عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دردودلای شی از همه جا(این پست قصد بی احترامی به هیچ احدی رو نداره)

اما امروز صب که پاشدم دلم واسه خودم تنگ شد...خیلی زیاد...دلم واسه "شی" قبلی تنگ شد...شی قبل خیلی اکتیو و سرزنده بود ولی الان خیلی داغون شده...انقدری که حوصله هیچی رو نداره...خودشم نمیدونه چه مرگشه! شی قبل با شی امروز خیلی فاصله گرفته...همینطور که هی رو بدرقه کردم و عقربه ساعت افتاد رو 8 و نیم دوباره سرم رو گذاشتم رو بالشم...هوای گرفته بیرون و بارون مزید بر علت شد...یه قطره اشک سُر خورد و افتاد رو بالش...دلم خیلی گرفت.چشمامو بستم و به روزای قبل برگشتم...صدای خنده هام...وقتایی که ساعتها با پری تو بازار میگشتم دنبال چندتا مهره و بی دغدغه میخندیدم...وقتی خسته و کوفته از بازار میومدیم و تو یه کثیف خوری بین یه عالمه سیبیل کلفت بی توجه به احدی یه ساندویچ کثیف میخوردیم و میخندیدیم و خوش بودیم...وقتایی که خسته و کوفته از سرکار میومدم و با الی میرفتیم ابشار تهران و بام...میرفتیم بالا و میشستیم و حرف میزد واسم و از شهاب میگفت و میگفت تا دلش اروم میشد و خندون همونجا یه چایی میخوردیم و دوباره برمی گشتیم پایین...روزایی که تو اوج خستگی تو کل 24ساعت یه ساعت پلک رو هم نمیزاشتم و با بچه های خیریه کار میکردیم تا فقط خنده ی یه ادم رو ببینم و حتی بابا و مامان نمیدونستن این همه بدو بدوی من واسه کی و چیه؟چون ادم توداری بودم و هستم...روزایی که همه جمع میشدیم خونه اقارضا ، وحید یا بچه های دیگه و تا صب حرف میزدیم و دردودل میکردیم...روزایی که تمام دغدغه م کارای شرکت بود و دانشگاه و درس...روزایی که با دوستام جمع میشدیم میرفتیم تئاتر...پیاده کلی راه میرفتیم...روزایی که میرفتیم پاساژها رو ساعتها زیرو رو میکردیم و با دستای پر و راضی برمیگشتیم خونه...روزایی که اخر هفته هاش یا مهمونی بودیم یا همگی میرفتیم پیک نیک...الان از اون روزا خیلی فاصله گرفتم...الان دیگه روزام خیلی شبیه به هم شدن...الان دیگه دلم نمیخاد برم خرید مگه اینکه واقعا چیزی لازم داشته باشم...الان دیگه حوصله بازار و پیاده روی و ورزش رو ندارم...الان دیگه وقتی همه دورهم جمع میشن و زنگ میزنن که بیا و میگم حوصله ندارم و نمیام همه صداشون درمیاد که "تو چت شده؟"الان دیگه خیریه رو تعطیل کردم...تئاتر رو تعطیل کردم...پیک نیک رو تعطیل کردم...مهمونی رو تعطیل کردم...و حس میکنم زندگی رو تعطیل کردم.
روزا کار...عصرا خواب...شبا بیدار...دیگه هیچی برام مثل سابق نیست و دلم میخاد انقدر برم تو خودم که هیچی نبینم و نشنوم...شبا طراحی میکنم...موزیک گوش میدم...مینویسم...کتاب میخونم ... از دنبال کردن صفحه های رنگی رنگی اینترنت و اینستاگرام هم دیگه بدم میاد...فلان خواننده...این هنرپیشه...اون مدل...این مدل لباس...اون مدل کفش...این مدل مو! دلم نمیخاد!احساس میکنم دیدنشون حالمو بهم میزنه...همه ما ادما رو چنان غرق این دنیای لعنتی کردن که همیشه از خودمون ناراضی باشیم!همیشه بدوییم تا به بهتره برسیم در صورتیکه هر کدوم از ما بهترینیم...همه مون رو دارن یه شکل میکنن...کی گفته همه باید لاغر و مانکنی باشن؟چرا یه کاری کردن که یه ادم چاق همیشه از خودش ناراضی باشه؟همیشه با عذاب وجدان غذا بخوره؟چرا حتما هم نشینی دوتا رنگ خاص میشه مد امسال...چرا یه دختر و پسر باید از قدشون ناراضی باشن...چرا یه دختر باید دست به عمل جراحی بزنه سوا از مسائل پزشکی و به قصد زیبایی و البته جذب یه جنس مخالف با توجه به بازار رنگارنگ امروز و عروسکای مختلف؟اینا محصول جهان امروزه ماست...محصولی که خودمون داریم با دستای خودمون میسازیمش...و خودمون داریم گور خودمون رومیکنیم؟!
این محصولات همه از غرب وارد میشه و کمترین میزان مصرف رو در غرب داره...طوریکه بارها برخورد داشتم که نمیدونستن خیلی از تکنولوژی ها چی هست و به چه درد میخوره اما ایران یه بچه ابتدایی ازش کاملا اطلاع داره و استفاده میکنه و استفاده سو و خارج از تعادل!این تکنولوژی ها بکر بودن زندگی رو از ادم میگیره...دیگه نمیذاره از زندگی ساده لذت ببریم و همیشه چشم ادم دنبال یه چیزه جدیده...
دیدم و درارتباط با ادم های مختلف تو کشورهای خارجی بودم(که مقایسه غرب و شرق مقایسه اشتباهیه و من موافقم)که یه دختر و یه پسر چقدر ساده ان...چقدر دنیاشون بکر و قشنگه...خونه هاشون رو دیدم و غیر قابل مقایسه با زندگی یه شرقی پر تجمله...همه چیز حرف از سادگی و بیشتر لذت زندگی میزنه...
و این درحالیه که من مخالف کیفیت خوب زندگی نیستم و امکانات اما به شرطی که لذتها و سادگی فدای تجمل و زرق برق نشه...
و من فکر میکنم خسته همین مدل زندگی شدم...خسته این روزا...خسته این ادما...میدونم که پیله ای که دارم دور خودم میپیچم پیله خطرناکیه...یه پیله ست که دارم میپیچم تا خودمو از این چیزا دور کنم...تا خودمو اروم کنم...
دلم روزی رو میخاد که کنار یه سری ادم زندگی کنم که ساده باشن...اروم باشن...سالم باشن...و من کنارشون از زندگیم لذت ببرم...دلم میخاد برم یه جزیره سرسبز یا یه جا تو نپال!اونجا واسه خودم یه خونه داشته باشم و همونجا اروم بی دردسر زندگی کنم!
میدونم من مثل خیلی از دخترا نیستم که دغدغه م این باشه که حالا عروسی کنم...خب مراسم عروسیم اینجا باشه...کادوم اون باشه...ارایشگاهم این باشه...شاید هیچ وقت مراسمی مثل عروسی نگیرم!بعد بشینم و با مامانم غیبت کنم و ساعتها پشت تلفن از کمبود و کاستی های خونواده طرفم بگم و به همسرم غر بزنم،البته که اگر از کسی ناراحتی و بی احترامی ببینم اول مشکل رو تو خودم پیدا میکنم و حلش میکنم...بعد بشینم و این سریالای مزخرف ماهواره رو ببینم و چنان دنبالشون کنم که از نون شبم واجبتر بشه(همین جا بگم که به هیچ احدی توهین نمیکنم و این نظر خودمه و اگر کسی اینطوریه اونم یه جور تفکره و محترم)
داستان زندگی من جوره دیگه ایه...داستان زندگی من قصه دیگه ای...شاید هیچ وقت ازدواج نکنم؛(علیرغم علاقه زیادم به هی و زبونم لال دق کردن مامان و بابا چون همین الانم بهم گفتن که این فکرو از کلت بیرون کن که مجرد بمونی و باید تا قبل از یه سنی که برام مشخص کردن با توجه به ادمایی که هستن و شرایطای خوبشون ازدواج کنم!چون معتقدن بهونه ای وجود نداره) تا اخر عمرم همین طور کار کنم و برم یه گوشه ساکت تو این جهان رو انتخاب کنم و باز هم خیالبافی کنم و داستان بنویسم...شاید هم مثل یه جهانگرد هر از چند گاهی سفر کنم...از این گوشه به اون گوشه...شاید با هی زندگیم رو شروع کنم و با هم باشیم و کنار هی به رویاهام برسم و یه طراح گنده شم و یه روزی تمام دغدغه بشه پختن یه کیک واسش وقتی خسته از کار میاد یا برنامه ریزی واسه یه اخر هفته و یه مسافرت دونفره!همه اینا یه شاید داره که نمیدونم چند درصد شدنیه چون هیچ چیز دست ما نیست مطلق و هر اتفاقی یه بخشیش دست ماست و بقیه ش عوامل دیگس...پس رو هیچ فکری،رو هیچ حرفی ،رو هیچ چیزی حساب باز نمیکنم!

و این متن رو از یه سایت برداشتم که قشنگ حرف دل خودمه و البته نه فقط تو مد...تو کل زندگی:
دنیایی که ما داریم توش زندگی می‌کنیم، دنیای کلیشه‌هاست. رسانه‌ها با همه توان‌شون دارن کار می‌کنن تا مدها رو راه بندازن و پیش ببرن. چیزهای خوب و بد از پیش تعیین شدن، اما به سرعت تغییر می‌کنن. لباسی که امروز و به سلیقه هنرمند مورد علاقه‌تون تهیه شده (که واسه اونم یه تیم بزرگ از برندها و طراحا تعیین کردن) فقط امروز بهترین لباسه. اما پوشیدن همین لباس دو ماه دیگه از شما یه آدما دمده می‌سازه.
مد اگرچه ظاهر آدما رو هدف قرار می‌ده، اما خیلی چیزا برای پیروی از مدها باید تغییر کنن. اولیش طرز فکر ماست که باید به جایی برسه که بهمون بگه اگه می‌خوای خوب به نظر بیای بدو تا به قطار سریع و گرون مد برسی.
می‌شه از این قطار پیاده شد و مسیر دیگه‌ای رفت. مسیری که هنوز ظاهر آدما توش مهمه، اما زیبایی توی اصالت تعریف می‌شه. هر آدمی می‌تونه مدل خودش رو داشته باشه، هر آدمی می‌تونه خالق و طراح یه مدل شخصی باشه، فقط کافیه تقلید نکنه و بدونه که خودش یه تنه می‌تونه حریف موج‌های سنگین مد باشه.
“خودت باش! جهان اصالت رو ستایش می‌کنه” اینو بنویس و روی دیوار اتاق‌ت بزن تا شعار زندگی‌ت باشه. قیافه‌ات رو هر چی که هست، هیکل‌ات رو هر طوری که هست دوست داشته باش. برای بهتر شدن‌ش تلاش کن اما نذار چیزی مانع عشق تو به هرچیزی که داری بشه و یادت باشه بهتر شدن، الزاما چیزی نیست که تو تبلیغات تلویزیونی می‌بینی. تیپ خودت رو بساز و به دیگران نشون بده که چطور می‌شه بدون اسیر مد بودن، خوش‌تیپ و زیبا بود.

در جوابِ خودم به این پست بعد از چند ساعت فکر باید بگم نمیدونم دچار چه حمله ای شدم؟چه اتفاقی برام اقتاده...اما شاید علاج کل این داستان بی تفاوتی باشه...قرار نیست همه جا یه نظری داشته باشیم...بعضی وقتا لازمه دست به سینه نگاه کنیم و شونه بندازیم بالا...شونه بالا میندازم و میگم"گور بابای همه چی،همه چی...میخام خودم اونجور که باید زندگی کنم"من هم مثل همه ادما اینستا و فیس بوک و توییتر و وبلاگ و این کوفت ومرض هارو دارم...فقط نحوه استفادم فرق داره...مهم خودمم و البته هی که جز ادمای نزدیک تو زندگیمه ...بقیه به من چه ربطی دارن...چرا انقدر دلم میتپه واسه همه ادما؟چرا نگران میشم...چرا عصبی میشم...اینجا باید به خودم بگم:"ایتس نان آف یور بیزنیس"

واسه هی از من سخت تره

دلم یه دنیا گرفته...مثل هوای امروز...صب هی میره و مطمئنش میکنم از اون نارحت نیستم...زنگ که میزنه بعد از دو یا سه روز صداش رو میشنوم...دلم برای صداش تنگ شده بود...توضیح میده که تا دوشنبه نمیاد خونه و باید وایسته اونجا...ینی امروز و فردا و احتمالا دوشنبه شب میاد خونه...پس این دو روز هم به اندازه همون تلفنای چند دقیقه ای ازش باخبرم که اگر اونم بشه...و وقتی اصرار میکنه که ناراحتم و میگم نه نیستم میگه:"به من نگو"...صداش گرفته میشه...یه مراقب خودت باش میگم و ارتباط قطع میشه.

----
خدایا خودت مراقب هی باش...من که میگذرونم،سخت هست اما من عادت میکنم...واسه اونم بگذره امیدوارم.چون من حداقل آزادم...شرکتم و بعدم خونه اما هی هر روز باید یه جایی باشه تا یه زمان مشخص و یه کار خاص انجام بده،پس واسه اون سخت تره...بیشتر خسته میشه...اما این دوران رو باید بگذرونه چه الان چه بعدا،به قول معروف آش کشک خالس...سخت و اسون باید بگذرونه و این یه مرحله از زندگیه هر مردیه...بعد هم به ادامه زندگیش برسه و به قول خودش کلاساش و بعد هم رفتنش...

من درکت میکنم هی

صب جمعه...زود پاشدم...هفت بود...وقتی به هی مسج می دادم تقریبا هر پنج دقیقه جواب میداد...خب اخه باید میرفت و حتما داشت اماده میشد...یه لحظه با خودم فک کردم"چقدر سهم ما از هم کم شد،فقط نیم ساعت صبا اونم اگه من بیدار باشم و یه ساعتم شبا و بعدم خودم عمدا شبا میگم که زود بخوابه چون میدونم خستس و از صب سرپا بوده...سهم ما تو یه روز خوش بینانه سه ساعته و این تقصیر هیچ کدوممون نیست...نه هی و نه من...هی خستس و حق داره و من درکش میکنم...اگه نمیتونه از پستش به من زنگ بزنه...امروزم خونه بودم...از صب سرمو یه جوری با طراحی و خونه و موزیک گرم کردم...تا ساعت 7 عصر...قبلش بچه ها میخاستن برن فشم و بهم گفتن بیا که اصلا حوصلش رو نداشتم!نرفتم...یکی از پسرای دانشگاه و دوستای قدیمی میخاست برنامه بذاریم که دست نگه داشتم تا هی بیاد و ببینم کی میتونه باشه که بریم...ساعت 7 منتظر هی بودم و زنگاش...8 شد...حدس  زدم نتونسته...گفتم ده میاد خونه،ده و نیم شد...داشتم دق میکردم...هیچی از گلوم نمیرفت پایین و بغض کرده بودم که نکنه اتفاقی افتاده...همه هم عصر رفته بودن مهمونی و تنها بودم...سرم رو با یه سری اهنگ گرم کردم...کافی بود یه چیزی بشه تا پِق بزنم زیر گریه...هر ثانیه یه سال میگذشت...به این فک میکردم که اگه من خبری ازم نشه هی میتونه به دوستام زنگ بزنه و بالاخره یه جوری ازم باخبر شه اما من چی؟به کی زنگ بزنم...دستم به کجا بنده؟!خلاصه ساعت 11 اینا بود رسید...خداروشکر سالم بود و توضیح داد چی شده...از هی ناراحت نیستم و هی اشتباه فک میکنه...بیشتر از شرایط ناراحتم و این حالت که بهش عادت میکنم...ینی دارم عادت میکنم...دوس ندارم هی فک کنه ازش ناراحتم اما خب ناراحت هستم اما نه از اون...نمیخام وقتی اونجاس حواسش به ناراحتی باشه اما واسه هی هنرپیشه خوبی نیستم...میفهمه!

وقتی برنامه رو بهش گفتم گفت معلوم نیست کی بتونه بیاد...منم تصمیم گرفتم به اون پسره بگم که برنامه رو با بچه ها فیکس کنه و خودشون برن که هی گفت تو برو با بچه ها و خوش بگذرون...وقتی گفتم نمیرم....باز گفت برو...هیچی نگفتم...نمیدونم!تاحالا همچین حسی نداشتم که تمایلی نداشته باشم با دوستام نرم...کلا بیرون نرم...نمیدونم!!!با اینکه روزا تو خونه از کلافگی و بی حوصلگی قشنگ یهو دیوونه میشم اما هیچ علاقه ای به بیرون رفتن ندارم،حتی پیاده روی دوس داشتنیم...حتی رستورانایی که یه روز با دوستام میرفتم...مهمونیا...دورهمیا...ورزش...خرید...اخر هفته ها فشم که دخترونه جمع میشدیم!هیچی...هیچکدوم!میترسم از حسی که اینروزا دارم...اینروزا فقط میرم شرکت و یه راست میام خونه و دیگه شی سابق نیستم...از اینا میترسم...در صورتیکه میبینم ادما دیگه رو...حس میکنم دارم خودمو حبس میکنم اما این حبس واسه اجبار کسی نیست...دارم یه پیله دور خودم میپیچم که میترسم هیچکس یه روز نتونه بازش کنه...حتی خودم.
این روزا میگذرن همشون...همه این روزا تموم میشه و اینا سختیای زندگین و سربالاییاش که هم من و هم هی ازشون رد میشیم و تو این سربالاییها یه چیز میخایم...درک کردن همدیگس...

من درکت میکنم هی.

برهنگی بیماری عصر ماست...


جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی،...

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***