-
:(
پنجشنبه 22 مرداد 1394 11:46
امروز عقد دخترعموی هی هستش و من ولی نارحتم....هی درگیره خرید و کاراشه و منم خیلی نارحتم...نمیدونم دلم گرفته و خیلی نارحتم دلم برای هی تنگ شده....اصن دارم بهونه میگیرم.
-
مامان هی و من و مهر
سهشنبه 20 مرداد 1394 23:45
با مهر کلی تو کافه نشستیم و حرف زدیم از همه جا...دوتایی خیلی بهمون خوش گذشت...بعد رفتیم برای پیاده روی تو پارک که یهو مامان هی از رو نیمکت بلند شد و مارو دید...خیلی خجالت کشیدم...چقدر صورت مامانش خوشرو و گرم بود...مهربون بود ...اولین دیدار رو در روی من و مامان هی بود که تصادفا هم رو دیدیم و خیلی به دلم نشست... هی گفت...
-
صبگاهی
یکشنبه 18 مرداد 1394 08:59
صب که از خواب پا میشم گوشیم رو نگاه میکنم...از هی مسج دارم...قبل از اینکه بره ساوه سر پروژه....برام مسج فرستاده: " اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم اگرچه روبرویی مثل آینه با من ولی چشام بسم نیست برای سیر دیدن نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم همه دل ها رو می خوام که عاشق...
-
میرداماد...شراب عروسی...
جمعه 16 مرداد 1394 23:57
-
خواب صب
چهارشنبه 14 مرداد 1394 09:08
تو اوج خواب صبح وقتی مسج میده و حسابی خوابم میاد لای چشامو باز میکنم و میبینم قربون صدقم میره...لبخند رو لبامه و چشام بسته....بهم میگه خامه عسلیم ، شکلات ، هوبی ، کره مرباییم...خیلی کیف میکنم....داره اماده میشه بره سرکارش و منم مسته خوابم و چشمام میره رو هم...فقط قبل از اینکه چشمام بسته شه میگم:"خدایا هی منو برام...
-
دلم میخاد
سهشنبه 13 مرداد 1394 17:09
خیلی دلم میخاد تا اخر این تابستون یه سفر سه ، چهار روزه با هی بریم...یه سفر به ترکیه...اما نمیدونم اصلا شدنیه یانه، ترکیه چون دبی دایی هام زندگی میکنن...چند روزی با هم بریم و من به مامان و بابا بگم میرم پیش یکی از دوستام اونجا...خوبیش اینه نگرانه این نیستیم که بگیرنمون یا گیر بدن...یه سه چهار روزی کنارهمیم...خیلی دلم...
-
خصوصی و دردودل نوشت برای خودم
جمعه 9 مرداد 1394 23:12
-
پنج شنبه و میرداماد
پنجشنبه 8 مرداد 1394 23:14
این پنج شنبه ، پنج شنبه فوق العا ده ای بود...با هی میرداماد بودیم و چقد اروم بودم....دخترعموی هی نامزدی گرفته بود عکساش رو دیدیم ، خوشگل شده بود اما خیلی ارایشش زیاد بود و انگار عروسی بود چون سنگین ارایش شده بود و لباسش شبیهه لباس عروس بود ولی اخیه... الهیی خوشبخت شه امیدوارم... ما قدیما رسم داشتیم نامزدی اما چندتا...
-
زندگی با طعم موهیتو
دوشنبه 5 مرداد 1394 19:00
خدایا شکرت بهم همسری دادی که برام موهیتوی خوشمزه میخره تا توی روزای گرم یه لیوان خنک بخورم و انقدددددر خنک شم و تو قلبم بگم:"نونی بوس به کلت"
-
شنبه اول هفته
شنبه 3 مرداد 1394 11:22
روز پنج شنبه که با پریس بازار بودیم و حسابی گشتیم و خرید کردیم....روز جمعه هم با هی رفتیم لست دیستنیشن 5 سه بعدی دیدیم و شام رفتیم ترنج...الانم که سرکارم و یه کاری ازم خاستن که فردا عصر باید تحویل بدم و اصلا حوصله ش رو ندارم و دلم میخاد برم خونه پشت چرخم بشینم
-
سوزی خوش اومدی
سهشنبه 30 تیر 1394 16:05
من خیلی خوشحالم اخه بعد از خریدن ژانت جووون حالا بعد از بهمن....الان سوزی جون رو دیشب خریدم...با بابا رفتیم مغازه همون اقاهه که داستان داشت و سوزی جون سر دوز عزیزم رو خریدم...برای مزونم مارکام رو سفارش دادم و اماده ان و چندتا کار دیگه مونده تا تموم بشه...ولی واسه کارم کلی پول هنوز لازم دارم....اما هیجان کار مستقل و...
-
عصر یخبندان این جمعه و تعطیلات فطر
دوشنبه 29 تیر 1394 11:17
انقدر درگیر کارم که فرصت نمیکنم زیاد بنویسم...اوندفعه ای برای هی یه شیشه سس مورد علاقش سیرو فلفل خرید و ایندفعه هم واسه خودم و هی کلی شکلات گرفتم...هی هم سر همون پروزه کاریه و این تعطیلات خونه بود...تعطیلات عید فطر رو میگم....جمعه اومد و هم رو دیدیم و رفتیم "عصر یخبندان "....بعد هم شام جیگر خوردیم....دیگه من...
-
صب....
شنبه 27 تیر 1394 10:00
وقتی صب پامیشی میبینی برات ابی میخونه...
-
ارواح خبیث
پنجشنبه 25 تیر 1394 11:51
این هفته ها هی برای یه پروزه نیست خونه و شبام همونجا میخابه...دلم خیلی واسش تنگ میشه اخه کم باهم حرف میزنیم اما خب کاره دیگه...این جمعه که گذشت دسته جمعی با دوستاش و مهر رفتیم بازم سینما ارواح خبیث چقد فیلم میبینیم...
-
بیست و شیشمی
چهارشنبه 24 تیر 1394 23:13
نگران نباش عزیزم...من هیچ کسی تو دلم نیست جز تو فقط تو رو از خدا میخام...بیست و شیشمی مبارک
-
دکانجرین
جمعه 12 تیر 1394 23:46
وقتی باهم تو سینما یه فیلم ترسناک میبینید و واسه اینکه نترسی محکم دستاتو میگیره و تو دهنت قاشق قاشق سالاد خوشمزه یواشکی میذاره و حس میکنی چقدر دوستت داره...باهم دکانجرین دیدیم.
-
اولین افطاری با هی
شنبه 6 تیر 1394 10:01
خب سلام علیکم...این جمعه من بساط پیک نیکی جمع کردم و چون میدونستم هی روزس تصمیم گرفتم باهم افطار کنیم...وقتی اومد دنبالم و سبد رو دید تصمیم گرفتیم تا وقتی اذان بشه بریم تجریش و پنیر و نون بخریم...که علاوه بر این دوتا انبه و توت هم خریدیم....البته قبلش هی برام یه دسته گل بزرگ رز قرمز خرید اولین دسته گلی که هی برام...
-
دینگ دینگ
شنبه 30 خرداد 1394 15:45
ویژه زوج ها: هر وقت خواستین قهر کنین قبلش اینارو با همسرتون طی کرده باشین که قوانین قهر باید در هر شرایطی رعایت بشه. 1) حق نداریم به خونواده های هم توهین کنیم. . 2) حق نداریم مسایل و مشکلات کهنه رو مطرح کنیم. تو هر دعوا فقط راجع به همون موضوع بحث میکنیم. . 3) شام و ناهار نپختن و شام و ناهار نخوردن نداریم. همه اعضا مثل...
-
و این جمعه ، اخرین جمعه خرداد
شنبه 30 خرداد 1394 10:15
این هفته جمعه به هی گفتم با مهر بیاد...ماه رمضونم اومده و دیشب خواهر و برادر اومدن و رفتیم سینما و بعدشم یه شام خوشمزه ...قبل از شامم تو پاساژوالیبال ایران و امریکا رو دیدیم بعدش تمام راه برگشت تا خونه هی داشت خلاصه ای از جریانمون رو به مهر تعریف میکرد و منم گوش میکردم...چه زود گذشت... همه روزامون رو دوس دارم... هی...
-
بیست و پنجمیش
یکشنبه 24 خرداد 1394 21:00
بیست و پنجمیش واقعا یادم نبود اما هی یاداوری کرد و بهم تبریکش گفتیم...البته همدیگرو ندیدیم
-
این جمعه که گذشت
جمعه 22 خرداد 1394 23:00
با هی میرداماد بودیم بعدشم تا دیروقت سنسو استیک خوردیم
-
از هایپر استار تا کنسرت
سهشنبه 19 خرداد 1394 11:59
اولین روز تعطیلات یعنی نیمه شعبان با هی رفتیم کلی گردش و تفریح و تو کافه نفس یه کیک بستنی خووشمزه خوردیم و کلیم هایپراستار گردی کردیم و شام یه غذای ترکی خوردیم اونجا که خیلی خشمزه بود... به به...تازه اپل رو هم بهش نشون دادم و شنبه روز کنسرت قرار شد بدم بهش...تعطیلاتم که خونه بودم و شنبه قبل از کنسرت اول رفتم خونه ملی...
-
پیک نیک پنج تایی و یه تصمیم مهم
جمعه 8 خرداد 1394 23:45
این هفته که گذشت عروسی دوم هم تموم شد و دیگه قال قضیه کنده شد جاتون خالی با هی و دوستاش پنج تایی رفتیم جمعه ای پیک نیک حوالی چالوس و خیلی خوش گذشت...اولش رفتیم خرید کردیم و بعد رفتیم...کلی خوردیم و گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم ، روز خیلی خوبی بود...حالا هفته اینده احتمالا بریم ماسوله تعطیلات اما قبل از پیک نیک صبحش...
-
مرد و پسرک
جمعه 1 خرداد 1394 23:58
دخترک به صورت بی روحش تو اینه نگاه کرد...عطر روی میز رو پاشید به لباسش و صداش بردش به روزای قبل که با عشق عطرش رو میزد...یه ارایش ملایم با یه لباس رسمی روشن به پیشنهاد مامانش...از خیابون که رد میشد انگار سنگین بود و گلوش درد داشت...انگار یه هسته تو گلوش گیر کرده بود...عینک دودیش رو برداشت تا غریبه ای که اینروزا اسمش...
-
دو سالگی
پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 23:10
و ما دوساله شدیم... هی بعد از شرکت اومد دنبالم و ناهار رفتیم کباب شمرون خوشمزه خوردیم و هی کادو بهم یه شال ابی خیلی قشنگ داد...بعدشم دوتا جعبه ای که خاسته بودم رو ساخته بود...بعد رفتیم رخ دیوانه رو پردیس ملت دیدیم و بعدشم کلی تو پارک ملت پیاده وری کردیم و عکس گرفتیم و در اخر روی نون خامه ای شمع 2 گذاشتیم و فوت کردیمش...
-
عروسی اول
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 14:19
بالاخره عروسیم تموم شد...کلی دوندگی کردیم واسش و تموم شد...با مامان رفتیم ارایشگاه واسه من موهام شلوغ جمع کرد و لباسمم مشکی بود...اولش که رسیدیم بعد از اینکه عروس دوماد اومدن دیگه کلا وسط بودیم و دیجی ام که حرف نداشت...همون تو پیست رقص نگاه سنگین دونفر رو حس کردم اما خب اهمیت ندادم...منم که پاشم دیگه نمیشینم دیگه تا...
-
تولدت مبارک زندگیم
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 12:24
امروز تولد مرده منه...تولد هی عزیزم...هی امروز بیست و شیش سالگیش تموم شد و رفت تو بیست و هفت سالگی...امروز قرار شده هی بیاد پیشم و کلی برنامه و تولد بازی براش در نظر دارم...امروز باید از خدا ممنون باشم که ترو بهم داده و تو بدنیا اومدی...باید از مامان باباتم ممنون باشم عشقم ایشالله سالیان دراز با سلامتی و سعادت و برکت...
-
روز مرد
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 12:10
دو روز مونده به روز مرد با هی قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون...رفتیم ابشار تهران...برای هی یه فان باکس داده بودم با یه پازل هزار تیکه...یه فان باکس با فیلم و ذرت و کتاب...شامش رفتیم سنسو که سزارش حرف نداشت و پنه هم خیلی خوشمزه بود...به کمک مهر ظرف چهار پنج روز پازل رو تموم کرده بودن و قراره قابش کنیم...بعدش دیگه اینکه چند...
-
دانشگاه
شنبه 5 اردیبهشت 1394 11:16
صب چهارشنبه هی با میلاد اومدن و سه تایی رفتیم همراه با یکی دیگه از دوستان برای کارای فارغ التحصیلی من...دلم برای دانشگاه تنگ شده بود خیلی...رفتیم کارام رو همراه با هی انجام دادم و البته بخاطر خوردن ابمیوه حالمم بد شد و نتونستم ناهار جیگرای خوشمزمو بخورم و تمام راه رو پای هی خوابیدم تا برسم خونه...2 اردیبهشت 94 کارت...
-
صبونه
دوشنبه 31 فروردین 1394 09:21
پنج شنبه ای تولد مهسا دعوت بودیم و کلی خوش گذشت ، بعدش فردا صبشم هی ساعت هفت و نیم صب اومد دنبالم و رفتیم پارک طبیعت پیاده روی و بعدشم رفتیم صبونه چایبار...کلی پارک رو دور زدیم و با هی درمورد کار حرف زدیم...چایبارم فضاش فوق العاده بود و هوای بهاری و خیلی عالی بود و چون هی باید ماشین عمو محسن رو پس میداد ساعت دوازده...