عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

یه جمعه با طعم اولین کمک هی♥

جمعه صب بعد از یه صبونه خوب و مفصل...شوی یکی از دوستان بودم...مانتو و پاپیون و اکسسوریز،کارای قشنگی بود...دوست پسر این دوستم کافه داره و اکثر دختر پسرای کافه باز اومده بودن و دوست پسرش هم بعد از نیم ساعت با یه دسته گل خیلی قشنگ رسید...با بچه ها کلی کارا رو دیدیم و بچه ها یه مقدار خرید کردن،غروبش قرار بود من برم برای یه کار شرکت جایی یه سری سفته تحویل بگیرم و یه سری کار اینجوری داشتم،نزدیکای ساعت دو که هی رسید و گفت امروز میبینمت کلی خوشحال شدم،داشتم به این فک میکردم که چه جوری هماهنگ کنم که هم به کارم برسم و هم به دیدن هی!با یه ذره فکر میشد فهمید که من اگه برم برای کارام زودتر از هشت نمیرسم به هی و وقتی به هی گفتم خودش گفت باهام میاد،حس خوشایندیه...اولین باری بود که هی برای کمک به من میومد و همراهم بود...حس خوشایندی بود اما یه حس مزاحم هم بود که میگفت:"نباید هی بیاد،چرا مزاحمش میشی...خستس...باید کلی ترافیک بکشه و اذیت میشه"اما به هر ترتیب بود بعد از شو با بچه ها ناهار رو خوردم و خودم رو رسوندم خونه و بعد هی اومد!دلم براش یه ذره شده بود:)
کل طول مسیر رو با هم اهنگ خوندیم و حرف زدیم و من رفتم به کارم رسیدم و وقتی برگشتم هی پشت برگ مرخصی یه نامه کوچولو واسم نوشته بود:)
بعدش از مرکز شهر رد شدیم و هی از خانواده مادریش گفت و گفت تا رسیدیم به ایستگاه شکم،یه ظرف سالاد که با دست خوردنش رو خیلی دوس داشتم!آخه همه چی با دست خوشمزس...با اون پیتزای خوشمزه و حرفای من و هی.
هی یه حرفی زد که دقیقا عینِ عین فکرِ من بود...
"من اگه همون اول میومدم و بهت پیشنهاد دوستی میدادم ینی که صرفا از ظاهرت خوشم اومده بود و حالا اومدم جلو تا باطنت رو بشناسم...من صب کردم...ما خرداد،تیر و مهر تا بهمن با هم دوستای عادی بودیم و خیلی بیشتر شناختمت!بعد باهات دوست شدم و این درسته چون صرفا ملاکم ظاهرت نبوده!"
هی با این حرف زد به هدف...دقیقا موافقم،بخاطر همینه که دوستی توی دور دور کردن با ماشین و خیابون رو قبول ندارم و هیچ وقت زیر بارش نرفتم،چون ملاک ادما یه ظاهر سطحیه که اصلا معیار خوبی نیست و دختر و پسر با دیدن قیافه هم،هیکل و قداشون،مدل حرف زدن و خندیدناشون و پول بابا و ماشین و مارک لباس دوست میشن و این از پای بست غلطه!و ازدواجای این مدلیم از پایه ویرانه!!!

وقتی با شکم سیر میخایم یه طبقه بریم پایین و هی تخس میگه بیا با اسانسور بریم...بعد تو اسانسور همونجوری بغلم میکنه که تو راه پله پاساژ بغلم کرد...ینی انقد پرِکاهم؟...محکم دستمو دور گردنش گره کردم خودمو تو بغلش مچاله کردم...دوتا حس داشتم...یه حس خجالت از هی و استرس و یه حس عشق و دلتنگی که نمیخاستم تموم شه:(
موقع برگشتن هم فکرم درگیر بود،درگیر این که هی عزیزم حالا باید بعد از این همه رانندگی و خستگی کلی راه بره تا برسه خونه و نکنه خوابش بگیره و بعدشم صب زود باید بره به کارش برسه!همیشه وقتی میفرستمش بره از خدا میخام صحیح و سالم برسه خونه...با هی از قدیما گفتیم و زندگیا...راستش به نظر من زندگی تو مرکز شهر کار سختیه واسه ادمایی مثل من یا هی که توی شمالی ترین منطقه شهرمون زندگی میکنیم که بالطبع خلوت تره و دنج تر...خب من خودم مرکز شهر بدنیا اومدم و عاشق فضای گرمش هستم اما زندگی تو این شلوغی به نظر کار سختیه چون به جایی عادت کردم که خلوته و دنج و اروم.اما حال و هوای مرکز شهر مثل سابق هنوزم صمیمیه و کثیف خوریا و مغازه های دور از وسایل لوکس...میوه فروشیا و قنادیای قدیمی...دستفروشا...کوچه های باریک"آشتی کنون"به قول هی...هنوزم قشنگیه خودش رو داره!

چقدر سخته وقتی دلت تنگ شده...

پنج شنبه بعد از کار اومدم خونه و بعد از استراحت یه سری به میلادنور زدم و هوس خوردن سیب زمینی با سس زیاد و پودر پنیر و موسیر کردم!البته هدف اصلی سر زدن به شهر کتاب بود اما از اونجایی که شی شکموئه یهو دلش میخاد!...همینطوری که داشتم روی سیب زمینیا سس میریختم یهو یاد هی افتادم...یه لبخند اومد رو لبم که الان پشت میز داره بیسیم جواب میده یا چایی میخوره...چقدر جاش خالیه!به زبون گفتنی نیست...آروم رفتم و نشستم روبروی یه بیلبورد تبلیغاتی رو صندلی و همینطوری که هندزفری تو گوشم بود و اهنگ گوش میدادم فک میکردم به خوشمزگی سیب زمینی و هی!به زوجایی نگاه میکردم که آخر هفته خوش و خندون کنار هم راه  میرن و تو دلم به این فک میکردم که هیچ کدوم از اینا اونقدری که هی منو دوس داره طرفشون رو دوس ندارن...هیچ کدومشون رابطشون به پاکی و قشنگیه رابطه من و هی نیست...هیچ کدومشون تا حالا شاید انقدری از هم دور نبودن که دلشون همدیگرو بخاد...دلم انقدر هی رو میخاد که شاید خودشم نتونه تصور کنه!چشمم افتاد به یه دختر و پسر که با صدای بلند میخندیدن از جلوم رد شدن که محکم دستای همدیگرو گرفته بودن...پسر برای دختر یه چیزی خریده بود و بلند بلند داشت تعریف میکرد که چی شده اینو براش خریده ! عین پسرای شیطون و کوچیک که بعد از مهدکودک یه داستان برای مامانشون تعریف میکنن با هیجان داشت حرف میزد و دختره هم با اشتیاق گوش میداد... اشک تو چشمم جمع شد...دلم یهو واسه هی تنگ شد...زیر لب گفتم:تُخس...کاش بود!دلم واسه اینکه محکم دستامو بگیره تنگ شد...بخاطر اینکه اشکام پایین نیاد زل زدم به سیب زمینیا و سعی کردم حواسم رو پرت کنم...خودمو سرزنش کردم و به خودم تشر زدم که"اِ...شی خجالت بکش،الان هی بفهمه میدونی چقد نارحت میشه؟تو با این کارا و حسات شاید باعث بشی که هی عذاب وجدان بگیره که چرا نمیتونه اینجا باشه همیشه کنارت...در صورتی که هیچی دست خودش نیست و خودتم میبینی تا جایی که بتونه میاد...نباید هی رو نارحت کنی...حق نداری!"بعد از سیب زمینی قدم زنان رفتم شهرکتاب...چندتا گواش و کاغذ خریدم و کاغذ پوستی و برگشتم خونه!
چقدر سخته وقتی دلت تنگ شده اما اجازه نداری نارحت باشی...چقدر بده وقتی دلت میخاد همیشه و همه جا کنارت باشه اما نمیشه و حتی اگه بشه هم خودت نمیخای که مزاحمش باشی.

مرسی عشق...مرسی نفس

وقتی قبل از خواب و بعد از مسباک یهو بهم میگه:هفت روز دیگه...

میگم:هفت روز دیگه چی؟

میگه:میشه 9 ماه تموم...

قلبم تکون میخوره...بین تاریکی اتاق بالشمو محکم بغل میکنم و ته دلم میگم:"یادشه..."این از هر چیزی برام باارزشتره...

میگم:9 ماه عالی و طلایی،کلی چیزا ازت یاد گرفتم...مرسی عشق.

میگه:منم،مرسی نفس...


هردومون خدارو شکر میکنیم.

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیچ کس نیست..

باید برم برای دادن یه سری سفته واسه امضا...هی هم باید بره سر پستش...نگران هست اما خیالش رو راحت میکنم،میدونم اگه پستش طوری بود که اجازه داشت تلفن بزنه تا زمانیکه برسم حداقل یه بار زنگ میزد تا خیالش راحت بشه که همه چیز مرتبه اما خب کارش طوریکه فک کنم توبیخ میشه...تو ازانس که نشستم راننده پسر جوونی بود که آدم محترم و خوبی بود و همون اولش که فهمید باید منو ببره اون سر شهر که دوره و باید کلی تو ترافیک باشیم به نامزدش زنگ زد و گفت که "عزیزم من یه مسافر دارم که باید ببرمش فلان جا و طول میکشه و ببخشید که نمیتونم  بیام دنبالت،برو کلاس و شب برگرد خونه بابااینا ، خودم میام میبرمت خونتون...میخام حتمن ببینمت."اخرشم اروم بهش گفت دوستت دارم اما خوب گوشای من تیزه شنیدمانقدر لذت بردم از این آقای راننده که حد و اندازه نداره...باریک الله:)
توی راه همینطوری اهنگ گوش میدادم و حواسم به جاهای مختلف بود که یه اهنگ اومد که چند سال پیش شنیده بودم..."چشات آرامشی داره که تو چشمای هیچکی نیست..."یهو چشمای هی اومد جلوی چشمام...حسی که از چشمای هی میگیرم آرامشه محضه...چشماش یه دنیا اعتماد و عشقه


چشات آرامشی داره , که تو چشمای هیشکی نیست

میدونم که توی قلبت , بجز من جای هیشکی نیست

چشات آرامشی داره , که دورم میکنه از غم

یه احساسی بهم میگه , دارم عاشق میشم کم کم

تو با چشمای آرومت , بهم خوشبختی بخشیدی

خودت خوبی و خوبی رو , داری یاده منم میدی

تو با لبخند شیرینت , بهم عشقو نشون دادی

تو رویای تو بودم که , واسه من دست تکون دادی                     

از بس تو خوبی ، میخوام , باشی تو کل ، رویا هام

تا جون بگیرم ، با تو , باشی امیده ، فردا هام

چشات آرامشی داره , که پابند نگات میشم

ببین تو بازیه چشمات , دوباره کیش و مات میشم

بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی کن

بمون و عاشق من باش , بمون و مهربونی کن

تو با چشمای آرومت , بهم خوشبختی بخشیدی

خودت خوبی و خوبی رو , داری یاده منم میدی

تو با لبخند شیرینت , بهم عشقو نشون دادی

تو رویای تو بودم که , واسه من دست تکون دادی

از بس تو خوبی ، میخوام , باشی تو کل ، رویا هام

تا جون بگیرم ، با تو , باشی امیده ، فردا هام

نمیدونم چند ساعت تو ترافیک بودم اما وقتی بعد از چند ساعت جلوی در خونه خودمون پیاده شدم و کرایه رو دادم انگار از یه رویای شیرین بیدار شدم!