امروز قرار بود
همدیگرو ببینیم که نشد...آخه هر دومون درگیر بودیم...هم ما باید میرفتیم
مهمونی و هم شما مهمون داشتید و من گفتم ساعت 6،7 خونه ام و اگه شد میبینیم
همدیگرو اما تو عصر با دوستات برنامه داشتی و رفتید خونشون و بعدم کلی
تفریحات مفرح رفتید آب بازی و شام و ساعت 12 شب خونه بودی....بعد این همه
وقت لازم بود واست:)
منم دیگه از شیش تو تاریکی و برقای رفته خونه بودم!جمعه دلگیری بود!