عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

یه جمعه!

امروز قرار بود همدیگرو ببینیم که نشد...آخه هر دومون درگیر بودیم...هم ما باید میرفتیم مهمونی و هم شما مهمون داشتید و من گفتم ساعت 6،7 خونه ام و اگه شد میبینیم همدیگرو اما تو عصر با دوستات برنامه داشتی و رفتید خونشون و بعدم کلی تفریحات مفرح رفتید آب بازی و شام و ساعت 12 شب خونه بودی....بعد این همه وقت لازم بود واست:)
منم دیگه از شیش تو تاریکی و برقای رفته خونه بودم!جمعه دلگیری بود!

پنجاه و هفت

خیلی دیر رسیدی خونه و کلی نگران بودم...اما خداروشکر...

هی عزیزم تموم شد...باهمیم و ماههای آینده اینجا پیش خودمی♥

پنجاه و شیش

فردا میفهمیم چند ماه بعد رو کجا خواهی بود و کلی دعا کردم...فردا تموم میشه و باز پیش همیم:)

پنجاه و پنج

چیزی به آخرش نمونده...

وقتی دوتایی سرحال سر به سر هم میذاریم و خوشحالیم که داره تموم میشه...

خدایا شکر:)

تموم شد.....دیگه تموم شد.