عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

وقتی...

وقتی هی میگه...

"به جون هی من با خندت زندگی میکنم...دعا کن بیام پیشت،اخه من و تو جز پدر اسمونی کسی رو نداریم"

دلم گرم میشه...

عوضش شام رو با هی عزیزم میخورم♥

خیلی برف اومده...ساعت نه و ربِ شب انقدر بچه ها بهم زنگ میزنن تسلیم میشم که باهاشون برم بیرون،میدونم هی تا یه ربع دیگه میاد خونه...حواسم پیش بچه ها نیست...پیش هیِ...تا میرسه بهش میگم با بچه هام و دلم نمیخاد تنهاش بذارم...بچه ها پیاده میشن برف بازی کنن و من همچنان تو ماشین کنار هی:)
بهش میگم هنوز شام نخوردم و میخام خونه غذا بخورم و وقتی برگردم میخورم...وقتی یه ربع بعد میپرسم شام خوردی میگه :نه،بیا تا بهم بخوریم...از گلوم پایین نمیره،من از گشنگی بمیرم سر سفره تنها نمیشینم!
دلم میخاست اینجا بود تا دستام رومیکشیدم رو لپاش با اون ته ریشش بعد دستای یخمو رو گرم میکردم و اخرش مثل همیشه کف دستام رو بوس میکرد...منم با نگاهم ازش تشکر میکردم♥نمیره شام بخوره و منتظره تا من برسم خونه...بچه ها میان تو ماشین و چایی گرم میخوریم و یکم حرف میزنیم و میریم پمپ بنزین...دلم میخاد زود برگردم...میرسم خونه برقا رفته و برق اضطراریم مشکل داره و نه طبقه پله میرم بالا...اما عوضش شام رو با هی عزیزم میخورم♥

اخر شب که میگه:نه بخدا اصن سرد نیست شی...فقط پاهام سرد میشه!
الهی بمیرمتو اون برف و سرما...ایشالله که زود برگرده تو پاسگاه!
وقتی ازم میپرسه:خوشگذشت؟کجاها رفتی؟
با خودم فک میکنم که ...نه خوش نگذشت...همش تو فکره هی بودم...نه خوش نگذشت!

بعد از سه هفته!


پنج شنبه بعد از سه هفته!

دیدمش...موهاشو کوتا کرده:)میریم به گردش...خیابون شریعتی از پایین تا تجریش...اون پمپ بنزینآخه هی بهم بنزین زدن یاد داااااد! همینجوری پشت هم تعریف میکنه و بعد نوبت من میشه...از اون روز خیابون پیروزی و دسته چک میگم که نارحت میشه که چرا به کسی نگفتم و رفتم!خب یه جورایی بهش حق میدم...بد نمیگه....اما چه کنم که کاره!البته بهش قول دادم اتفاقای اینجوری رو از این به بعد یا قبول نکنم یا کسی همراهم باشه...می رسیم به ابمیوه خوردن همیشگی...بهش میگم ماجرای خونده شدن مسج هامون رو...میگه خب چون گوشی ش رو سپرده که چک کنن رمز نداره و بعضی وقتا پیش میاد که مسجا رو بخونن!حسم رو بهش گفتم...حس معذب بودن و اونم قول داد که هیستوری و حافظه مسج هارو پاک کنه،یکم خیالم راحتتر میشه اما نه کامل...بعد میریم بام و بخاطر سرما زودی برمیگردیم تو ماشین...بعدم پیش بسوی غذاهای خوشمزه:)

یکم منتظر میمونیم تو صف رستوران و اونجا گوشواره رو میبینه:)

نون و ح جیمی!

حواسم به یه جفت چشم هست....چرا انقد ارومم میکنه؟؟!

وقتی بهم گوشزد میکنه زیپ کیفم رو ببندم میخام گازش بگیرم!حیف نمیشه.

تو رستورانم حرف میزنه و از برنامش میگه و اینکه باید چه جوری کلاس بره و چه تایمایی بره و برنامه های دیگه،بعدم از خود رستوران تا وقتی برسیم رو پاش میخابم!بهترییییین حس!

وقتی موهامو ناز میکنه و برام حرف میزنه...وقتی خواب نیستم اما بین خواب و بیداریم:)

وقتی محکم بغلم میکنه و نگران قیافش رو نگا میکنم و نمیدونم کی دوباره میبینمش و یه لحظه همه چیز رو به ذهنم میسپرم»:)

اگر نزدیکترین ادم بهتون بغیر از عشقتون که خیلی هم دوسش دارید مسج ها و مکالماتتون رو بخونه چه حسی بهتون دست میده؟



اگر نزدیکترین ادم بهتون بغیر از عشقتون که خیلی هم دوسش دارید مسج ها و مکالماتتون رو بخونه چه حسی بهتون دست میده؟

روش فک کنید.این بحث،بحث خاله زنکی نیست و یه چیزیه مربوط به پرایوسی ما آدمها!

مخاطب بعضی حرفا فقط و فقط یک نفره...ینی کسی جز اون نمیتونه بفهمه چی میگی و چرا میگی...شاید اگر نفر سومی بخونه بخنده یا با خودش هر فکری رو بکنه!راستش من و هی بیشتر مکالمه هامون از طریق مسج هست و این مسج ها تو حافظه گوشی میمونه و ممکنه کسی جز خودمون اینا رو بخونه، که به نظرم حتی برای هی خوشایند نباشه کسی جز من نوشته ها،حرفا و احساساتش رو بخونه و در واقع وقتی راحت احساسش رو میگه میدونه این حرف و این نوشته به گوش کسی نمیرسه و کسی نمیخوندش و امنه وگرنه به ادم حس ناراحتی دست میده و انگار دیگه نمیتونی راحت و خالص حرفاتو بگی!چون میدونی یکی دیگه میخونه پس یه جورایی مراقبی...نمیدونم میتونید حس کنید یا نه؟
اما راستش من حس میکنم چند وقتیه ، نمیتونم راحت تو مسج با هی حرف بزنم،با اینکه بعضی وقتا دلم نمیخاد،اما خب چون گوشی هی مدتیه بخاطر کاراش همیشه دستش نیست و ممکنه کسی با گوشیش کار داشته باشه و تصادفی حرفامون رو ببینه یا حتی عکسی رو نمیتونم مثل سابق که همیشه میدونستم فقط پیش خودشه باشم!این کاملا خلاف میلمه!یه جورایی خیلی معذبم...حس ناراحتی دارم:(

بعضی وقتا حس میکنم کلافه ام و دارم خفه میشم...هی هم بنده خدا انقدر مشغوله که گفتن این حرفم الان صورتِ خوشی نداره!تحمل میکنم...

البته بذارید یه چیزی بگم...شاید برای هی این چیزای به شدت من حساسیت نداشته باشه،اما یه واقیعت اینه که من نمیخام کسی حرفایی که به هی میگم رو بدونه چون معذب میشم و حس میکنم درست نیست و این رو مطمئنم هی دوس نداره کسی حرفایی که به من میزنه رو بخونه!
تو خونه یا بین دوستام همه میدونن من روگوشیم حساسم و اگر کسی دست بزنه من نارحت میشم و تابحال این اتفاقا نیفتاده،حالا این رو میخام به هی بگم تا اونم در جریان این حس من باشه.
همین وبلاگ و ادرسش هم تو اون مسج ها هست و ممکنه تصادفی کسی اینجارو ببینه که این دیگه اصلا خوشایند نیست!چون انگار یکی بی اجازه پا گذاشته تو شخص ترین بخش زندگی مشترک دونفر!
اینجا خونه ی من و هی هست.
حالا این حرفا از کجا اومد...
من و هی از طریق نرم افزاری با هم چت میکنیم که تایم ورود و خروج رو میزنه،هی صب زود که میره دیگه اون تایم میمونه تا هی برگرده اما دیدم اون تایم تغییر کرده و فک کردم اومده و به من خبر نداده...!اولین بار اون موقع بود که وقتی دیدم شوک شدم و فهمیدم کسی جر حمید بوده،یه لحظه حس کردم معذب شدم چون یکی ممکنه نوشته هارو خونده باشه حتی یک درصد...خیلی خجالت کشیدم!نه از اینکه هی رو دوس دارم...از اینکه حرفایی که زدم رو خونده!دفعه دوم دیشب بود که دوبار تایم گوشی تغییر کرد و وقتی داشتم اینستاگرامم رو نگاه میکردم دیدم خبر داده که هی دوتا پیج رو فالو کرده...دفعه دوم فک کردم واقعا خودِ هیه!چون علاوه بر تغییر تایم نرم افزار"واتز آپ" اینستاگرام هم چندتا پیج فالو کرده بود! کلی خوشحال شدم که اومده و از طرفی ناراحت چون تنهاست امشب و میتونست بمونه همونجا محل کارش و تنها نباشه...چندبار صداش کردم...هیچ جوابی نیومد!خاستم بهش زنگ بزنم که یه لحظه فک کردم اگه خود هی بیاد محالِ ممکنه اول به من نگه و سلام نده حتی عجله ای!فهمیدم هی نیست و حس معذب بودن بیشتر خفم کرد و تمام دیشب رو کلافه بودم و به این فک میکردم من چقدررر حساسم اما من میدونم همه ما یه حرفایی میزنیم که فقط واسه یه نفره،و دوس نداریم بقیه بدونن!
شاید هی دوس نداره دوستای من بدونن به من میگه:دست کوچولو...به من از ته دل یه چیزایی میگه و حساش رو!منم دوس ندارم کسی بدونه من به هی میگم:کوچولو،کلوچه...و خیلی القاب دیگه! من دوس دارم ادمای اطرافمون از ما دونفر فقط یه هی و شی ببینن و چیزایی که بین ماست رو ندونن!ندونن کجا میریم،چیکار میکنیم،چی میخریم،بهم چی میگیم و نظرمون چیه!البته نه در حالت افراطیش،اگر این چیزا رو میگم واسه اینه که دقیقا احساسم رو بگم...چون میدونم یکی از علت های دوام هر رابطه بیان احساساته و صادق بودنه...احساستون رو شفاف چه بد و چه خوب به یار عاطفی تون بگید حتی اگر قرار هست یار عاطفی تون ناراحت بشه یا اینکه راجع به شما فکر بدی بکنه!خود واقعی تون باشید...

هی عزیزم،نمیدونم چه فکری میکنی درمورد من و این احساسم اما من قصد توهین ندارم و اصلا نمیدونم این موارد برای تو مهم هست یا نه،اما باید بهت بگم تا با نوع فکرای من اشنا بشی و بدونی رو چه چیزایی حساسم ، میدونم اینجا رو میخونی و چه خوب که اینجا میتونم خیلی چیزا رو بهت بگم...من احساس واقعیم رو بهت میگم..
این خواهش و بیان احساس رو با صدای اروم و لطیفِ من بخون:))
تازه سین رو هم مدل خودم بخون!:)
"من از اینکه بعضی وقتا حتی فکر کنم که ممکنه اتفاقا و حرفای شخصیمون تصادفی خونده بشه حس خوبی ندارم و واقعا معذب میشم،ازت خواهش میکنم که اگه فک میکنی ممکنه گوشیت رو ببینن و یه موقع لازم بشه لطفا هیستوری و هر چی مربوط به ما دونفر هست رو تو گوشی خودت نگه ندار و پاک کن"