وقتی بعد از یه روز کاری شلوغ برمیگردی و بهم میگی:"کل دلتو بریز بیرون..."
بعدم از دیشب و قضیه اینستاگرام میگیم...و من بازم برات شفاف میکنم که "هی !تو فالو نکردی،اینو مطمئنم...اما مطمئنم یکی اینکارو کرده وقتی من و تو شام میخوردیم...و این برام مهمه که چه کسی و چرا دوباره اون چیزی رو که آنفالو شده دوباره برای هی فالو کرده؟و یه روزی حتمن میفهمم...اما نمیخام بیشتر از این کشش بدیم...همه چیز موکول میشه به زمانی که هی همیشه یادم داده و میگه:"ماه پشت ابر نمیمونه" و به قضیه ای که خودم اعتقاد دارم..."اگر حس خوبی تو کسی ایجاد کنی ده برابرش رو میبینی و اگر حس بد ایجاد کنی بازم اون حس رو میگیری بالاخره"و من تمام اون پنج شنبه خوشگلم با یه حرکت زشت یه حس بد شد که خورد تو ذوقم!این توی دنیای بزرگِ ماها بیجواب نمیمونه...حس بدی که به هی دست داد
و اینا مقصرش نه من بودم و نه هی.

و از تو ممنونم هی که با تمام خستگی یه روز کاری برات مهمه ناراحتیا و میای و برام توضیح میدی و ازم میخای برات حرف بزنم...ازت ممنونم.بعد هم برام توضیح میده که به ولنتاین اعتقادی نداره و دوسش نداره و منم بهش میگم که ما هر ماه روز عشق داریم و هر سال روز عشق ما بیست و چهار اردیبهشته...یه ذره که میگذره و اینجارو میخونه بهم میگه"شی من ولنتاین رو دوس ندارم ولی باید بهت یه کادو بدم"
خیلی عصبی و ناراحت میشم!من اینجا ننوشتم که از هی کادو بگیرم...بعد میگه:"دیشب میخاستم بهت گل و شکلات بدم ، میخاستم باهم بریم اما وقتی سرت رو پام بود و چشاتو دیدم،یادم رفت ..."
من هیچ نیازی به گل و شکلات و هیچ کادویی ندارم،درسته هرکس به یادم هست و چیزی برام میخره که میدونه دوسش دارم خوشحالم میکنه اما نخریدنش هم تاثیری تو دوس داشتن نداره!
بعدم به هی گفتم کادوی تو به من همین تلاشت بود که کردی تا یه روز ویژه مرخصی بگیری...بعدم ازش تشکر کردم و گفتم:"مرسی که باهام بودی و تو هر شرایطی سعی کردی ماشینی رو جور کنی که روزای تعطیل حتما خونوادتم بهش احتیاج دارن و من این رو میفهمم و ازت ته دل ممنونم و وقتی که میذاری و یه مسافتی رو میای تا برسی تهران و شب باز هم برمیگردی و همه خطرای راه و خستگیش رو به جون میخری و مرخصیایِ هفته ای اراک که به قول خودت هر هفته اگه اومدی درسته برای خونوادت هم اومدی اما دلیل هر هفته اومدنت من بودم و دیدنم"
و کادوها و کاراشونو عکساشون...تند تند میفرستادن و تو کف این بودن که من و هی چی؟!منم که با خنده مرموز هیچ جوابی ندادم!
بعد از ظهرم نشستم پای یه کتاب اینترنتی و لذت بردم و یه ذره وبلاگم رو اپدیت کردم و کلی به رابطه خودم و هی نقاط ضعف و قدرتش فک میکردم بی طرفانه.به همه چیز...به همه جاهایی که به خاطر هم تغییر کردیم ، به جاهایی که ناراحت شدیم ... به جاهایی که راضی بودیم...به سیر این رابطه.
با مشورت تصمیم میگیریم که هی بیاد و امروز بریم به یه جای قدیمی تهران تا هم اونجارو ببینیم و هم هی خرید کنه...تا هی بیاد آماده میشم و منتظرم...میرسه زنگ میزنه میگه اگه تا دو دقیقه دیگه پایین نباشی امشب نه کولت میکنم نه میبرمت مسواک! میخندم...امروز به یاد اون اردیبهشت کنار همیم... تو پارکینگ لاله زار ماشین رو پارک میکنیم...تو تاریکی راه پله های پارکینگ یهو از زمین فاصله میگیرم و با صدای خنده هردومون دستمو حلقه میکنم دور گردنش...ما تو تک تک و گوشه گوشه های این شهر خاطره میسازیم...نمیدونم هی به چی فک میکنه اما اون لحظه که چونم رو گردنشه و دستامو حلقه کردم دور گردنش زمان واسم یخ میزنه و میرم تو خودم..." خدای من مرسی واسه این تکیه گاه گرم...خدایا میشه هی همیشه واسه رسیدن بهم همینجوری ذوق داشته باشه؟اینجوری عاشقانه منو بدزده،حتی اگه روزی باهم یکی شدیم بازم تا یه جای خلوت پیدا کرد اینجوری یهو تو اسانسورا و راه پله ها سورپرایزم کنه؟؟؟!خدایا مرسی واسه اینکه هی ماله منه..."وقتی میزارتم زمین دوباره برمیگردم به دنیای واقعی و هی با شیطنت میگه:"همیشه اینجوری باش،چاق نشیا"میخندم و دست و دست تو تاریخ قدم میزنیم...لاله زار، فردوسی...ساختمونا و ادما ، شلوغی،انقد تند تند را میره که نمیرسم بهش و خیلی جاها که شلوغه از هم فاصله میگیریم و خیلی جاها که نمیخام دستم از دستش دربیاد هر جوری شده از بین جمعیت رد میشم تا کنارش را برم.عین ادمای تخس و وروجک ویترینارو تند تند و یکی درمیون نگاه میکنه و بیشتر از چند دقیقه برای هر ویترین وقت نمیگذاره،کفشی که دوس دارم بگیره اندازه پاش نیست،اونیم که خودش دوس داره خوشگله اما رنگش خوب نیست،تاحالا برای خرید به اینجور جاها نیومده بودم و تجربه خرید برای اقایون خیلی جالب بود! بلوزی که میبینم بهش میادخیلی زیاد،میخردش،اون کتا هم شیک بود..بعد از خوردن ذرت و اب پرتقال برمیگردیم به سمت ماشین...بغلم میکنه...صورتمو نمیتونه ببینه، بغض میکنم و چون نمیخام بفهمه به بهونه بوس کردن لپش گازش میگیرم
محکم...اونم تلافی میکنه!وقتی داریم از پارکینگ بیرون میایم تو روشنایی لامپا لپای همدیگرو بررسی میکنیم که جاش مونده یا نه؟!
چون هی هوس یه چیز خاص کرده و دل منم یهو هوس میکنه میریم سراغ ساندویچ پیشنهادی هی، سر میز شام همه حواسم به هی هست...اما نه مستقیم ، تو سکوت شاممون رو میخوریم و قبل شام به هی میگم من تو این مدت متوجه شدم یه چیز جالب درموردت"حق دیگران رو بر خودت ارجح میدونی" ولی براش توضیح ندادم چرا به این نتیجه رسیدم....بعد از شام پیش بسوی خونه....تا رسیدن به خونه سر جام میخابم، هرازگاهی حرف میزنیم...اما نصفش تو دلمونه و سکوت.وقتی میرسیم محکم بغلم میکنه...رسیدیم و لحظه دوس نداشتنی!جدایی...
نمیدونم چه حسیه که دلم میخاد اینبار خودم بوسش کنم؟بی هیچ فکری تو یه لحظه محکم بوسش میکنم...دوباره بغل،وقتی میگه:جدایی ازت برام سخت میشه...و اینبار اون منو میبوسه...و بازم!دلم میخاد زمان یخ بزنه،از ماشین که میام بیرون اروم اروم میرم....انگار با یه مشت نخ نامریی منو دوختن به تن هی...دلم میخاد برگردم و دوباره بغلش کنمم کنه اما حس میکنم هی باید بره،طول خیابون رو تا خونه طی میکنم و وقتی برمیگردم تا مثل همیشه برام دست تکون بده جای خالیش رو میبینم و یه جوری میشم، یه حس عجیبیه، به روزی فک میکنم که شاید مدتی نباشه و من باید روزا و شبا رو تنها بی هی تو این شهر پرخاطره بگذرونم.....شهری که خیلی جاهاش شده پناه خاطره های ما دوتا...یهو یادم میفته خریدش زیر صندلیه ماشینه...زنگ میزنم تا بهش یاداوری کنم که جا نمونه تو ماشین

با خودم امروز رو مرور میکنم و گوشیم کنارمه ، زنگ میخوره...سلام نیلوفر،چطوری؟ طول میکشه تا صدارو بشناسم...صدا آشناس، محمدعلیه...با خوشحالی حال و احوال میکنیم و میگه: چطوری دختر جان؟ حال این برادرتو نمیپرسی؟ میگم:ببخشین اقای برادر....میخنده و میگه: شاکیم ازت، کجایی؟!مهمونی نمیای،بیرونم نمیای،دور ماهارو خط کشیدی؟یه زنگ بزن حداقل...میخندم و میگم:حوصله هیچی رو ندارم، سرمم خیلی شلوغه،مامانت خوبه؟میخنده و میگه: شب ولنتاین خواهر عزیزم تنها نشسته؟نیلو خونه ای یه سر بیام؟هم ببینمت هم کادوتو بدم؟بهرحال دوس ندارم تا وقتی کسی تو زندگی تو و مه سیما (خواهرش) نیست ، حس تنهایی کنید و وقتی دوستاتون واستون از کادوهای رنگی پز میدن دلتون بخاد،من که نمردم!من شما دخترا رو میشناسم، بعد ادای دخترونه دراورد و گفت:ببین دوس پسرم چی برام خریده! از لحنش خندم گرفت و که نزاشت حرفم تموم شه و گفت: اینجوری هی بهتون پز میدن و صدای خندش تو گوشی پیچید، اروم گفتم: من کادومو گرفتم برادر جان، برو سهم منو بده به مه سیما...حس کردم جا خورد و گفت: به، کیه طرف؟بیخبر؟میگم ازت خبری نیست....همونه!ای ناقلا، نمیای و نمیری، پس توهم بعله!چرا نگفتی بهم؟باید ببینمش نیلوفر،حالا بگو ببینم چی خریده واست؟دروغ میگی،من باورم نمیشه!تو...عمرا!میخندم و میگم :یه کادوی خصوصیه..پیرمرد واسه دوس دخترت چی خریدی؟گفت:مسافرته،هنو هیچی،اما تو فکر یه سگم،همون جیبیا که دوس داره.مکالمه تموم میشه و تصمیم میگیرم تا هی رسید خونه بهش ولنتاین رو تبریک بگم، پارسال 25 بهمن همگی پیک نیک بودیم یه روز قبلش پری و دوس پسرش ولنتاین باهم بیرون بودن و تو پیک نیک داشت از کادوش میگفت و من اون روزا تازه داشتم هی رو میشناختم و عاشقش نبودم و با اینکه یادم بود اما نه هی به من تبریک گفت و نه من چون این روز واسه عاشقاس،اما امسال حواسم به همه چیز بود.تو این فکرا سرگرم اینستاگرام بودم که دیدم هی وقتی با من بوده انگار که یه پیج رو که شب قبلش پاک کرده بود دوباره دنبال کرده!خشک شدم....هی تمام لحظه ها با من بود و من دیدم اینکارو نکرده، کی اینکارو کرده!؟من به چشمام و هوشم شک ندارم؟ظهر قبل از اینکه هی بیاد دنبالم بهش گفتم یه پیج رو فالو کنه و کاملا همه چیز رو نگاه کردم،اون پیج نبود...اما گزارش داده بود هی 50 دقیقه قبل دوباره اون پیج رو فالو کرده...سریع بهش مسج دادم،چون رانندگی میکرد پشیمون شدم و گفتم بزار برسه خونه تا بهش بگم یکی غیر از خودش رمز اینستاگرامش رو داره اما خودش زنگ زد، بهم با شوخی گفت شاید دیروز تعطیل بوده و خارج از ساعت کاری الان ثبت کرده!همچین چیزی امکان نداره!
من نگران این قضیه بودم اما این قضیه واسه هی یه جورایی عادی بود!پروفایل ادم،دستخطش،امضاش و ایمیلش مثل هویتش میمونه و هی گفت بزار برسم خونه....
عصبی بودم نه بخاطر اون پیج،برای سواستفاده از هویت هی!
خلاصه مطلب این شد که هی فک کرد من بهش اطمینان ندارم درحالیکه من داشتم گوشی رو میدادم دست هی که"پسر جون،دارن از اسمت استفاده میکنن"
از عصبانیت میلرزیدم و همه بدنم یخ کرده بود، به خودم فحش می دادم که چرا انقدر حساسم؟
هی مسج داد:"خوب ازم تشکر کردی،بهم اعتماد نداری؟باشه،من واسه امروز دو هفته زحمت کشیدم..."
راست میگه...من گند زدم به خاطره امروز اما منظورم توهین به هی نبود!
عصبانی زنگ زدم به دوستم و پرسیدم چطوری باید کلا اینستاگرامم رو حذف کنم؟انقدر عصبانی بودم که نپرسید چرا!کلا اینستاگرام رو حذف کردم تا اینجوری عصابم خراب نشه و هر دفعه نگران چیزایی باشم که برای هی خیلی عادیه . من منطورم توهین به هی و خراب کردن امشب نبود،من حساسم رو هی و بیتفاوت نیستم و به همه چیز اهمیت میدم ولی هی سوبرداشت کرد و این برام خیلی دردناک بود وقتی بهم گفت:"تو به من اعتماد نداری!"
تموم شد، دیگه اینستاگرامی ندارم تا ببینم هی چه شکلی فکر میکنه و از کیا و چیا خوشش میاد!تمومش کردم،نمیدونم هی چیکار کرد اما کاریم ندارم.یه جاهایی به خودم فرصت میدم....این اتفاق برای من اصلا کم نبود، عاشقم و عاشقانه دوسش دارم اما اتفاقای اینجوری یا مثل این اگر پیش بیاد انقدر رو اعصابم تاثیر میذاره که نمیدونم چی میشه!اگه سال دیگه یکی از طرف هی برام چیزی فرستاد یا کاری کرد که بدتر از این بود چی؟؟!دنیای اعتماد به هی،بالاخره یه جایی کم میارم و هی هم اذیت میشه،من بالاخره باید بفهمم کی و چرا اینکارو کرده،باید دلیلش رو بدونم تا یا حلش کنم یا .... بمیرم!چون نبودن دستای هی ینی مرگ من
بزرگش نمیکنم اما اگه الان با هی تو رابطه ام هدف داریم و رو آینده حساب کردیم، پس من همه چیز رو با دقت جلو میبرم و سرسری رد نمیشم.هی آدم آینده من خواهد بود پس همه چیز برام مهمه.
با هر ترفندی بودهردو همدیگر رو اروم کردیم و دیشب تموم شد و تمام دیشب خوابای دری وری دیدم و دم صب از فکر و خیال خوابم برد.
دم صب با خودم فک میکردم نکنه یکی هست که دلش نمیخاد من و هی با هم باشیم و میخاد مارو از هم جدا کنه؟! یه ذره شاخکم زیادی حساس و دقیقه، بالاخره میفهمم.
بدون هی....
نمیشه.نمیخام.
اه....
صب که بین خواب و بیداری مسج های هی رو می دیدم زبونم قفل بود،فقط براش یه قلب فرستادم
"هی عزیزم، مرد دوس داشتنی من، میدونم مثل کوه محکم پشتمی...دنیا دنیا دوستت دارم.وقتی با نگرانی بهت این قضیه رو توضیح دادم به جون خودم نمیخاستم بگم تو اینکارو کردی،داشتم با دلسوزی مثل وقتایی که تو بهم میگی مراقب باش،میگفتم هی مراقب باش.کنارم باش.نه مقابلم...کنارم باش و برای خودت اهمیت قایل شو و ببین این قضیه از کجا اب میخوره و هرجوربه حلش کن،تو مرد منی و برای هر مشکل یه راه حل پیدا میکنی،مثل همین امروز که مرخصی گرفتی،تو بخای میتونی،حالا هم بازم معدرت میخام از این سوتفاهم."
چند روز بعدش بهم گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت...
همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت: ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه!!!!

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه...
و این است تفاوت عشق با ازدواج!!!
پ.ن: از اون تجربه هاست که نه اصلا دوست دارم بهشون فکر کنم و نه اینکه می خوام برام اتفاق بیفتن...میگن خیلی سخته که بتونی مثل روزای اول آشنایی و یا شاید بهتر از اون، بعد از ازدواجت رو هم ادامه بدی و لی من می خوام یه تصمیم عاقلانه بگیرم که هر جوری هست اون ور سکه رو حفظش کنم و سعی کنم همیشه یه چیز تازه توی رابطمون پیدا کنم... به نظرت می تونیم ؟ من که دلم روشنه هی!می تونیم...مگه نه؟