-
گوشیم
سهشنبه 9 دی 1393 13:00
گوشی سونی که تازه خریدم داغون شد....کلی گریه کردم....نو بود!صفش ترک خورده...تاچش کار نمیکنه...نمیدونم چیکار کنم...بدجوری اعصابمو بهم ریخته
-
مرخصی
یکشنبه 7 دی 1393 23:12
هی مرخصیش از چهارشنبه شروع شد و تا عصرش که با دوستش میلاد بنگاه بودن و بعدشم شبش تصمیم گرفتن برن شمال ... رفتن هی همانا و اعصاب منم داغون...حسای بد...گریه ... حالت عصبی... هیچی دیگه این دو روز تا جمعه به هر بدبختی گذروندم...جمعه عصر هی برگشت...قبل از اینکه بره گفت من جمعه برمیگردم بعد دیگه همش پیش توام...میریم بازار و...
-
گل نرگس
سهشنبه 2 دی 1393 16:25
امشب با هی بیرون بودیم...واسم نذری اورده بوووود...رفتیم لمیز و یه هات چاکلت خوشمزه گنده خوردم...به به...بعد تو ماشین میخاستیم تصمیم بگیریم کجا بریم هی من چن جارو گفتم که بالاخره هیچ کدوم نشد رفتیم جیگر خوردییییم...وای چه برفی میومد...بعدش تو برف شدیییید رانندگی کردیم تا خونه ما... به بابا گفته بودم که دوستم که سربزیه...
-
یادی از گذشته
دوشنبه 1 دی 1393 22:02
خیلی دلم همیشه میخاسته هی برای خودش ماشین داشته باشه...اما وقتی ازش خواستم گفت چیزای واجبتری هست...دلم میخاد هروقتی که ارده کردیم هی بتونه بیاد پیشم...اما خب تا الانم سعیش رو کرده و هفته ای یکبار همیشه باهم بودیم مگه موارد خاص اما من دلم میخاد هی نقش بیشتری برام داشته باشه و اینکه مستقل تر بشه...راستش میخام یه چیزی رو...
-
مرخصی و نذری و شب یلدا
یکشنبه 30 آذر 1393 23:49
هی بزودی هشت روز مرخصی میگیره و من خیلی خوشحالم ...دوروزش رو احتمالا میرن با همین دوستاش شمال...و بقیش هم خونست و پیش منم میاد و برای منم کلی برنامه ریخته دلم واسش تنگ شده و هنوز وقت نشد بیاد دیدنم...اون شب داشتم باهاش حرف میزدم و غیر مستقیم بهش گفتم"تو اینده این رابطه با دوستات به نظرت رو زندگیمون تاثیر میذاره...
-
تولد مهر و نوزدهمین ماهه دوستی من و هی
پنجشنبه 27 آذر 1393 15:13
همه ذوق و شوقم این بود که هرجوری شده مهر رو خوشحال کنم....دوس داشتم سورپریز شه.... با هی برنامه ریختیم و روز تولدش برابر نوزدهمین ماه دوستیمون واسش تولد گرفتیم...دلم میخاست هی هم کادوش رو همون شب بهش میداد و هی باید از این به بعد برنامه ریزی کنه و چند روز قبلش پولش و کادوش رو تهیه کنه...هرچیزی به وقتش خوبه... واسش از...
-
من تحمل نمیکنم انتخاب میکنم
شنبه 22 آذر 1393 21:00
چند روز پیشا قبل از تولد مهر ، هی اومد دنبالم و یه سری رفتیم لرد و برای خودمون شیرینی خریدیم و خوردیم و خواستیم بریم ریحون شام بخوریم که انقد شلوغ بود مجبورا رفتیم مرغ سوخاری خیابون ولیعصر...هی اومد دنبالم و رفتیم لرد...شبش میخاستن با دوستاش پوکر بازی کنن و اخرشم نرفت پوکر اما دوستاش هی زنگ زدن که هماهنگ کنن که برن...
-
چه خوب است ادمها یک نفر را هر روز دوست داشته باشند!
شنبه 15 آذر 1393 13:54
-
جمعه
شنبه 15 آذر 1393 09:47
کلا این هفته تا قبل دوازدهم درحال خرید و بدو بدو برای سالگرد ازدواج مامان و بابا بودم...مهمون دعوت کردم ...کلی خرت و پرت خریدم...واسشون کادو خریدم...خیلی وقت بود مامان یه لوستر جدی اسپورت میخاست که من فک کردم این واسه جفتشون خوبه...اونو گرفتم کلی غذا پختم و خونه رو مرتب کردم...کلا خوب بود و خیلی خوشحال شدن...خاله و...
-
دربند
شنبه 8 آذر 1393 12:33
چهارشنبه وسایل کیک و شیرینیم تموم شده بود و رفتم وانیل خریدم و خرت پرت...پودر کاکائو و... ، شبشم کیک شکلاتی پختم برای اولین بار با ماکروفر و خیلی خوشمزه شد اما اندازه پخت فر دقیق دستم نیست هنوز...برای هی هم نگه داشتم...پنج شنبه ای اول با هی رفتیم موزه سینما و کلی عکس بازی...بعدش دربند...اولین بار بود با هی میرفتیم...
-
جمعه
یکشنبه 2 آذر 1393 13:06
جمعه ای بعد از کلاس فتوشاپم هی اومد دنبالم و رفتیم به گردش و تفریح...اولش کلی گشتیم تا پالادیوم بیابیم...یه مرکز خرید خیلی مدرن و گرون که راستشو بگم من خیلی خوشم نیومد...یه جو یخی داشت...من بهتر از این مرکز خرید رو تو امارات دیدم ولی اونجا جو و فضا صمیمی تر و مردمی تر بود و از هر قشری توش مشتری داشت و توان خرید تقسیم...
-
دندون پزشکی
سهشنبه 27 آبان 1393 11:38
دیروز با هی رفتیم دنبال کارای دندونش...از شرکت ظهر مرخصی گرفتم و دویدم پیش هی،وای هی رفت دندونش رو درس کنه منم نشستم و بعدش که اومد رفتیم زاپاتای اون نزدیکیا و یه چیز خوشمزه ای خوردیم ... به به...بعدشم رفتیم پیاده روان به سمت تاکسیا ... سر راه باقالی خوردیم و هی پیشنهاد داد آب باقالی رو بخورم...وای عالی بود...خیلی حال...
-
و هیجدهمی
یکشنبه 25 آبان 1393 12:00
هیجدهمین روزمون هم گذشت و کلی خاطره خوب خوب موند...اولا که هی عاشقه تیرامیسوی من شد:) آخه فوق العده بود بعدشم هی منو برد "رین" من عاشق فیله سوخاری و سالادای "رینم" وای عالین...قبلش ول رفتیم "سون"و یه بلوز توش دیدم که تقریبا عاشقش شدم!خیلی خوشگل بوووود، اما هم پول ندشتم هم اینکه بوت و...
-
امروز وارد هیجدهمیش شدیم
شنبه 24 آبان 1393 13:34
این مدت تنبلی کردم و ننوشتم...امروز هیجدهمیشه...خدایا شکرت،تو این مدت با هی هفته پیش رفتیم پاساژ کوروش، کلی گشتیم و ویترینارو دیدیم و از کلی لباس خوشم اومد خیلی قشنگ بووودن، هی هم کلی خرید کرد ، کفش و ژاکت و بلوز و براش سمبوسه پخته بودم که خورد...بعدشم شام انقدر گشنه بودم که رفتیم ترنج ستارخان و حسابی خوردم...پنج شنبه...
-
این چند روز
چهارشنبه 14 آبان 1393 09:31
اولش قرار بود بریم سفر که چون ماشین بابا خراب بود کنسل شد و منم تمایلی به رفتن نداشتم چون هوا بی نهایت سرده اونجا و نمیچسبید...از اول تعطیلاتم تاسوعا و عاشورا منزل تشریف داشتم .... منزل مامان بزرگه...آرش رفته بود کمک یکی از همسایه هاشون واسه پختن نذری و تا صب بیدار بود...من و مامانی و خاله هم سه تایی با نی نی خونه...
-
پنج شنبه و جمعه
شنبه 10 آبان 1393 10:53
روز پنج شنبه که آماده شدم هی اومد دنبالم بریم گردش...اولش چیزای گرم♥♥♥رفتیم لمیز و هات چاکلت و کارامل ماکیاتو و کیک خوشمزه...تو ماشین، بعدشم پیاده روی در تجریش و پاساز تندیس...کلی خوراکی دیدیم... بعدش بازارچه سنتی و ترشیا و زیتون و میوه ها و پسته و به به...هی باید یه گونی پول بیاره تا ازاینجا من رضایت بدم خارج...
-
:(
چهارشنبه 7 آبان 1393 14:33
تااونجاییکه تونستم از اتفاقای بد جامعه تو این وبلاگ قشنگم ننوشتم...اینجا واقعا آرومه...دلم نمیخاد هیچ خاطره ی خطرناکی توش باشه ولی هجوم و سیل خبر تو وایبر و اینستاگرام و ... آدم رو اذیت میکنه....عدم امنیت و اسید پاشی ها و ترس من واسه بیرون رفتن ، امار تجاوزها و همین داستان ریحانه جباری...سمیه و شاهرخ خیابون گاندی و...
-
این چند روز
دوشنبه 5 آبان 1393 15:42
چهارشنبه که رسیدم خونه زودتر اومده بودم از شرکت بیرون و هی میخاست منو سورپرایز کنه و اومده بود جلوی شرکت و دیده بود نیستم...الهی♥اومد جلوی در خونه دنبالم و منم قبلش یه دوش فوری گرفته بودم و رفتیم بیرون...اول از همه پالیزی یک فقره معجون توپ خوردیم...شب قبلش قرص خورده بودم و خیلی گیج بودم و ضعف داشتم...بعدش منو برد روی...
-
وقتی مردی قصد ازدواج با را شما دارد...
سهشنبه 29 مهر 1393 14:38
عشق مردها با عشق زنها متفاوت هست. ما زنها عشقمون رو با به زبون اوردن گلمات محبت آمیز، مهربونی کردن، تشویق و تحسین و ... نشون میدیم. اما ... اما عشق مردها اینطوری نیست. مردها عشق خودشون را با انجام کارهای زیر نشون میدن. 1- اقرار: مردها غیرتی و انحصارطلب هستن. اگه مردی شما رو برای خودش بخاد، حتمن و حتمن و بدون شک و صد...
-
بارون
سهشنبه 29 مهر 1393 13:05
چه بارونی میاد...عاشقشششششششم، صداش...بوش...هی الان یعنی زیر این بارونه؟نه...خیس میشه سرما میخوره الان ناهار میخوره بعدش من از خدا خاستم بارون کمتر شه واسه هی
-
ارامش
دوشنبه 28 مهر 1393 08:41
صب باشه ، هوا ابری و بارونی باشه ... شب قبلش آروم خوابیده باشی و راحت...صبش سرحالی و با اهنگ "آشوبم" چارتار قدم زنان بیای شرکت و پارسال رو مرور کنی که هی کم کم میخاست بره اموزشی ولی حالا پیشته...دلت گرم شه....اروم باشی...خیلی خوبه!
-
احساسات ضد و نقیض
یکشنبه 27 مهر 1393 03:46
-
دلم تنگ شده
جمعه 25 مهر 1393 17:46
فقط چند ساعته از پیشم رفته... اما دلم جوری براش تنگ شده که نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم....بیشتر از جونم دوسش دارم...وقتی الان زنگ زد و پرسید چرا صدات گرفته بهش گفتم خواب بودم...اما فقط دلم تنگ شده بود...بعد از کلاس یه مقداری خوابیدم و حالام دلم میخادش...وقتی اروم بهم گفت:دلم برات تنگ شده... فهمیدم اونم حسش مثله...
-
هفدهمیش
جمعه 25 مهر 1393 15:35
-
هفدهمی...اولی...بیادموندنی ترین!
جمعه 25 مهر 1393 15:14
واقعا حس خوبیه وقتی یکی رو داری که حواسش بهت هست و میخاد شادت کنه!پنج شنبه ای هفدهمونین بود...من منتظر هی بودم تا ناهار بخوره و استراحت کنیم و اگه ماشین داشت بیاد پیشم اما تا رسید ناهارشو خورد و گفت که ماشین تا ۸ شب نمیاد و بعدشم گفت میخاد بخابه...منم آروم موندم و دراز کشیدم و تی وی دیدم اما درست ساعت چهارونیم هی زنگ...
-
اتوبان خلوت و بغل محکم و یه دنیا آرامش
چهارشنبه 23 مهر 1393 18:54
روز دوشنبه مهمونی بودیم...هردو حاضر شدیم و هی و دوستش با تاخیر رسیدن و رفتیم و گل خریدیم و پیش بسوی تولد...کل تولد کلی خوش گذشت و بعد از مدتها مهمونی رفتیم...تو کل مهمونی کنار هم بودیم و یکی از پسرا به ما گفت : خیلی بهم میان...صدقه بدین یکی دیگه ام گفت چقدر قیافه هاتون شبیه به همه!انقد خوشحال شدیم واسه این حرفا خلاصه...
-
دیروز
شنبه 19 مهر 1393 08:37
چهارشنبه ای عصری من رفتم خونه عموی مامان و هی هم میخاست بره ارایشگاه که نرفت...پنج شنبه هم دوتایی با خاله بودیم واما جمعه...من تازه پنج شنبه شب فهمیدم برنامه مهمونی جمعه کنسل شده و جمعه طرفای ساعت 4 هی پیش من بود...دوتایی رفتیم دنبال کافه لمیز...وای که چقد خوش گذشت....هی دوس داشتنی با موهایی که صب قبل اینکه بیاد زده...
-
سورپرایز
سهشنبه 15 مهر 1393 09:05
دیروز خیلی روز خوبی بود...روز شنبه هی ماشین نداشت و دیر شده بود و نشد حتی با پاهامون بریم بیرون و هم رو ببینیم...همون شب تصمیم گرفتم خودم سورپرایزش کنم...قبلا منو تا جلوی پاسگاهشون برده بود و منم حافظه تصویریم خیلی قویه...یکشنبه صب هی که رفت و بعدش که من بیدار شدم با الهام و شهاب رفتم بام تهران و عصری هم خونه دایی...
-
بین التعطیلین
شنبه 12 مهر 1393 12:49
خب الان روز وسط تعطیلاته و منم شرکتم...پنج شنبه کلی مهمون داشتیم و مهمون داری و منم این وسط پابرجا بر رژیم گیاهی و سم زدایی...فک کن یه عالمه خوراکیه خوشمزه و منم هی دلم قیلی ویلی میره اما حتما صبر میکنم...دقیقا حساب کردم یکشنبه آینده 20 مهر ماه رژیم گیاهی تموم میشه و میتونم خوراکی بخورم بعدشم که جمعه ای هم عجب یهو هوا...
-
ماهه سلامتی
چهارشنبه 9 مهر 1393 12:04
سلام علیکم...من خیلی خوشحالم و حالم خیلی خوبه این هفته ، هفته اروم و خوبیه و پاییز هنوز بارونی نشده تا کیف و حال مارو بیشتر کنه...حال هی هم خوبه و مشغوله منتها این چند شب همش خونه بود چون ماشین پاسگاه خراب بود و نیازی به حضورش نبود اما از امشب بازم یه شب درمیون میاد...منم موهامو رو تیره کردم چند روز پیش و بسیار از رنگ...