گفت:"ازشون میگذرم...خدا بهم زبون داده واسه این موقع...تازشم من "هی"ام...میگم عشق منو بدین خودتون بمونید تا دو سال دیگه."
گفت:"نگو باباااا...راه نداره دیگه.دارم حسرت پنج شنبه رو میخورم...همون روزی که نشد ببینمت."
جواب میده:"داره میرم...وقتی یه پسر یه عشقی داشته باشه استراحت نمیخاد!"
اینروزا انقدر درگیره کاراشه که اندازه نداره...منم بهش تقریبن به جز اینکه بگم صب بخیر و شب بخیر و کجام زیاد چیزی نمیزنم که مزاحم کارش نباشم...اما خب اگه خودم جاش بودم دوس داشتم اون مرتب بهم مسج میداد و حالمو میپرسید...شاید سرم شلوغ بود و دیر جوابشو میدادم اما کلی انرژی میگرفتم!نمیدونم...