-
بیست و سومین ماه
سهشنبه 25 فروردین 1394 10:26
خب دیروز شد بیست و سه ماه...هی صب رفته بود قزوین با پدرش و عموش برای تحقیق برای یه کاری رفتن و هی دنبال چند تا کار مختلفه و داره تحقیق میکنه...عصرش بعد از شرکت اومد دنبالم...بعد اول از همه اینکه دلم خیلی واسش تنگ شده بود و اول رفتیم پارک نیاورون کلی حال داد...انگیلیسی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم...بعد رفتیم و فرصت شد...
-
هوای فوق العاده بارونی
شنبه 22 فروردین 1394 09:51
چه هوای فوق العاده بهاریه...امروز شنبه ست ، اول هفته و منم صب به زور از خواب پاشدم و اومدم سرکار اما تو راه هوا کلی سرحالم کرد...صبونه رو دور میز با همکارا خوردیم و یه مقداری کار انجام دادم و الان پشت میزم نشستم ، پنج شنبه ای که خونه عموی مامان بودیم و دردای من شروع شدن و جمعه دیگه امونم رو بریدن ....دیروز روز مادر...
-
جعبه موسیقی
چهارشنبه 19 فروردین 1394 09:57
دیروز هی اومد که بریم دنبال کارای دندون پزشکیش...تا رسید برام یه ادمس نعناع شیرین خریده بود با یه بسته کادوپیچ دستش بود...کلی ذوق کردم...اما بازش نکردم تا اول کارای وقت گیری تموم شد...بعد جفتی نشستیم و بازش کردم....وای هیجان زده شدم چند وقت قبلش یه جعبه موزیک کوچیک دیده بودم که عاشقش بودم و هی حالا برام خریده...
-
باغ وحش و کلی خوش گذرونی
دوشنبه 17 فروردین 1394 12:27
دیرزو ظهری به هی گفتم دلم میخاد برم باغ وحش...عصر که میخاستم از شرکت بیام بیرون هی اومد دنباللللم بعدش منو برد باغ وحش...خیلی خوش گذشت...تازه مهر برام از شمال لواشک اورده بود...خیلی خوشمزه....تو باغ وحش شیر و پلنگ و خرس و همه چی بود...عاشق فیل شدم و از تونل خزندگان بااینکه ترسناک بود ولی خوشم اوممممد...دیروز هوا عین...
-
اولین پست 93
شنبه 15 فروردین 1394 12:10
خب اولین پست من از سال 94... سلام، امروز اولین روز کاریه و منم از صب کارامو جمع و جور کردم و هی هم الان مشغول جمع کردن کارای پایان خدمتشه و نیست...بعدش این دوهفته ، تعطیلات خوبی بود خداروشکر و چند روز اول که سفر بودم و بعد هم اومدم و تهران بودم...دعا میکنم ایشالله امسال برای همه سال خوبی باشه...امسال خدروشکر هی...
-
چهارشنبه سوری نوشت
سهشنبه 26 اسفند 1393 10:55
پریشبی رفتم خونه الهام اینا موندم...صبشم رفتیم بیرون....رفتیم میرداماد واسه کار اداری من و بعدشم پاساژگردی...هی هم معلوم نیست بتونه چهارشنبه به دیدنم بیاد چون اخرسال سرشون شلوغه ، قرار بود چهارشنبه سوری برم با شیما خونه علیرضااینا چون هی نیست و تنهام،الهامم گفته بود میاد اما چون به هی گفتم و گفت خطرناکه و نرو دیگه...
-
بیست و دومیه ما
یکشنبه 24 اسفند 1393 10:35
دیروز خونه تکونیم تموم شد...اتاقم رو ریختم بیرون...چمدونارو اوردم پایین...لباس گرما زمستونی جاش رو به بهاریا داد و تابستونیا...همه چیز مرتب شد...مونده اینکه هر سری یه بخش لباسام رو اتو کنم ... کمدام مرتب شد...پرده اتاقم نصب شد دوباره و دیگه اینکه فردا وقت اپیلاسیون دارم و پس فردا ابرو...روز پنج شنبه و جمعه هم که سرما...
-
الهی به امید تو...نه روز باقیست
چهارشنبه 20 اسفند 1393 13:24
روز شنبه بعد از شرکت میخاستیم با هی بریم بیرون که دوست مهر زنگ زد بریم خونش و هی و من و مهر سه تایی شب خونه ی دوست مهر بودیم...یه دختر فوق العاده خونگرم و خوب و دوس داشتنی مثل خود مهر....شب خوبی بود و روز دوشنبهش هم هی و دوستش اومدن دندون پزشکی و منم رفتم پیششون که کارمون راه نیفتاد و فقط ناهار خوردیم و یکم گپ...
-
خدایا دوست دارم
چهارشنبه 13 اسفند 1393 15:37
خب برای عید من خونه تکونیم روشروع نکردم...گذاشتم هفته دیگه ولی خب وقت آرایشگاهموگرفتم...هم وقت ارایشگاه و هم وقت اپیلاسیون...خرید که نه...اخه خرید تواسفند چون خیلی شلوغه رو دوس ندارم و تقریبا خیلی چیزایی که میخام رودارم...میمونه خرید عیدی واسه چند نفر...بعدش اینکه چند تیکه پارچه دارم که میخام بدوزم واسه سال نو...بعد...
-
شانزده رووووز باقیست
چهارشنبه 13 اسفند 1393 11:26
وای یه ذره دیگه سال نومیاد...هی منم سربازیش تمومه...میدونین چن روزپیشا نیلو ووحید توسالن کلاسیک روژه جردن مراسم عروسیشون روگرفتن...سال 89که باهم دوست شدن فک نمیکردم عروسی کنن اما الان خیلی خوشحالم...خوشبخت شن...دیروز پیرهن خالدار بنفشم رو دوختم وکلی خوشحالم کرد...هی هم صب که میرفت گفته بود 16 روز مونده و من قند تو دلم...
-
12 دروغ در مورد س.ک.س که بایداز گفتن آن به دخترها پرهیز کنیم
سهشنبه 12 اسفند 1393 10:25
مترجم: الهه ایمانیان همهی ما میدانیم که جامعه اصرار زیادی بر کنترل بدن، و میل جن.سی دختران دارد. اما ما واقعا چه چیزی به دخترانِ امروز در مورد س.ک.س و رابطه جن.سی آموزش میدهیم؟ با وجود عقاید تاریخ گذشتهای که هنوز درباره نقشهای جنسیتی وجود دارد و میل جن.سی زنان هنوز چیزی شرمآور قلمداد میشود، به نظر میرسد که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفند 1393 10:14
ﺁﺏ ﺟﻮﺷﯽ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺭﺍ ﻧﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، همان آب جوشی ست که ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﻣﯽکند . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ ﺷﻤﺎﺳﺖ . ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ ﭼﻪ ﺩﺍﺭید !
-
♥
دوشنبه 11 اسفند 1393 14:03
لذت یعنی هر لحظه که توی کارت بیکار میشی به عکس مرد زندگیت نگاه کنی و یه لبخند اروم بزنی و اروم تو دلت بگی:"خدایا مراقبش باش..." لذت یعنی لحظه شماری کنی تا بیاد خونه و باهم ناهار بخورید یا شام...
-
بیست روز باقیست
یکشنبه 10 اسفند 1393 11:40
دیشب دوتایی با هی بیرون بودیم...بعد از شرکت به مامان گفتم میرم بیرون و هی اومد ... واسم سوهان عسلی خریده بود خیلی خوشمزس...بعدش پیش بسوی محل زندگی خودشون...اولش قرار بود چون گوشیم خرابه بریم گوشیم رو درست کنم اما هم خودم پولم زیاد نیست چون برای کلاسام باید خرج کنم هم هی خیلی نداره و همونیم که داره میخاست بده برای...
-
عید داره میاد
شنبه 9 اسفند 1393 12:17
ارامش یعنی تو اتاق کارت با چایی داری به پنجره نگاه میکنی و جرعه جرعه چایی میخوری و فک میکنی بزودی مرد زندگیت یه دوره مهم رو تموم میکنه...سال 94 وقتی داری میای برای من و عشقم خبرای خوب بیار...اتفاقای شاد با خیر و برکت بیار...دارم به اخر سال فک میکنم و به ایام عید که دو هفته س و باید یه برنامه خوب با هی دوتایی ترتیب...
-
این چند وقت
سهشنبه 5 اسفند 1393 12:55
هفته گذشته یه شبش رو تولد دوستم بودیم ، من دوس داشتم مهر هم بیاد و به شیما گفتم زنگ بزن مهر رو هم دعوت کن...خیلی خوش گذشت با هی رفتیم دنبال مهر ، اخه تهران خونه دوستش بود...اونجا هی گفت دوست مهر رو هم ببریم چون تنهاست اما خب هی و مهر با دوست مهر صمیمین و منم میشناسمش اما شیما صاحب تولده و حتی یه بار هم دوست مهر رو...
-
بیست و یکمیش با سورپرایز
یکشنبه 26 بهمن 1393 12:42
خب سلام علیکم...من پنج شنبه 16 بهمن با دوستم ساناز رفتیم کاخ گلستان...اقا چقد قشنگ بووووود .... هی نبودش ولی جاش خالی بود بعدم یه سری به بازار پارچه زدیم....روز جمعش هی اومد با مامانش اینا خونه خاله خانوم و نرفته بود بالا و یه راست اومد دنبالم...اولش رفتیم گردش و تفریح توی کافه دوس داشتنیمون ورتا...بعدشم شام اومدیم جو...
-
فرصت
سهشنبه 14 بهمن 1393 13:35
این روزا صب کارم و بعدش مزون و بعدشم میام خونه پشت چرخ ... طوریکه شب دراز میکشم رو تختم کمرم درد میکنه و اروم میمالمش تا اروم شه...اهل نق نق کردن نیستم و فقط یه وقتایی به هی میگم خیلی خستمه ولی خوب هی هم نمیخام نگران کنم و البته بهش قول دادم متعادل کار کنم اما تا بیفتم رو غلتک بهر حال زحمتش رو باید بکشم...بعضی وقتا...
-
فقط چهل و شیش روز...
دوشنبه 13 بهمن 1393 10:34
خب خبرای خوب خوب...چند روز پیشا چرخ خیاطیم رو خریدم .... بعد اینکه طرح وژوژمان تموم شد و بعدم اینکه عصرا یه روز درمیون میرم مزون کار یاد میگیرم...و از همه مهمتر چیزی از سربازی هی جونم نمونده... خب راستش پنج شنبه ای که تولد دخدرخاله جون بود و یکساله شد و شنبش هی اومد دنبالم دلم واسش یه نقطه شده بود...مهر جونم واسم گز...
-
پنجاه و هفت روز دیگه...
پنجشنبه 2 بهمن 1393 09:07
میدونین چی شده هی امروز رفته بازداشت بعد من یکمی نارحتم آخه هی راننده ماشین بوده و کارت سوختش رو گم کرده و باید میرفت بازداشت...امشب نمیاد خونه و فردا گفته از صب میاد...البته خود هی بنظر نارحت نمیومد که میره بازداشتگاه چون میدونه چجوریه ولی چون من نمیدونم واسم علامت سواله البته خودش گفت واست تعریف میکنم چیه...دیروز...
-
پنجاه و هشت روز تا پایان سربازی هی
چهارشنبه 1 بهمن 1393 15:35
میدونین 29 روز اسفند با 29 روز از بهمن مونده تا هی سربازیش تموم شه؟؟؟؟ یعنی فقط .... 58 روز دیگه!♥
-
شاهین
سهشنبه 30 دی 1393 15:09
شاهین و گوشی و خط
-
بیستمیش
چهارشنبه 24 دی 1393 23:00
بیستمیش بود...اول از همه هی اومد و پیش بسوی نون سیر...هوووم خیلی خوشمزه بود...بعدشم رفتیم هایپر استار و هی برام توت فرنگی و بلوط خرید که خیلی دوسشون دارم و شام تو شب زدگان جیگر خوردیم... چند شب قبلش خواب بد دیده بودم و وقتی دیدمش دلم اروم شد اما قبل از بیست و چهارم یه مقداری دلخور بودم و هی هم نارحت بود که تو بیستمیش...
-
دوست داشتنی های من
شنبه 20 دی 1393 14:42
روز پنج شنبه از صب فک کردم حالا که هی قراره بیاد دنبالم به مهرم بگم بیاد ...هم دلم واسش تنگ شده بود هم اینکه دوس داشتم ببریمش هاکوپیان که نخورده...به مهر گفتم و نون سیر رو هم گفتیم و پاساژ و تا هی رسید بهش گفتم و دوتایی اومدن دنبالم...اولش رفتیم پاساژ کوروش...بعدشم نون سیر خوری...بعدشم سه تایی اهنگ خوندیم تا هاکوپیان...
-
ژوژمان
سهشنبه 16 دی 1393 11:04
هی این شبا همیشه پیشمه و بهم حس خوب میده...دیگه چیزی به پایان این سربازی نمونده....منم تا اخر دی باید ژوژمانم رو تحویل بدم و حسابی درگیرم و از شرکت که میام میشینم پای کارام... صب که پاشدم هی رفته بود و مسج داده بود واسم... وقتی واسم از کارایی که قراره تو آینده بکنه میگه یه ارامش و لبخندی رو لبام میششنه که دنیامو اروم...
-
تولد همکار
یکشنبه 14 دی 1393 16:12
امروز تولده همکارم بود و ما براش تو شرکت کیک خریدیم و شمع فوت کردیم...دوس پسرش واسش یه دسته گل خوشگل با شکلات فرستاده بود و بلیط کنسرت و یه جعبه از کیاگالری...زیر گل نوشته بود گل برای گل ... امروز عصر میاد دنبالش برن کنسرت مازیار فلاحی و بعد از اون مراسم تولدش رو بگیرن، از کیاگالری واسش یه گوشواره خیلی خوشگل خریده که...
-
صب بخیر
شنبه 13 دی 1393 11:23
وفاداری یک کار خوداگاهانه نیست....اگه کسی رو واقعا دوس داشته باشیم خود به خود به او وفادار می مانیم.
-
:)
پنجشنبه 11 دی 1393 11:37
اون شب سکرت نایت که رفتیم گیلانه یه میز بود نزدیک پونزده نفری نشسته بودن و همه زوج بودن...وقتی دیدمشون انقد دلم خاست...فک کن بعدها و حتی الان من و هی با یه عالمه از دوستامون که خوبن و باهاشون راحتیم و مطمئنیم بهم دسته جمعی بریم رستوران...بریم شمال ، بریم کیش و دبی و ترکیه...بریم وسط جنگل...باهم فوتبال ببینیم...
-
سه شنبه
چهارشنبه 10 دی 1393 08:43
روز سه شنبه سرکار بودم و بیرون هم کار داشتم هی هم با میلاد بنگاه بود و ساختمون و ناهارم خونه میلاد دوستش بود و منم عصرش قرار بود با شیما و دوستش بریم گردش و صدیقه هم قرار بود بیاد اما چون لادن دوستش میخاست بیاد خونشون کرج دیگه اومدیم کرج و صدیقه نیومد اصن باهامون...هی شبش میخاست بره خونه دوستش پوکر بازی کنه و منم با...
-
سالگرد سکرت نایت
سهشنبه 9 دی 1393 23:14
روز دوشنبه سالگرد نایت سکرت بود...دوتا بلیط بازدید برج میلاد رزرو کرده بودم و کادوی یادگاری هی و نامه ها اماده بود ...هی که اومد اول رفتیم برج میلاد...کلی گشتیم و خوب بود و عکس گرفتیم...بعد پیش بسوی شام...رفتیم گیلانه و کباب ترشی که خیلی وقت بود دلم میخاد رو خوردیم...یادگاری هی رو هم بهش دادم و در مجموع شب خوبی...