عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

بخند...منم میخندم

خب چند وقت پیش یه جعبه بزرگ مداد رنگی گرفتم که خیلی دوسش دارم...36 رنگه و فعلا جواب کار من رو میده...تو شهرکتاب مسول بخش هنر یه پسر جوونِ هنریه که هر وقت خرید دارم میرم پیش اون و خیلی خوب راهنماییم میکنه...اون روزم نشسته بودم جلوی قفسه مداد رنگیا و با دقت نگاشون میکردم که اومد و ازم سوال کرد که برای چه کاری میخام و خلاصه کلی راهنمایی کرد و بهم گفت خب اگر بخای مداد رنگی پُلی کرومیک فابر بگیری باید 400 هزارتومن پول بدی و همین تک رنگا هم که میخری الان شده 6 هزار تومن...مداد رنگی های عادی فابرکاستل هم خیلی عادیه و من توصیه میکنم با یه بودجه 70 تومنی این مدادرنگیای میلان رو بخری...بدردت میخورن....بعدم درش رو باز کرد و طیف رنگاش رو دیدیم و بعد از خریدن یه مقدار کاغذ و ماژیک رنگ بدن Touch که به تازگی تحریم شده و قیمتش به 10هزارتومن رسیده اومدم بیرون...خب تو سطح کارای من و برای من که تازه طراحی رو شروع کردم این ابزار کافیه و کارم رو حسابی راه میندازه...اما تو سطح پیشرفته کم کم کارم وسیع تر میشه و کم کم باید برم برای دوره های خیاطی و بعد اگه خدا خاست و موفق شدم کارای بزرگتر!
بعضی روزا میشینم رو تختم و روی تخته شاسیم یه مانکن از قبل اماده شده رو یه طرح لباس میدم و رنگ می کنم و وقتی با گردن درد سر بلند میکنم یاد اون روزی میفتم که هی قبل از امتحان بهم گفت:"سرت رو زیاد خم نکن...گردنت درد میگیره!"بعدش یه لبخند میاد رو لبم و اروم اسمش رو صدا میکنم و بعد میگم:"صدامو شنیدی؟بخند...منم میخندم"

یه دوربین به کجا که نرسید؟

اولش خیلی ذوق داشتم که ایده م رو هی بخونه...آخه من همیشه دوس دارم هی یه عینک بزنه به چشمش و عینِ همیشه که حواسش جمعه همه چی هست با دقت راجع به هر چیزی که میخایم بخریم بخونه و تحقیق کنه...راجع به کلاسایی که میرم بدونه و تحقیق کنه و بهم نظر بده...قبل از اینکه یه کفش رو بخرم خوب نگاش کنه و ببینه واسه کمرم ضرر نداره، جنسش خوبه؟ وقتی دارم لوازم آرایش میخرم واسش کیفیتش مهم باشه...کیفیت یه لباس براش مهم باشه(نه در حد افراطی،منظورم در حالت تعادله)وقتی بهم میگه "شی من رو توحساسم...این یعنی که هر چیزی مربوط به من باشه براش حتمن مهمه ، حرفایی که کسی بهم میزنه،سلامتی من، حسای من و فکرام...آرزوهام)دوس دارم وقتی میخایم هر چیزی رو بخریم براش وقت بذاره و با حساسیت همه جنبه هاش رو ببینه...وقتی برای خریدت خوب فکر کنی یه جورایی پولت رو دور نریختی و براش وقت گذاشتی و حتمن قدرش رو هم بیشتر میدونی...داشتم میگفتم...اولش کلی ذوق داشتم...همین پستی که راجع به دوربین نوشتم رو میگم...اینکه دوربین بگیریم...و قبلش هی کلی تحقیق کنه و منم بگردم و باهم تصمیم بگیریم و مزایا و معایب رو کنار هم بذاریم و بخریم...و یاد بگیریم که چطور باهم تصمیم بگیریم و یه چیز رو بخریم و این بشه اولیش و به هم یاد بدیم که باید چیکار کنیم؟زندگی ینی توجه به چیزای کوچیک...حتی خرید کردن هم یه بخش کوچیک اما مهم تو زندگی دوتا آدمه...اینکه من ببینم هی چه جوری خرید میکنه و چه معیارایی داره...هی ببینه من چطوری خرید میکنم...بر چه اساسی و اینجوری بیشتر به روحیات هم پی ببریم...من خیلی از مردا رو دیدم که وقتی با زنشون میرن خرید از همون اول فروشگاه سبد رو با هرچی دم دستشون میاد پر میکنن و عین یه پسر بچه هستن و خیلی زنای این شکلی هم دیدم...در عوض مردا یا زنایی رو دیدم که مرتب به شریکشون غر میزنن که "اینو میخای چیکار؟نخر...این لازم نیست...نه...اینا آفتِ پوله" یه سری مردا رو دیدم که چطور سخت خرج میکنن  و تا رب خونشون رو زنشون درست میکنه (بگذریم از زنایی که خودشون دلشون میخاد محصول هنر خودشون رو بخورن،دارم از جنبه خساست نگاه میکنم)  که مبادا هزینه های اضافه ای متقبل شن... خیلی از زنا رو دیدم که برای پونصد تومن  ارزونتر بودن ساعتی رو تو صف میمونن یا یه جای دور میرن تا ارزونتر بخرن...اما کنار همه اینا یه سری رو هم دیدم که یا تنها میان خرید یا با شریکشون...یه لیست دارن و طبق لیست خرید میکنن و همه چیز در حد تعادله...نه خیلی ولخرج و نه خیلی خسیس...هرازگاهی هم یه چاشنی کودکانه به زندگیشون میدن و مرد یا زن بادیدن زرورق و بسته بندی خوشگل یه محصول اون میخره تا دلش شاد بشه...همین!مثل بچه گیاشون ...اما این همیشه نیست و هر از گاهیه...آدمای دوراندیش بالغن...همیشه حد تعادل دارن...مثلا برای خریدن محصولاتی که خراب نمیشه یا مدت طولانی میشه نگهشون داشت...مثل مواد شوینده یا دستمال کاغذی و برنج و روغن و... به صورت عمده خرید میکنن...ینی خرید جعبه ای که من عاشقشم و این خریدا هر سال یه بار یا هر شیش ماه یه بارهآخه من عاشق اینم که خونه همیشه پر باشه و یه انباری کوچولو باشه پر وسایل و خریدها اینجوری با قیمت کمتری میخرمشون و با نوسان بازار من قیمت ثابتی خریدمش(چون هیچی ارزون نمیشه-البته این مخصوص زندگی ایرانیه و کشور ایرانه نه خارج از کشور)بقیه چیزا مثل سبزی و گوشت و میوه و نون و اینچیزا خریدای روزانه و هفتگیه...بعدشم کنار اینا تنقلات آذوقه خونگی مثل شکلات و پاستیل و آجیل و خوراکیای مخصوص ساعت فیلم دیدن خیلی خوبن!خرید لباس و چیزای این شکلیم که نباید از افراط خارج شه که من بعضی وقتا تو این مورد افراطی میشم و دوس ندارم لباسام تکراری باشه تا جای امکان و حتی شده با رنگ یه شال یا لاک باید یه تغییری ایجاد کنم...اینارو گفتم اما اصل مطلب چیز دیگه ایه!

خلاصه ذوق داشتم که هی این پست مربوط به دوربین رو بخونه... از اولش عین این دختر کوچولوها ذوق داشتم که "آخ جووون...هی برام دوربین میخره،باهم عکس میگیریم...باهم یه دفترچه میخریم با خودکار...بعد میشینیم و همه جاهایی که رفتیم رو مینویسم و از این به بعدم کاملش میکنیم با عکس ، اولش که مسج داد و موافقت کرد و گفت بزن قدش...حسِ اون لحظه ای رو داشتم که بابا برای اولین بار واسم اون دوچرخه رو خرید که یه بوق موزیکال پیانویی روش بود با اون کمکی ها...حس همون وقتایی که پنج ساله بودم و سرپا ذوق بودم...حس همین چند روز پیش که یه بسته مداد رنگی 36 رنگ میلان خریدم...تو همین حال و هوا بودم که یه چیزی مثل نیشگون منو از این حس کشید بیرون..."راستی من که پول ندارم..."اینو فرستاد با چندتا چشمک...همین بس بود!شوخی بود اما شوخیش منو از یه عالمی کشید بیرون که بهم میگفت:"هی برای چی باید برای تو دوربین بخره؟چیکارته؟!!!دوست پسر هست اما فعلا همین نقش رو داره نه بیشتر...هر موقع همسرت بود وظیفشه اما الان هیچ وظیفه ای نداره و همین که باهم می رید بیرون برای هم وقت میگذارید و شام دعوتت میکنه کافیه!تو با خودت چه فکری کردی که همچین درخواستی کردی؟!!!!آره،خیلیا تو رابطه دوستی شون خیلی کارا میکنن اما تو فرق داری چون اساسِ دوستیت فرق داره..."همینطوری تو ذهنم حرفای اینجوری بود که سرزنشم میکرد و چشمام رو تار کرد...بین این همه سرزنش و اشک شیشه گوشیم رو نگاه میکردم که داشت تار میشد بخاطر اشکام...میدیدم هی داره تایپ میکنه:"شی اگه پنج شنبه جور شد میریم خرید کنم. تو با من میای؟"گفتم "میام...دوست دارم...میام..."بعد دیگه کم کم رفتم تو خودم...غرق شدم تو حرفام و فکرامو سالای قبل و همه چیز...

-به روزایی که الهه تعریف میکرد :"نیلوفر نمیدونی چه دختر پرروییه!از اوناس...بیچاره داداشه منو خر گیر اورده،البته من به داداشم میگم خودش میدونه ها ولی روش نمیشه به دختره بگه!دختره میبرتش گرون ترین مرکز خریدا و دست میذاره رو گرونترین چیزا...من به داداشم میگم اینو که نمیخای...یه دوست دختر عادیه واسش خرج نکن!!!"
-به روزی که یکی از دوستام میگفت:"پسر باید برات خرج کنه...وقتی به کم قانع بشه دیگه همونجوری عادت میکنه و عادت میکنی...من و دوس پسرم همیشه میریم رستورانای انچنانی وگرون قیمت و فلان غذا رو میخوریم...فقط قلیونی که میکشیم هفتاد تومن پولشه"
-"ایفونم رو گرفت برد برام فایو جدید خرید"
-"وای اون روز رفتیم از اون فروشگاه برام یه عالمه شکلات خرید...خارجی!"
-"جدا خوشگله؟منم دوسش دارم...اینو از کرمانشاه برام خرید...همیشه ماموریتاش یه چیزی این شکلی واسم میخره"
-با لبخند پر ذوق بهم نگاه کرد و گفت:"امشب میگو خوردیم...گرون ترین"
-"همینطوری داشتیم می گشتیم تو پاساژ و بهم نظر میداد این لباس بهت میاد...بپوش تا بخریمش...یهو یه دستبند دید گفت این با اون لباس که واسه مهمونی میپوشی خیلی بهم میان...بیا بخریمش"
-همینطوری که عکساش رو نشون میداد گفت:"امین هر چی درمیاره صرف خوش گذرونیامونه...خرید و اینورانور...وقتی رفتم کلاس ورزش برام یه ست ورزش کامل خرید...وقتی رفتیم اسکی برام لباس اسکی خرید...لباس این مهمونیمو امین خرید...گوشیمو امین خرید چون میخاست وقتی میره با اسکایپ در ارتباط باشیم."

همینطوری اتفاقا و حرفا اومد جلوی چشمام...با خودم فک کردم:"شاید تا این لحظه هیچ کار این شکلی نه هی برای من کرده نه من برای هی(که وظیفه هم نیست و همش از رو علاقس اما شرط علاقه نیست...ینی لطف طرفه  و اگه کسی اینکارو نکرد کم لطفی نکرده!)،اما حسی که بینمون هست شبیه هیچ کدوم از حسا نیست...همون یه شاخه گل رز...همون یه شاخه گل نرگس ، اون خوراکی خوشمزه از اصفهان...خرمالوا...گردو...اون تخم مرغ ، شوکتی دس داشتنی ، نوشته ها و همه چیزایی که خاطره شدن خیلی قشنگتر و دوس داشتنی هستن برام...برای من باارزشن...
هی عزیزم شاید هر جا میرم و از هر جایی که رد میشم مدام هر چیزی که بهت میاد و نگاه میکنم و فک میکنم که این چقدر به هی میاد...این پیرهن...این کت...این عینک...اون پلیور...یا حتی ممکنه با دوستام بیرون باشم و بگم این برای هی چقدر خوشگله و بهش میاد...وقتی میرم شهر کتاب به فکر خرید یه تقویم سال 93 رومیزی برات باشم تا همیشه تاریخ ها رو ببینی و یادت بمونه یا بین کتابا وقتی "اموزش آلمانی در 6ماه" رو میبینم نگاش کنم و ببینم به دردت میخوره تا برات بخرم و بخونی و یادش بگیری یا نه که وقتی خواستی بری یه چیزایی بلد باشی...اما یه فکر پشتش هست که مانع میشه تا بخرمشون و اونم این که تو معذب شی...باعث بشه به من حس دین کنی و فک کنی مدیونی و حالا که این خرید باید یه چیزی بخرم براش و با این حس برام چیزی بخری!
اما تا جایی که تونستم اگر کوچیک بوده اما یه دنیا فکر پشتش بوده و عشق...وقتی برات اون سه کتابارو با کلی وسواس گرفتم و اول خودم خوندم و بعد دادم بهت تا تو سربازی بخونیشون و بیکار نباشی...وقتی برات اون دفتر یاداشت رو خریدم تا بتونم ذهنت رو اروم کنم و با تخلیه حسات بهت هنرِ نوشتن رو هدیه کنم تا مثل من اروم شی باهاش،حتی وقتی اون پاکت کتابارو گرفتم و کتابارو توش گذاشتم خاستم منظورم رو بفهمی...روش نوشته
                                              SOMETHING SMALL FOR SOMEONE SPECIAL

وقتی فهمیدم سرماخوردی برات قرص کُلداستاپ خریدم تا وقتی اومدی بدم ببری و بخوری تو سربازی اما یادم رفت بهت بدم...میدونم چیزای کوچیکی بودن اما کلی دوس داشتن پشتشون بود...
مثلا یه روز به این فک میکردم که اگه یه روزی برای خودت ماشین خریدی (چون کسی نمیفهمه که من اینکا رو کردم)برای تفریحات خودمون یه زیرانداز،یه ست پیک نیک ؛ منچ و مار پله با تخته نرد برات میخرم!
حتی اونروزی که ساعتت رو دستم کردم وقتی میخاستم بندش رو ببندم و دیدم خراب شده خاستم برات یه ساعت بخرم یا برات ببرم بندش رو عوض کنم اما گفتم شاید نارحت شی اگه بگم بهت...
بودن با من هم سخته هم آسون...هم عجیبه و هم ساده!تو هم فهمیدی من چقدر حساس و ریزبینم و توجه به چیزای کوچیک دنیامو چطوری رنگی میکنه!بودن با من بعضی وقتا مثل آلیس در سرزمین عجایبه!و تو هم به قول خودت قلقِ منو بلدی.من در عین اروم بودن دنیای شیطنتم و در عین یکنواختی پر از تنوعم و سورپرایز...
دیروز عصر وقتی که گفتی:"نیلو چرا بی حسی؟"همه حسامو گفتم بهت...اینکه از خودم بدم اومد بابت خواسته بیخودیم!تصمیم گرفتم دور دوربین رو خط بکشم...بهت گفتم دیگه نمیخامش...قشنگ دیگه نمیخاستمش،با همه ذوقم یه جوری دیگه نخاستمش...بااینکه دوسش داشتم اما تصمیم گرفتم بعدا خودم بخرمش...اما یه اتفاقی افتاد اونم خواسته هی!شاید تاحالا تو این دنیا حرف هیچ کسی رو به اندازه هی گوش ندادم...نه چون مهمه یا دوسش دارم(اونا به کنار و سرِجاش)حس احترام و اینکه هی رو خیلی قبول دارم باعث شد دیگه حرفی روش نیاد...میخریمش برای ثبت لحظه های دونفرمون.میخرمیش حالا که این رو می نویسم دوس دارم دوربین رو بخریم.

سخن آخر:هی تو اینجارو میخونی...اما وقتی میخونی مثل دوست باش نه هی،فک کن هی رو نمیشناسی!سخته...اما نمیخام خوندن وبلاگ باعث تغییرت شه،میخام خودت باشی...هر کاری میکنی با میل خودت باشه طبق عقایدت.

بستنی و اسمارتیز


سرمو میزارم رو پاش...داره تی وی میبینه

از همون پایین بهش نگاه میکنم و میپرسم:"میدونی؟اسمارتیز و بستنی هیچ وقت با هم خوب نمیشن!اگه گفتی چرا؟"

میگه:"چرا؟"

میگم:"چونکه با بستنی که یخه اسمارتیز عین سنگ سفت میشه!حال نمیده..."

میگه:اره عزیزم...راس میگی."

بغلی ترین دختر دنیا


وقتی هنو داری تو فکرات و رویاها دست و پا میزنی و فک میکنی به اینکه "چی شد که ده ماه داره میاد؟چی شد که انقدر با هی حس راحتی کردی که ازش خواستی دوربین رو برات بخره؟(کاری که با هیچ کس نمیکردی!)چی شد که انقدر با این آدم راحت شدی که اگه بفلت نکنه شبا نمیخابی؟بعد با خودت فک کنی یادته اولین بار که تو مسج  گفت بیا بغلم چجوری جبهه گرفتی و جوابشو دادی؟!!ولی از یه روزی به بعد شدی "بغلی ترین دختر دنیا"...دختری که اگه کنار هی باشی یا دستات باید تو دستش باشه یا وقتی رانندگی میکنه با دستات اروم رو پوست گردنش دست بکشی و اروم شی و مطمئن شی که هی هست و کنارته! و اگه روزی خدا خواست و زیر یه سقف بودید تا اخر عمرت هر موقع که رسید خونه بچسبی بهش و یه لحظه جدا نشی ازش و هیچ وقت نگران نباشی ازاینکه برای هی تکراری میشی و از این جادوی زنانه که میگه"هر چی بیشتر کنارش باشی زودتر ازت زده میشه"  نترسی، با خیال راحت یه آهنگ اروم بذاری و با یه لیوان قهوه بیای بغلش بشینی و  یه ریز ازش بپرسی اون با حوصله جواب بده...بعضی وقتا فقط نگات کنه و سکوت...بعضی وقتام بخنده و تهدیدت کنه که میخورتت! و بعدشم کم کم تو همون بغل  خوابت ببره ... چی شد تبدیل شدی به دختری که انقدر باحوصله و اروم شده و دیگه با درایت مسئله هارو حل میکنه؟به حرفا فک میکنی !به همه اینا فک میکنی و مچاله شدی تو تختت تو تاریکی خونه و یه روز تعطیل تنهایی و یه ساعتی هست از هی بیخبری...یهو بهت مسج میده:"آرامشِ من بیداری؟ مچاله شده تو بغلم،نگاه کن کوچولومو..."از همه این فکرا بیای بیرون و حس کنی چقدر خوشبختی♥