مسج میده:تموم شد.عزیزم چیکار میکنی؟(داشت یه سری کارای نقشه کشی انجام میداد)
شی:نگات میکردم ببینم کی کارت تموم میشه,نقشه هاتو جمع کنم بریم یه چیز خنک بخوریم!
هی:از دست تو شکمو...چه شیرینه فکرای تو...توی همشم شکمو هست!چی بخوریم...
بعد از کلی فکر خاک شیر رو انتخاب میکنیم!