عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

لطیفه

خوب ترین خبر وقتیه که میفهمم داره میاد!علت سردردام بیشتر عصبیه...گرسنگی,نور,استرس,ناراحتی,گرمای زیادو دود این چیزاس!همزمان با من بدون اینکه بدونیم هردومون سردردای بدی گرفتیم....چندین روزه و تازه دیشب فهمیدیم هردو تو این مدت کلی سردرد داشتیم!بهم میگه:"بفهمم ناهار و شام نمیخوری با دندونای من طرفی!":دی...یه همچین همسرِ لطیفی دارم من!

:)

تعطیلات در نوع خودش جالب بود و از هی هم کم و بیش باخبر بودم...پنج شنبه که همراه دوستم و دوس پسرش بیرون بودیم و بعدم شام با سان و بعد هم فرداش همراه ال و سان و اون یکی رفتیم یه پیک نیک و ناهار...اون پنج شنبه که دردودل کردم و کلی نوشتم بعدش به این فکر کردم که هنوزم به این قضیه معتقدم اما با این تفاوت که من همیشه الویتم هی نبوده...بیشتر جاها اول خانوادم الویتم بودن...و تا زمانیکه نقش هی واسم تو زندگیم تثبیت نشه اول خونواده الویتم هستن و البته که خیلی جاها هی الویتم میشه!اما خب الویت هی هم بین من و کارشه...درگیره!این چند وقت سردردای بدی داشتم که باید ببینم از چیه!خلاصه که اینم از این...

بازم میگم...از هیچی نارحت نیستم و هیچی رو  تحمل نمیکنم!هنوز هم هی رو مثل قبل دوس دارم با همه این حرفا♥

تعطیلات با طعم خودم!زنده باد به خودم:)

اولش قرار بود واسه اخر این هفته همراه با "هی"یه برنامه داشته باشیم...چون خونواده هامون هردو میرن مسافرت!خونواده هی ماشین رو لازم داشتن و هی ماشین دستش نبود...و اینکه هی حتما دوس نداشت بی ماشین بیاد سراغ من!هرچند یه بار تو حرفاش گفته بود ماشینم نباشه خودمو بهت میرسونم اما...!!!اما روز سه شنبه صب یهو هی اعلام کرد که همراه خونوادش میره مسافرت و منم که نمیرم کل تعطیلات روباید مثل خیلی روزا بی "هی"بگذرونم!هی رفت و معلومم نیست کی بیاد چون بعد از سفر میره سر یه کاری که شهرستانِ!ایشالله که بهش خوش بگذره...خوش باشه و خوب همین کافیه!منم  که این شرایط تنها موندن تو تعطیلات و غیر تعطیلات واسم عادت شده و دارم یاد میگیرم بدون هی خوش بگذرونم و خیلی تو فکر این که چرا مثل بقیه که باهم هستن اون نیست نباشم!حتما اینجوری بهترم هست...و برنامه های خودمو میرم...این اخر هفته استخر و سینما و پیاده روری و بیرون با سان اینا و یه پیک نیک رو احتمالا عملی میکنیم!

بعضی از دوستی ها توش ادما واسه هم مایه زیاد میذارن از هر لحاظ...اما من حس میکنم تو دوستی ما الویت هامون خودمون نیستیم....هم من هم هی!به زبونی میگیم الویتم تویی ولی عمل چیزه دیگه ای میگه!و اون عمله که مهمه... به نظر من تو دوستی باید همون قدری مایه بذاری که طرفت واست میذاره...البته معتقدم پسر باید بیشتر بذاره تو جایی مثل ایران!خیلیا هستن که از هم دورن اما از کوچیکترین فرصتاشون واسه باهم بودن استفاده میکنن...همه ماشین ندارن...خیلیا تو یه سینما قرار میذارن...خیلیا تو یه پارک...بعضیا یه پیک نیک توطبیعت...بعضی یه مهمونی جمع و جور دوستانه تو خونه....عده ای تو کوه!خلاصه به هر نحوی سعی میکنن همدیگرو ببینن...و وقتی اشتیاق باشه پشتِ این دیدن ها...دوطرف حس میکنن همدیگرو میخان!اما وقتی از سر وظیفه باشه...بخصوص دختری با خصوصیات من سرد میشه!دختری که میتونه اتیش باشه میشه یخ!از سر وظیفه ینی چی؟ینی وقتی که تو یه روز مشخص برید بیرون و بیاین و کارای همیشگی رو بکنید!اما از سر شوق چیه؟هر لحظه ش جدیده...هر لحظه ممکنه یه قرار درست کنید!یه برنامه بذارید...بعد از کار شده نیم ساعت...میدونید باید یه تبصره گذاشت:اونم شرایط ادم هاست...مثلا وقتی میبینی طرفت کار داره...واقعن امکانش نیست...اونجا باید درک کنی!اما وقتی هردو بیکارید...یا کم کار و امکانش هست اونجا دیگه قضیه فرق میکنه...اوایل بحث درک بود تو رابطم با هی که هنوزم درک میکنم خیلی جاها...اما از یه جایی به بعد حس کردم این درک داره عادتم میشه!اینکه م همیشه هی رو درک کنم...!اوایل تو این فکر ودم که چجوری خوشحالش کنم...چه مسجی بدم که بخنده...چجوری باشم اما هر چی گذشت حس کردم این منم که دارم مایه بیشتری میذارم!!!هی خستس و کاره و من باید انرژی یه طرفه بذارم و اگه اون یه صب بخیر معمولی میگه من یه چیزی بگم که بیشتر از اون باشه!(البته این یه مثاله...و خیلی هم مهم نیست)کم کم گذشت...گذشت و حالا امروز حس میکنم باید متوقف شم.یه نگاه به عقب بکنم و یه جاهایی رو عوض کنم...حس میکنم انگار که انقدر همدیگرو دیدیم که شاید هیچ اشتیاقی نیست!

در اخر:الان که اینارو نوشتم بخاطر ناراحتی نبود...چون ناراحت نیستم!واسه این بود که ثبت کنم...من معمولا یه بار نارحت میشم و کم کم دیگه اون مسئله به چشمم نمیاد!الانم دیگه این مسئله ها به چشمم نمیاد و هی هم هر بار بپرسه چیزی شده میگم :نه!چون چیزی نشده!!!

یهویی ها!

سر کوچه منتظرم وایستاده...قرارهای یهویی...سورپرایز...زیاد سرحال نیستم!بخاطر دیشب...تا میبینمش بهم لبخند میزنه!قیافش خستس..از کار یه سره اومده پیشم...درمورد دیشب حرف زدیم...کلی حرف و شوخی و خنده...از دلم دراورد و بهم گفت که هیچ وقت نمیخام ناراحت باشی..بخصوص که خودم نارحتت کنم!تو یکی یه دونه ی خودمی و دوس ندارم اذیت شی...ته دلم خوشحال بودم که وقتی میگه براش مهمم اینجا بهم ثابتش کرد و حاضر نشد حل نشده از این مسئله که به ظاهر حل شده بود  بگذره...ابمیوه رنگی رنگیمون رو که میخوردیم به این فکر میکردم که من این موجود رو دوس دارم...واقعن و هیچ وقت فکر نمیکردم عاشق بشم!!!اما شدم...بالاخره...به اینده که فک میکنم نگران هستم اما با وجود هی دلم قرص و محکم میشه...خانواده هامون...اتفاقات اینده و همه و همه ش یه جورایی پیش بینی نشدس و ما باید به بهترین نحو خودمون رو برای این اینده اماده کنیم...

اخر شب که خوابم برده بود مسج داده بود:"دیگه نبینم ناراحت باشی و روزتو با اخم شروع کنی!اره باتوام "شی"خانوم...تا منو داری غصه نخور,اگه حتی خودتم نفهمی من مواظبتم.:*"