عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

خدایا


اینروزا از خدا برای زندگی آیندمون چهار تا چیز خاستم هی....

سلامتی و عشق و احترام و برکت


آمین

دعوت ذوم

بعد از چند هفته ندیدن هی بازم با دعوت خانواده هی به شکل شدید  برای ناهار پنج شنبه مهمون خونشون بودم...سر راه برای هردومون کاکتوس خریدم و با مترو رفتم....جلوی ورودی مترو هی با ماشین منتظرم بود...هی مسیرای کوتاه رو رانندگی میکنه اخههمدیگرو کلی ماچیدیم و بغل و جیغ...بعد پیش بسوی خونشون...قبل از راه افتادن بهم گفت:"شی سایه بون ماشین روبده پایین افتاب اذیتت نکنه که یه بسته پاستیل افتاد روپام و شی  بااااز ذووووقخونه هی اینا تو یه کوچه سرسبزه و باصفا و خلوت....همه اعضای خونهمنتظرم بودن و دخترعموی هی هم خونشون بود....ناهار غزاهای مورد علاقم رو پخته بودن...کشک بادمجون...ته چینبابای هی سرمیز ناهار یکمی از اصلیتمون و برادرم سوال کرد و کلی حرف زدیم....بعد از ناهار بابای هی برد دخترعموش رو برسونه و از اون طرف عمو و اون یکی دخترعموش رسسدن که به تازگی ازدواج  کرده...من و هی یکمی رفتیم تو تراس نشستیم و حرف زدیم...هی میگفت:"شی مامان بهم میگه این شی با همه دخترای همسن و سالش مفاوته،حتی با دوستای خودش....در عین اینکه مستقل و محکمه خیلی لطیفه....چقدر باحیاس و حد و اندازش رو میدونه...."هی میگفت شی خیلی خوشحالم که خانوادم  اینجوری  دوست دارن...یکمی از بیماریش حرف زدیم و از کلی چیزای دیگه و به جمع پیوستیم....اصرار داشتن برای شام منو نگه دارن که تشکر کردم و هی به تنهایی منو رسوند خونه خالم که اون حوالیه....مهر هم میخاست باهاش بیاد که هی گفت میتونم تنها ببرمش...نگران نباش...وقتی سوار ماشین میشدم مامان هی از پنجره خم شد گفت خداحافظ....چهره خندون و مهربونشموقع خداحافظی  با هی کلی محکم تو ماشین همدیگرو بغل کردیم و اومدم خونه خاله جون.

این روزها

داریم میریم تو تابستون 95....هفته ای که گذشت کل پنج شنبه و جمعه ش خونه زوج اکیپ بودیم با بچه ها و شب پیششون بودیم  همون شبم دعوت شدیم باهاشون به یه تولد سورپرایزی....ما چهارتا دخدر بازمانده یه اکیپ ده نفره بودیم که از دانشگاه فقط ماها باهم موندیم و خواهیم موند و یکی مون عروسی کرده با یکی از دوستان دانشگاهی واسه همین خیلی باهم راحتیم و خیلی باهم خوبیم...جای هی خیلی تو کل مهمونی و تولد سورپرایزی خالی بود....هی اینروزا حالت تهوع داره و بی اشتهاتر شده اما خب این روند طبیعی درمانه....این تعطیلات خودمون شام پختیم و ناهار و کلی دورهم کیف کردیم....حرف از خرید یه ماشین شده که من با وجود استرس سوار شدن و ترسیدن از سوار شدنش تو شیب زیاد کوچمون اما به شدت دلم میخاد داشته باشمش یه باشگاه پیدا کردم که فقط برای شکم پهلو یا اصطلاحا ابز گزینه خوبیه برام و برای منی که از رونای پر و باسنم راضیم و از پهلو شکم رنج میبرم خوبه...باشگاه ویوا  اینجا دوره میکس ابز و تی ار ایکس رومیتونم شروع کنم و این تابستون یه حرکت مثبت بزنم در جهت همین مای آیدیال بادی

خودم میدونم بهونه گیر شدم و بدجوری بهونه هی رو دارم ...یه جوره دیوونه کننده ای دلم تنگ شده!

سی و هفتمین ماه من و هی

دیروز از شرکت اف بودم و قرار شد دوشنبه به جای اینکه هی با باباش بره رادیوتراپی من همراهش برم که فرصتیم باشه واسه دیدنشصب  دوشنبه اماده شدم که هی گفت مهر خواهرش هم میاد ، احتمالا پدر هی موافقت نکرده هی تنها بیاد و خواهرش اومده تا نگران نباشن اون جاهایی که رو که من پیش هی نیستم...دوس داشتم دوتایی بودیم آخه دلم واسه دوتایی بودنمون تنگ شده و یه عالم حرف زدن ولی خواهر هی مهر هم همراهمون اومد...خلاصه تا رسیدنمون به بیمارستان با مترو رفتیم چون هم خلوته اون ساعت  و خنک و سایه هست و هی ساعت طولانی تو ترافیک نمیمونه...هی صورتش ورم داره و تپل ترم شده اما خداروشکر سرحاله...روحیه ش خوبه ...دکتر براش 35 جلسه رادیوتراپی نوشته و قرص تمودال تجویز کرده...برای از بین رفتن باقی مانده غده که دوباره رشد نکنه به امید خدا....بعد از 35 جلسه باید بازم دکتر ببینه که موردی نباشه...هر روز 5 بار تو هفته به اندازه 2 دقیقه رادیوتراپی داره و بعد برمیگرده خونه ولی دیروز خودش پیشنهاد داد بریم سینما فیلم بارکد رو ببینیم...من و مهر گفتیم ممکنه خسته بشی ولی گفت حالم خوبه و میخام بریم...ماهم که دوس داشتیم پس رفتیم سینماتو سینما باز یه حسی اومد سراغم که نمیدونم چجوری باید بگمش....اصن نمیدونم چجوری باید راجع بهش فک کنم حتی! هی بین من و مهر نشسته بود و یکمی که از فیلم گذشت ،هی خم شد جلو و پوزیشن نشستنش رو برای اینکه خسته نشه تغییر داد و مهر دستش رو برد پشت کمر هی و شونه هاش و مرتب کشید رو پشتش و هم برای ماساژ دادنش و هم برایاینکه بخاطر کولر سردش نشه و هرازگاهی  با ناخناش گردن و پشت هی رو ماساژ می داد...من متاسفانه وقتی ببینم هر دختری تماس فیزیکی با هی داره(تماس فیزیکی منظورم کارایی که یه پارنتر و یه عشق باید بکنه...مثل ناخن کشیدن به پشت ماساژ دادن و یا چیزایی که خودمون میدونیم چیه) ناخوداگاه یخ میکنم و میرم تو خودم!وقتی این صحنه رو دیدم یکمی از سمت هی فاصه گرفتم و مشغول فیلم بودم و نصف ذهنم به سمت دستی بود که پشت هی هست و جای من بود!هی هرازگاهی دستام رو تو دستاش میگرفت و متوجهم میکرد که چقدر داره لذت میبره ازینکه سالمیم و کنارهم و منم خوشحال بودم اما دلم میخاست مهر(که خدا میدونیه خیلی دوسش دارررررم) بلد بود که وقتی شی کنار هی هست اجازه بده شی اینکارارو انجام بده و دستش رو از پشتی صندلی هی برمیداشت ... اصلا دوس دارم مهر وقتی من هستم خودش بدونه که نباید یه سری کارا رو کنه ...به این فکر میکنم اگر من جای مهر بودم تو سینما حتما میرفتم ناخوداگاه پیش شی مینشستم و با هی کاری نداشتم خیلی و این اجازه رو میدادم که هی و شی بیشتر بهم نزدیک باشن....من میدونم مهر قلبش مهربونه وحس عشقش به هی بی اندازس...خدا بالاسرمه و میدونه چقدر این خواهر و برادر رو دوس دارم اما دلم میخاد مهر یه کارایی رو که مخصوص به دوتا عشقه برای هی نکنه نمیدونم این چطور و کی وبا چه حرکتی قابل درست شدنه؟
اصلا نمیدونم من خیلی رو هی حساسم یا حق دارم...
خلاصه بعد از فیلم یکمی تو خیابونا راه رفتیم با مترو برگشتیم و تو مترومن و مهر از اول تا اخر باهم کلی حرف زدیم...مهر بی اندازه دوس داشتنیه و بی غل و غش و اینو هر چی میگذره بیشتر میفهمم و یه سال از هی کوچیکتره...مهر تا این سنش با وجود زیباییش و خصوصیاتش هنوز نتونسته با پسری دوست باشه و خیلی از این بابت احساس تنهایی میکنه،مشغول صحبت بودیم که هی از بخش مردونه واگن خودش رو به مارسوند و گفت:"شی 37 امین ماهمون مباررررک"
خیلیییییییییی خوشحال شدم که بیادش بود....مهر هم گفت:"ببین دوستت داره که یادش بوده"
از انصاف نگذریم روزای بیمارستان مهر بارها منو پیش هی نشوند و گفت:"دستش رو بگیر من به قدرت عشق خیلی ایمان دارم"

خلاصه تو ایستگاه اخر خداحافظی کردیم و من برگشتم به خونه.