دیدی وقتایی که از حرف داری خفه میشی اما
نمیتونی بگی!الان شرایط منه!دیدی بعضی وقتا یه حرف رو طوری میزنی که اصلا
نباید میزدی؟بد میگی...بد میفهمه....ناراحت میشه و ناراحت میشی؟بعد میگه
ناراحت نشده اما تو یه چیزی مثل خوره تو وجودت میفته و میگی"اشتباه
کردم....الان وقتِ گفتنش نبود!بد گفتم"حتی اگه ناراحت نشده باشه خودت حالت
بده....گند زدی به خیلی چیزا!ظاهرش سادس اما چرا من یاد نمیگیرم قبل از
اینکه بگم اول خودمو جای خواننده بذارم....؟نمیدونم...فقط میدونم که الان
حالم از این چیزی که گفتم خیلی بهم میخوره...سبک که نشدم هیچ!از دیشب تا
همین الان حالم بده!خیلی هم زیاد...و این حال بد باعث میشه عین یه دیوار
یخی شم که حواسش به هیچ کس و هیچ چیز نیست!اخ که دستم نمیره که حتی به
"هی"چیزی بگم...چی بگم؟!اون که گفت"خوبه که گفتی بهم..."اما پس چرا من سبک
نشدم...احساس میکنم یه چیزی تو دلم سنگینی میکنه....الان حالم بده.شبی که میتونست ما رو دو تا پله بالا ببره برعکس دوتا پله عقب برد!و این خیلی بده...
وقتی
داری تو تب میسوزی...انقدری که چشات قرمزن و هیچی نمیفهمی و جواب مسج هاشو
نمیدونی چی دادی و خوابت میبره...وقتی صب پا میشی تا قرص بخوری و مسجش رو
میبینی کلی انرژی میگیری:"صب که بیدار میشی ایشالله حالت انقدر خوبه که اون
لبخندتو میبینم...."
دستشو
انداخته دور گردنم و سرم رو شونشِه...هرازگاهی از این پایین به چشماش نگاه
میکنم و صداشو میشنوم...داره حرف میزنه"یه روزی یه چیزی تو وجودت دیدم و
جذبت شدم...بعدش دوس شدیم...بعدش اعصابمو خرد کردی و بهم زدیم...چون دوست
داشتم دوباره باهمیم..."همین طوری داره حرف میزنه....یاد نگاههای اون شب
میفتیم...بازم بهم نگاه میکنه...ایندفعه نگاش میکنم...چشمای قهوه ای خیلی
روشن...مهربون...یهو دلم میگیره...یاد یه چیزی میفتم!من قرار بود
بعد از لیسانس از ایران برم...برای کار و تحصیل....اون موقع بی شک میرفتم
اما حالا!یه وابستگی دارم...یه ریشه اینجا هست.رفتنم بعید نیست...چطوری
برم؟اروم اروم واسه هی حرف میزنم...یه نفس عمیق میکشه و
میگه"شی...من تا زمانیکه نتونم یه زندگی مناسب و شرایط خوب ایجاد کنم زیر
یه سقف نمیرم!نمیخام سختی حس کنی...اما...به تو هم نمیتونم بگم نرو!ما
میتونیم با هم باشیم و تو میتونی منو داشته باشی...سخته اما شدنی!اما اونجا
دیگه خبری از مامانت و بابات و برادرت و من نیست....!سخته...من تنها
نگرانیم تنهایی توئه...اما همه چیز به تصمیم خودت بستگی داره...منم باید
کارامو انجام بدم و مدارکمو تا پایان 2013 بفرستم!"هردومون لبخند میزنیم و
من فک میکنم هیچ کس باور نمیکرد منی که عشق رفتن بودم الان تا این حد سست و
بی تفاوت راجع به رفتن حرف بزنم!دستشو میاره جلو و میزنیم قدش:)میخندم
میگم:"تا جاییکه باشی هستم"لپمو بوس میکنه و منو محکم تر تو بغلش
میگیره...یکی از سخت ترین کارا جداییه:(