عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

شیرینه

وقتی  مسج میده..."شی خوشحالم"

میپرسم ازش :" چرا؟ "

میگه: "تو عین خودمی...از حرف زدن و درک کردن تو...انقدر راحت!خوشحالم...شکرت خدا"

و من:" تو هم عین خودمی...خدا جون مرسی "


از ته دلم خوشحالم که باعث خوشحالیتم و خداروشکر میکنم که همچین توانایی دارم که شاد نگهت دارم...دوس دارم بهم افتخار کنی♥تا همیشه...همین طور که من دوستت دارم،باهات خوشحال و کاملم،و بهت افتخار میکنم و همیشه تو ذهنم برام بهترین و صبورترین و مهربونترین و بامعرفت ترینی.

همیشه دعات میکنم هی عزیزم:*

دردودلام

درددل چندین ماهم سرباز کرد...گفتم من از دوستات میترسم...من از گذشتشون زیاد شنیدم...با همه اعتمادم به هی دوس ندارم خیلی مثل سابق باهاشون همپا باشه...بره و بیاد چون دوس ندارم تو جووشون باشه...با همه شناختم ازش این حرف رو میزنم...من از دوستای هی بعضی وقتا انقدر میترسم که وقتی هی باهاشونه حس میکنم هی رو از من میگیرن!با اینکه یکیشون رو دوس دارم و پسر خوبیه اما تمایل چندانی به ارتباط باهاشون ندارم و این یه حسه...!من از تولدم به بعد خیلی اتفاقا افتاد که از دوستام فاصله گرفتم...وقتی شیما بهم راجع تولد گفت و حرفای پریا...بعد هم پشت هم تیکه هاشون...اینکه شیما بعد از مهمونی میگفت هی خیلی به من زنگ میزنه...چیکار داره؟وقتی میبینه من جوابشو نمیدم چرا زنگ میزنه؟؟؟مگه به تو نگفته از شیما بابت مهمونی تشکر کن دیگه زنگ زدنش چیه؟تو بهم گفتی دیگه!وقتی گفت حتی بهم مسج داد تشکر کرد...وقتی مسج فرواردی که براش فرستادی رو برام خوند:"یه فنجان چای دیوانه ام میکند وقتی میزبان تو باشی!" و من یه لحظه حالم بد شد...وقتی یا خودم گفتم حمید این مسج رو به من داده بوذ...ئیگه به چه دخترایی مسج فرواردی میده؟این مسج مخاطبش یه عشقه نه دوستِ دوست دخترت!وقتی بعد از اون مهمونی شیما تعریف کرد که حمید به من زنگ زد برای گرفتن ادرس و بهم گفت مهمونیه دوم ولنجکه و بهم گفت و قول داد منو میبره...داشتم دیوونه میشدم!!!!با خودم گفتم حمید حتی به من نگفته مهمونی دومی درکاره ولی قول رفتن رو به شیما داده!!!!خیلی سخت بود اون روزا...هر جوری بود گذروندمشون...بخاطر دوس داشتنم همه رو کنار گذاشتم و یه جورایی به هی فهموندم با دوستای من صمیمی نباش...شوخی نکن...نمیتونستم مستقیم بگم اینا چطورین و اگه میگفتم میترسیدم باور نکنی...بگی حسودم....تحمل کردم...بهونه گیریام بعضی وقتا از اینجا بود...وقتی پریا و شیما بهم میگفتن بپیچون بیا مهمونی...بپیچون بریم با بچه ها فلان جا و وقتیم میگفتم نع سیل تیکه...وقتی شیما به من گفت "خودمحدود" یا اون روز عاشورا و تاسوعا که ناخوداگاه بهش گفتی "عزیزدلم"و شیما و پریا بعدا بهم گفتن که چرا حمید اینجوریه، به همه میگه عزیزم و عزیزدلم؟و من خیلی جدی گفتم حواسش نبوده!....سخت بود اما نشنیده گرفتم...ازشون فاصله گرفتم و حالا تنهام...میرن و بازم میگن بیا اما دیگه بهونه میارم که نمیتونم میخام با مامانم برم اینجا و اونجا....دیگه هر دفعه از تو میپرسن که کجاس و چیکار میکنه زیاد درست حسابی جواب نمیدم....خیلی سخت بود این روزا و وقتی تو با دوستاتی و من اینجا تنهام حمید....خودم تنها بعضی وقتا میرم بیرون یا با الهام...یا خونه و سرکار...دیگه دلم به تو خوشه...فقط تو و اگر این خودمحدود بودنه بهش افتخار میکنم...!

دوستت دارم

وقتی

وقتی بهت میگه:

"من تو رو میکنم خوشحالترین دختر دنیا که هیچی از خدا نخاد جز شکر کردنش"

وقتی بهش میگی:

"من تو رو میکنم کبودترین مرد دنیا"

*زیاد گازش میگیرم در آینده تُقس رو!

باید یه جزوه از دوستم بگیرم...میگه" رسیدی بگو بیام دنبالت"با خودم فک میکنم کلی باید معطل شه..میگم:"تاکسی هست خودم میرم"میگه:"ساکت شو،همین که گفتم..."دلم میشکنه...باز تکرار میکنه:"میفهمی؟؟؟ساکت.همینی که گفتم..."بغض میکنم...با خودم میگم من فقط نمیخاستم باعث زحمت شم...وگرنه دلم میخاد ببینتتیه چند دقیقه بعد مسج میده:"من میام ، باشه دختر جووون؟"میدونم دلش طاقت نمیاری اینجوری باشه...زودی دختر کوچولوی شاد میشم و میگم:"باشه..."

دلم واست تنگ شده بود....تو راه از ناراحتی دیشب میگیم که موندی...که چی شد...ارومم میکنی با حرفات...دستامو میبوسی...محکم فشارشون میدی تو دستات...یه جاهایی میدونم چقدر ازم ناراحتی...از چشات میبینم...دلم میخاد سرمو بذارم رو پات و تو ارومم کنی اما اینکارو نمیکنم...داری منو میبری خونه دوستم...یه جا اروم میخندی و زیرلب بهم میگی دیوونه و بعد لپمو میکشی...هی!تو چشات میخونم که چقدر منو دوس داری و میخای...ببخش بعضی وقتا اذیتت میکنم!اخه قبول کن یه جاهایی حق دارم...ندارم؟عاشقتم مرد صبور من وقتی ارومم میکنی و مثل بعضی از پسرا که بعد از ناراحتی دعوا را میندازن نیستی....اروم ازم دلیل میخای...منو قانع میکنی و تا نخندم ولم نمیکنی....
میرسیم و منتظر میمونی تا بیام...میرم و برمیگردم و میرسم پایین...وقتی میبینم وقتی حواسم نبوده مسج دادی"دوست دارم"♥آخ...نمیدونی چه حالیه!
وقتی دوتایی میریم و شیرموز و کیک میخوریم...وقتی دستمو گاز میگیری...وقتی کنارت ارومم...وقتی ازم معذرت میخای که نمیتونی منو تا جلوی خونه برسونی و آخه ماشین خودتون دستت نیست...وقتی دستمو محکم میگیری و بلیط میخری و با من تا جلوی در مترو میای...باارزشترین کاره واسم...تا زمانیکه سوار نشدم نمیری...عاشقتم مهربون ترین و صبورترین!نمیتونم تو کلمه بگنجونمش حسمو واست...
امروز فوق العاده بود...ساده اما فوق العاده.