عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

مگه میشه کسی یکی رو دوس داشته باشه اما ناراحتش کنه؟

امروز که بودی کم و بیش ازت با خبر بوودم...عصری با بابام بیرون بودم که مسج دادی امشبم میمونی!...خندم گرفت...میگی"دلت نمیخاد سرباز کوچولو دو شب پیش دوستاش باشه؟"دوشب که چه عرض کنم...هر چقدر دوس داری باش...به این فک میکنم تو کل این هفته 4 ساعت با من بودی اما با دوستات خیلی بیشتر بودی...نصف یه روز جمعه...یه روز تعطیل...و دیشب و فردا...!جمعه هم که نیستی و باید بری دنبال کارای برنامه نذریتون!!!شاید جای من و دوستات عوض شده...بیشتر از اینکه با من وقت بگذاری با اونا گذروندی!به این خندم میگیره و ته دلم میگم:"اونا دوس دخترشن و من دوستش!"نارحتم که میخای بمونی...به چند دلیل...

من نمیدونم اونجا چه خبره؟پوکر...قلیون و مشروب که حتما هست که دوسشون ندارم!
اینم یه جور مسافرت مجردی محسوب میشه...نه؟
منم دلم میخاد با منم باشی...تو باید انقدر با سیاست باشی که یه جوری رفتار کنی که من حسودی نکنم به دوستات...یکی این که اگر قرار بر دیدن بود دیدی و خوش گذشت و دیگه لزوومی نیست بمونی...میتونی این وقت رو با من بگذرونی...بد میگم؟البته در این راستا به این فک میکنم با من بهت خوش نمیگذره...دیدن من و این همه راه اومدن سخته...نمیدونم هر دلیلی تو ذهنم میاد!
در آخر دلیلی هست که باید بگم خیلی تنها شدم...بعد از یه سذی اتفاقا با دوستام...هی من تنها شدم...بیشتر هوامو داشته باش!
و تو میدونی من ناراحتم و میگی:"آره میمونم عزیزم." و اگر من جای تو بودم میگفتم:"من برمیگردم عزیزم...چون دوس ندارم ناراحت بشی!کاری که شاهدی کردم...نرفتم"
......
یه ذره با خودمو حرف میزنم اروم میشم...تصمیم میگیرم کاری نداشته باشم...من محدودت نمیکنم ازادی...شاید منم باید اخر هفته ها که بچه ها میرن فشم باهاشون برم!
شاید منم باید مثل تو رفتار کنم و این در حالیه که خودم دلم نمیخاد چون بهم خوش نمیگذره...
اما من حق ندارم تو رو محدود کنم...
میدونی چیه؟ارزش دوست داشتنت انقدر برام زیاده که حاضر نیستم هیج جوری ناراحتت کنم پس میگم خوش بگذرون...اشکال نداره.
اما امان از صبی که پا میشم و میبینم دیشب بازم از ناراحتی کلی سردرد داشتی و قرص خوردی...از خودم بدم میاد...
مگه میشه کسی یکی رو دوس داشته باشه اما ناراحتش کنه؟

امروز

قبل از هر چیزی باید بگم...دیدنت برام اب رو اتیشه "هی"...وقتی دستامو میگیری محکم تو دستات حتی وقتی رانندگی میکنی...وقتی نگام میکنی...وقتی ارومم میکنی♥


امروز با هم بودیم...اول ابمیوه همیشگی...عکس با کلاهت و عینکت...گل نرگس(بهترین گل نرگس عمرم)...حرفامون....شام و اون پیتزا...امروز عالی بود فقط ته دلم نااروم بود که چه خبره که دوستات اینجوری زنگ میزنن و هی پیگیری...اینو بیار...اون جوری شه...پس کی میای؟امشب قراره برید...دلم ناارومه...چه خبره مگه؟!چیکار میخاید کنید؟وقتی میرسی و میگم کی اونجاس...میگی می شناسی بچه هاییم!میگم چیکار میکنید بیست دقیقه بعد مسج میدی میگی نشستیم!!!
خب آخه تو نمیتونی حس کنی من چه حالی دارم؟بهتر نیست یه جوری رفتار کنی که کمتر بفهمم انقدر مشغولی که نیستی؟!
من همیشه تو مهمونی و با دوستام انقدر باهاتم که از روز عادیم بیشتره...میخام بهت بگم که حتی تو اون جمع حواسم پیش توئه...!
حرف میزنیم...من ازت تضمین نمیخام که حتما آخرش بهم برسیم چون منطقی نیست...برای من یا تو ممکنه اتفاقی پیش بیاد که نشه...ما تلاشمون رو میکنیم به قول خودت...اما بقیش دست اتفاقاته...من ازت میخام بهم تضمین بدی این مدت که باهمیم کنارم خوشحالی...شادی...خالصانه دوسم داری...بهم راست میگی...اشتباه برداشت نکن که من تضمین میخام که حتما ما بهم برسیم...من اونو میذارم دست سرنوشت مثل تو...اما میخام الان که باهمیم بدونم که خالصانه با همیم چون بعد از تویی واسه من وجود نداره!میخام اگه تهش باهم نبودیم بدونم ارزش داشت روزای تنهاییم!همین..

وقتایی که بهونه گیر میشم...

امروز خونه بودم و دلم گرفته...میخام یه سری تنهایی برم بیرون!صب هی رفت خونه دوستش و تا ظهر اونجا بود و دوباره ظهر هم دوستش اومد دنبالش برن دنبال یه کاری...خیلی یهویی...هی میخاست بیاد بریم بیرون اما گفت همه جا بستس و اربعینه و نرفتیم و قرار شد فردا بریم...

دلم یاد روزایی افتاد که خونه بند نمیشدم و همش اینور و اونور بوذم...مهمونی...گردش و رستوران و بام و همش که الان بی وجود هی زیاد دوس ندارم برم و هی هم نمیتونه همیشه پیشم باشه این شده که یهو دلم میگیره و بهونه گیر میشم...با خودم میگم..."نکنه با دوستاش خیلی بیشتر از من بهش خوش میگذره...حقم داره با اونا میگه و میخنده و شوخیای خودشونو دارن و قلیون میکشن و مشروب میخورن و کسی نیست که ناراحت بشه از اینکه قلیون بکشه...یا زیاده روی کنه!بعد یهو خودمو دعوا میکنم و میگم...با دوستاش یه جور خوش میگذره... با تو یه جوررر...بعدم هی به تو قول داده قلیونش کم باشه ...مثل ادمای عادی...نه هر هفته!مثل تو که قول دادی یه سری کار هارو نکنی...تو میدونی هی یه مرده خوش قوله که قولش رو نمیشکنه!هی باید با دوستای پسرش هم باشه و شاید باید با اونا هم دردودل کنه و وقت بگذرونه..."بالاخره دووم نمیارم و هی میفهمه بازم بهونه گیر شدم....
هی دوستت دارم وقتایی که میدونی بهونه گیرم چقدر ملاحظه م رو میکنی و بازم مثل همیشه مهربونی:)

آیا شما هم؟

نمی دونم کی بود،اما با دیدن یه فیلم و خونه جنگلی کلی یادِ بچگیام افتادم و آرزوهای بچگی!همیشه وقتی فیلمای خارجی رو میبینم با خودم میگم بچه هایی که اونجا بزرگ میشن و نوع تربیتشون کجا و بچه های ایران کجا!همیشه تو فیلماشون نوع تفریحایی که میدیدم دلمو کلی آب میکرد،خونه هایی که اتاق زیر شیروونی داشتن،حیاط با پرچینای کوتاه،خونه جنگلی,خونه درختی...از من که خونه درختی و نوشتن خاطرات تو اتاق زیرشیرونی گذشت،شاید بچه های من بتونن...