امرئز تولد مامان هی بود بهش زنگ زدم وتبریک گفتم...صداش پشت تلفن میومد که میگفت:وای عزیزم یه دنیا ممنون....میبوسمت...مرسی به یادم بودی
فکر میکنم خدا خیلی دوسم داره چون مامان هی خیلی دوسسسسسسسسسسم داره
وقتی مردی داری که با حساسیت و دقیق ازت راجع بیماریت سوال میکنه درموردش تحقیق میکنه و بهت مشاوره میده چی میخای دیگه؟
خدایا برام صحیح و سالم حفظش کن و یه عمر سایش بالای سرم
بعد از تموم شدن روزای قرمز تقویم رفتم سونو و ازمایش و معلوم شد در عرض یکما یهو کم کاری خفیف تیرویید گرفتم و پرولاکتینم بالاس و اینکه توسینم دوتا فیبر هست و تخمدانم پلی کیستیکه و همه اینا یه جورایی ریشش بهم وصله....باید برای تجویز و نظر دکتر برم پیشش و پیش یه دکتر غدد برای تکرار ازمایش برم...خانوما حتما ازمایش هورمونی بدین وسطح پرولاکتین روچک کنین چون با یه غده تو مغز در ارتباطه و مهمه
جمعه این هفته باور نمیکنین هی اینا چقدر اصرار کردن که برم خونشون برای ناهار و اینکه هی گفت مامانم میگه میخام بهش تلفن کنم که بیاد....چرا نمیاد؟ خلاصه راستش رو بخاین دوس دارم برم...دوسم دارم هی رو ببینم و کنار خانوادش بهم خوش میگذره اما احساس میکنم زیاد رفت و اومد خوب نیست مخصوصا که رسمی نیستیم...البته به طور قطع میگم که خانواده هی هیچ فکره بدی نمیکنن اما من خودم دوس دارم خیلی زیاد نرم ....با اینکه ندیدن هی و دیر به دیر دیدنمون دلتنگم میکنه و کرده و بعضی اوقات خیلی اذیت میشم اما ترجیحم اینه که الان رو اندازه و کمتر برم...از شانس هم دعوت شدیم خونه مادر بزرگ و دعوتشون رو رد کردم و کلیم تشکر کردم....ممنونم که انقدر دوسم دارن بهم احترام میزارن
عمیقا برای عروسای وبلاگی عزیزم شادم....لاندا ، اناماری و میلو ....
بی اندازه زوق دارم وقتی میخونمتون که از تهیه جهاز میگین و خونه و لباساتون...
خوشبخت شید الهی
برای رسیدن من و هی به این روزا دعا کنین و اگه خدا صلاح میدونی ما رو با دل خوش و سلامت بهم برسون