عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

استراحت مطلق!

بعد از کلی کلی وقت....رفته بودم استراحت مطلق!واقعا عالی بود و نیاز داشتم...خب باید بگم که هنوزم که هنوزه من و هی همدیگرو ندیدیم و هردو دیگه کلافه ایم!پنج شنبه ده مرداد کارش تموم نشد و نتونستم ببینمش و یازده مرداد هم من نتونستم برم ببینمش و کلا برم بیرون...ما رفتیم استراحت مطلق و استراحت هی مقارن شد با استراحت مطلق بنده!!!میبینید تو رو خدا؟

یکی از روزا یهو هی مسج داد:"ای بابا.من میخاااام!"
بعد من وسط بازی بولینگ از همه جا بیخبر فکر کنم این پسربچه تخس چش شده و چی میخاد و عین خنگا گفتم:"چی میخای؟"
جواب داد:"شی."
منم داغ دلم تازه شد و گفتم:"اخ...اره.چیکار کنیم؟"
گفت:"میام دنبالتا..."
گفتم:"این همه بابا و عمو رو چیکار میکنی؟"
گفت:"ازشون میگذرم...خدا بهم زبون داده واسه این موقع...تازشم من "هی"ام...میگم عشق منو بدین خودتون بمونید تا دو سال دیگه."
گفتم:"فک کنم ندیدنمون به یه ماه بکشه...."
گفت:"نگو باباااا...راه نداره دیگه.دارم حسرت پنج شنبه رو میخورم...همون روزی که نشد ببینمت."

و این چنین زوج صبوری هستیم که با اینکه داره میشه یه ماه همدیگرو ندیدیم همچنان گل و بلبلیم!و تازشم فکر کنم تو استارت چهار ماهگی دوستیمون بشه ببینمش!

اب و تاب

الان دوستم زنگ زد و بعد از کلی حرف با اب و تاب از سومین قرار ملاقاتش تو این هفته  با دوس پسرش گفت...انقدر دلم خواست...حسی که تاحالا بهم دست نداده بود...!عادت ندارم خیلی و خیلی از جزییات رابطم حرفی بزنم اما اون داشت با اب و تاب از مسج ها و حرفاشون...دلتنگی هایی که پسره ازش حرف میزنه...بیرون رفتناشون...کاراشون میگفت و من دلم یه جوری بود!من ادم اهل مقایسه نیستم اما بخدا این دست خودم نیست... یه حس طبیعیه!که بگم و دلم بخاد...!میگفت که پسره از  کوچیکترین فرصتی استفاده میکنه تا بیاد و ببینتش و این ینی دلتنگی!نه؟حتی ابرازش...ابراز این حس...میگفت که چطور از ریز به ریز و جزییات کارا و روزای هم باخبرن و همه چیز گل و بلبله و من هیچ حرفی نداشتم جز اینکه گوش بدم واخرش وقتی پرسید"از هی چه خبر؟"چن لحظه مکث کردم و مثل زنای باسیاست صدامو نازک کردم و با حس گفتم:"اونم خوبه...بیچاره خیلی درگیره کاراشه و فرصت نمیکنیم همدیگرو ببینیم!اما مرتب در تماسیم و میبینم چقدر خستس..."اما یه دروغ گنده به خودم تحویل دادم!اینکه مرتب در تماسیم...بعد دوستم گفت"اونم شورشو دراورده ها!چقدر کار...؟"و من باز از هی حمایت کردم و گفتم:"بهتر از بیکاریه...الان جوونه باید کار کنه و به موقعش استراحت میکنه!"و دوستم باز گفت:"امیدوارم قدرتو بدونه که انقدر حالیته...درکش میکنی و بدعادت نشه...چون من اگه جای تو بودم صدام درمیومد..."و من گفتم"معلومه که درکم میکنه..."و این یه مکالمه کلی منو بهم ریخت...!همه چیز تو ظاهر خوبه و منم بازیگر موفقیم...

...

این روزا انقدر درگیره کاراشه و نیست که چیزیم برای گفتن ندارم...صبا یه صب بخیر...بعد اینکه میگه کجاس و بعدم میخابه و عصرا میره سرِکاراش...منم وقتی میرسم خونه که اون سرکاراشه و میدونم اگه مسج بدم کمِ کم یه ساعت بعد جواب میده پس نمیدم که به کاراش برسه و معمولا زودیم خوابم میبره!خیلی حس بدیه وقتی انقدر کم دارمش...انقدر زیاد!زیاد از هم خبر نداریم و فقط موقعیت همدیگرو میدونیم که الان کجاییم!همین!میشنوم از دوستام که در هفته دوباری با دوس پسراشون بیرونن یا کم کم هفته ای یه باز میرن بیرون...نه گروهی....دوتایی!بعدم هر روز در تماس تلفنی هستن...اما ما اینطوری نیستیم!و من باز هم درک میکنم...

اینروزا

بعد از کلی کار اخر وقت بهش مسج میدم:"نمیخای بری خونه استراحت کنی؟"

جواب میده:"داره میرم...وقتی یه پسر یه عشقی داشته باشه استراحت نمیخاد!"

اینروزا انقدر درگیره کاراشه که اندازه نداره...منم بهش تقریبن به جز اینکه بگم صب بخیر و شب بخیر و کجام زیاد چیزی نمیزنم که مزاحم کارش نباشم...اما خب اگه خودم جاش بودم دوس داشتم اون مرتب بهم مسج میداد و حالمو میپرسید...شاید سرم شلوغ بود و دیر جوابشو میدادم اما کلی انرژی میگرفتم!نمیدونم...