امروز با هم
بودیم...اول ابمیوه همیشگی...عکس با کلاهت و عینکت...گل نرگس(بهترین گل
نرگس عمرم)...حرفامون....شام و اون پیتزا...امروز عالی بود فقط ته دلم
نااروم بود که چه خبره که دوستات اینجوری زنگ میزنن و هی پیگیری...اینو
بیار...اون جوری شه...پس کی میای؟امشب قراره برید...دلم ناارومه...چه خبره
مگه؟!چیکار میخاید کنید؟وقتی میرسی و میگم کی اونجاس...میگی می شناسی بچه
هاییم!میگم چیکار میکنید بیست دقیقه بعد مسج میدی میگی نشستیم!!!
خب آخه تو نمیتونی حس کنی من چه حالی دارم؟بهتر نیست یه جوری رفتار کنی که کمتر بفهمم انقدر مشغولی که نیستی؟!
من همیشه تو مهمونی و با دوستام انقدر باهاتم که از روز عادیم بیشتره...میخام بهت بگم که حتی تو اون جمع حواسم پیش توئه...!
حرف
میزنیم...من ازت تضمین نمیخام که حتما آخرش بهم برسیم چون منطقی
نیست...برای من یا تو ممکنه اتفاقی پیش بیاد که نشه...ما تلاشمون رو میکنیم
به قول خودت...اما بقیش دست اتفاقاته...من ازت میخام بهم تضمین بدی این
مدت که باهمیم کنارم خوشحالی...شادی...خالصانه دوسم داری...بهم راست
میگی...اشتباه برداشت نکن که من تضمین میخام که حتما ما بهم برسیم...من
اونو میذارم دست سرنوشت مثل تو...اما میخام الان که باهمیم بدونم که
خالصانه با همیم چون بعد از تویی واسه من وجود نداره!میخام اگه تهش باهم
نبودیم بدونم ارزش داشت روزای تنهاییم!همین..
هی دوستت دارم وقتایی که میدونی بهونه گیرم چقدر ملاحظه م رو میکنی و بازم مثل همیشه مهربونی:)