بابای مهربونم از الان دلتنگم...بابا همیشه میگه اگه خودخواهی نبود دلم نمیخاست بدمت دست هیچ پسری ...دوس داشتم همیشه کنار خودم باشی ....اما افسوس که عمر من محدوده و بعد توتنها میشی و نیاز داری به یه تکیه گاه امن

کلی ازمون پذیرایی کردن و مامانش کنارم نشست و باهم کلی حرف زدیم ...جمع حسابی مشغول حرف و صحبت بودیم و رهبر جمع پدر هی بود که معلومه خوش زبونه و جمعاروخوب اداره میکنه....هر از گاهی از دور هی بهم چشم میزد و جلوی بخصوص باباش خیلی نزدیک نشدیم تا اینکه باباش رفت کاری انجام بده....کنارم نشست و حالش رو پرسیدم....بعدش دوستای من میخاستن برن بیرون اون محدوده و کاری داشتن وبه من پیشنهاد دادن تا تموم شدن کارشون من اونجا باشم وبعد بیان دنبالم....خانواده عزیز هی با اصرار همه روبه شام دعوت کردن و بابای هی گفت:"من دستپختم خیلی خوبه و همه میدونن....چی دوس دارید براتون بپزم ؟"بیشتر روی صحبتش با من بود...قرار شد دوستای من برن و به کارشون برسن و من و دوستای هی و خواهرشم یه سری بیرون بریم هی هوا بخوره ومامان وبابای هی هم شام درست کنن تا ما برگردیم....هی اینا کرج زندگی میکنن وبهترین نقطه برای هی بام کرج بود که بردیمش اونجا و البته خیلیم با خونشون فاصله نداشت....همه نشستیم ویکمیم من و هی پیاده روی کردیم و هی گفت:"خیلی خوشحالم خدا بهم دوباره فرصت داده تا زندگی کنم...دیگه باید مراقب خودمون باشیم
"وقتی برگشتیم خونه بوی خوشمزه مرغ و فلفل خونرو پر کرده بود و باز نشستیم به صحبت و من و بابای هی یکمی تلویزیون دیدیم و بعدشم دیگه یکی از دوستای دیگه بچه ها اومد ملاقات هی ... خلاصه اونجا بابای هی از کل جمع تشکر کرد که زحمت کشیدن و اخرش به من که مقابلش اون طرف سالن نشسته بودم با لبخند نگاه کرد و گفت:"البته باید از شی بویژه خیلی تشکر کرد که خیلی زحمت کشده..."بلافاصله مامان هی گفت:"اره واقعا ، دستش خیلی درد نکنه....زنداداشای من خیلی خوششون اومده ازت،چقدر تعریفت کردن"و من تمام مدت لبخند میزدم و تودلم خیلی خوشحال بودم....شام رو خوردیم و خیلی خوشمزه بود و یکمی هم نشستیم و بعد دیگه کم کم راهی شدیم، مامانش ازم خواست بازم بیام وگفت خیلی دلش میخاسته زودتر بیام ، باباش هم از همه تشکر کرد و گفت به خانوادم سلام برسونم
...هی تا پایین همراه دوستش اومد...چند لحظه بغلش کردم و ارامش گرفتیم...خداروشکر
من هر سال این موقع و ماه بعد از اونجایی که خیلی جون دوست میباشم چکاپ های لازم برای سلامتیم رو میدم...هرسال برای سینه و رحمم سونوگرافی میدم و هرسال یه چکاپ کامل خون و ادرار میدم و خیلی از این اخلاقم راضیم
امروز جواب چکاپ خونم اومد که دکتر گفت همه چیز عالی و مرتبه و فقط ویتامین د کمه! افتاب کم میخوری؟گفتم اره همش شرکتم...گفت برات امپول د می نویسم و این مدت برو افتاب بگیر....دوماه دیگه باز د رو چک کنیم....ولی هیچ مشکل دیگه ای نداری حتی کم خونی....گفت برات یه سری دارو مینویسم که جنبه مکمل داره که خوبه برات...فقط حواست به ویتامین د باشه....دیروزم دکتر بودم که برام سونو نوشت و ازمایشای هورمونیم رو... و برام پرونده باز کرد تا همیشه برای مسائل زنان و ... برم پیش خودش....یه خانم دکتر جاافتاده و صبور و مسلط....دکترا خیلی برای من اخلاقشون مهمه و دکتر مو و پوستم و این دکتر رو گلچین کردم ...دکتر باید با حوصله واسم وقت بذاره و جوابم روبده و پولکی نباشه .... خلاصه دیروز دکتر گفت که من برات یه رژیم پرهیزی تجویز میکنم و ورزش و تحرک که برای فیبروکیستیک بودنت بسیار مفیده....
خلاصه ماه دیگه که سونو و ازمایش نهاییم رو بدم میتونم بگم حس سلامتیم میچسبه به سقف تا سال بعدی...

هی جونم حالش خوبه و بزودی رادیوتراپی رو از هفته اینده شروع میکنه.
خدایا شکرت


