدل روابطشون تغییر میکنه و بعد از ازدواج الویت اول شریک زندگی هست چون قراره همسفر همه لحظه هات باشه و هیچ موجودی ارزش ناراحت کردنش رو نداره...حتی پدر و مادرت و حتی بچه خودتون چه برسه به دوست و حاشیه ها و حرف ها!نه اشتباه نکنید...پدر و مادر بالاترین و باارزش ترین های زندگی هر دختر و پسری هستند اما الویت اولشون نیستند اما احترامشون واجب هست!دیگه بعد از ازدواج دختری که مامانم مامانم میکنه و باز هم تمام برنامه هاش رو طبق برنامه های مادرش میچینه و نباید انتظار یه رابطه عاشقانه موفق رو داشته باشه همینطور مرد.

اینم در مورد حاشیه خانواده ها که این جزیی ترینش بود و این مسئله خانواده ها شامل پدر و مادر ها و خواهر ها و برادرها بزرگترین عامل و اصلی ترین عامل از بین رفتن عشق بعد از ازدواج هست البته بعد از مشکلات اقتصادی و عدم رضایت اقتصادی و عدم تامین شدن مالی و رفاهی زن از جانب مرد !

عوامل زیادی هست که بعد از ازدواج باعث مرگ عشق میشه و این دوتا از مشاهدات خودم بوده و با وجود اینکه من تجربه ازدواج رو ندارم اما خیلی خوب لمسش میکنم و به قول معروف "نخوردیم نون گندم،اما دیدیم دستِ مردم"...روزهایی بوده که پای حرف دل ادمایی نشستم که بهم گفتن هیچ وقت ازدواج نکن چون فقط اولش قشنگه و منم همه دلیلاشون رو شنیدم...بین همه این ادمای اطرافم فقط یه زوج بودن که قبل از ازدواج 5 سال عاشق هم بودند و حالا بعد از 10 سال عاشق ترن و خیلی از حرفا و نظراشون کمک میگیرم همیشه و میبینم چطور دارن زندگی رو قشنگ کنار هم ادامه میدن،علی رغم همه مشکلات مالی و خانوادگی و جامعه!

یک روز تعطیل و من


امروز تعطیل بود...هی باید میرفت سر پستش،صب که رفت نشستم پای خوندن"چهل نامه عاشقانه به همسرم"اثر نادر ابراهیمی فک کنم که هنوز تموم نشده...نوشته هاشو باید مزه مزه کرد...خیلی قشنگ بودن...توصیه میکنم دانلود کنید و بخونید...بعد هم رفتم سراغ یه خورده طراحی و کارای خونه و موزیک...از صب یه سره فرهاد گوش دادم...یه روز تعطیل ارومی بود...برعکس همیشه  که تا یه روز تعطیل بود من پیک نیک و این ور اونور بودم حالا خیلی وقت میشه که دلم هیج جا رو نمیخاد(یه ذره نگرانم از این روحیه جدید)بعدشم که هی زنگ زد که داره میاد خونه و ساعت نه و نیم خونه بود و کلی حرف زدیم تا موقع خواب.
هی صورتش سوخته عکسش رو که دیدم...واسه خاطر سرماس!آخیه:(
راستش دلم یه سری کارا میخاد...از جمله مسافرت،یه خرید جانانه،از همون کیفا که دوس دارم و خیلی وقته دلم میخادشون،از اون پاستیلِ و شکلاتای خوشمزه خودم که بعد از گرون شدن دلار کمتر خریدمشون از اون مغازهه،دندون پزشکی که کلی وقتِ از ترسم هی میندازمش عقب،یه گلدون که توش یه گیاه خوشگل بکارم،با یه شیشه نسکافه که صب به صب با شیر بخورم!