عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دردودل هی و شی


ساعت از دوازده شب گذشته و هی مسیر صحبت رو میکشه به سمتی که هردومون دوس داریم حرف بزنیم ازش!

در راستای اونروزی که تو دوستی قبلی بهش گفتم:"هی...تو با من مثل ساعتت رفتار میکنی!برو...نرو...من از خودم شعور و اختیار ندارم؟"اونروز دیدم که به "هی"چقدر فشار اومد...صورتش سرخ شد...حس کردم بغض داره...چشاش قرمز شد...حرفم واسش خیلی سنگین بود!خودمو سرزنش کردم که چرا بهش گفتم!اما خب من اون روزا این حسو داشتم!

هی:"اون موقع خیلی نارحت شدم...جوری که میخاستم اصن بهت فک نکنم چون خودمو سرزنش میکردم که من چه کردم که تو این حرفو زدی؟ولی الان نه!"

شی:"من هیچ وقت به اندازه اونروزایی که بهم میگفتی"بهتره نری...تنها نرو....اجازه بگیر"از کسی نترسیدم!من وقتی اینارو میگفتی فک میکردم بهتره من نباشم تا اذیت نشی و با دختری باشی که به این اخلاقت عادت داشته باشه!من انقدر دوست دارم که دوس ندارم اذیتت کنم"

هی:"من هر چیم بگم تو نباید این فکر رو کنی...دارم میگم هیچ وقت هیچ وقت.مرد سخت میشکنه,وقتی حرف میزنه پاش وایمیسته...اما اگه نادیده شه....منم اونقدر دوست دارم که با خواستت کنار اومدم و تو رو بخاطر خودت خواستم.دیگه ام نگو با دختری باش و اینو تو کلت فرو کن!فهمیدی؟"

شی بغض میکنه...دیشب خواب هی رو دید که چطور تو بغلش گریه میکرد!دقیقن همونو میخاد...اینکه الان هی بود و محکم بغلش میکرد و مثل یه بچه گریه میکرد!به هی مسج میده:"اهوم...اگه اینجا بودی محکم بغلت میکردم!"

هی :"من اگه دختر عادی میخاستم خیلی بود!من تو رو میخام...عشقتو میخام.کسی که انقدر واسم باارزشه که براش جونمو میدم...فقط تو!حالا هر مشکلی باشه هر سختی باشه برام فرقی نداره.عشق میخام...یه قلب مهربون...یه "شی".تموم شد رفت."

شی:"من به تو و حرفات و قولات ایمان دارم....اما اگه حرفات بوی سابق رو بده و بفهمم ناراحتی و داری جلوی خودتو میگیر بااینکه واسم سخته...اما یه کاری میکنم که دیگه ناراحت نشی!"

هی:"کدوم حرفام؟چی کارمیکنی؟:دی...هان؟:)"

شی میخاست بگه واسه همیشه میرم...اما نتونست!چون حس کرد واقعا نمیتونه!پس جواب داد:"تبدیل میشم به یه ادم کوکی که هر چی تو بگی همون میشه!چون ناراحت نشی!اما دیگه نمیتونی"شیِ سابق" رو ببینی چون اون "شی" با اون خصوصیات قبلیش "شی"بود!"

هی:"من یه "شی"دیدم تو یونی..اونو خواستم!نمیخامم عوض بشی و نمیذارم عوض بشی!این بحثم همین جا تمومه...چون ادامه نداره.من و تو شدیم ما!پس هر چی تو دلته توی دلِ منم هست ناراحتیت,شادیت...اشکت.اصن قربون همش بشم.حرفی داری؟؟؟"

شی:"پایان جلسه اعلام شد...من حرفی ندارم اما زندتو لازم دارم.قربونی نکن خودتو...:دی"

هی:"مثل کوه پشتتم اما هرموقع خواستی نمیخاد برگردی...کنارتم:)"

:)

هی از سرکار برگشته خونه و مسج میده:"اخیش...اومدم.کجایی زن؟"

شی:"خسته نباشید:*اینجام دیگه!منو نمیبینی؟"

هی:"عاشقتم با این ماچات مگه من خسته میشم!"


*انقدر خوبه وقتی میفهمه حالم خوب نیست...سرم درد میکنه...یا هرچی!انقدر حالمو میپرسه:)انقدری خوبه که ادم دلش میخاد همش مریض شه!!!"هی"همیشه حواسش به من هست اما وقتایی که بیشتر حالمو میپرسه بیشتر کیف میکنم!

ینی ناراحته؟

کارام تموم شده و میخام برم خونه...به "هی"مسج میدم..."امروز بلیط گرفتیم با ال و خواهرش اینا بریم سینما,دلت بسوزه"هی جواب داد:"خب سینماتم که میری,خوش بگذره!"این لحن رو من بد برداشت کردم؟به نظرم بد اومد...انگاری که دوس نداره من برم!شایدم من بد برداشت کردم...اما میتونست یه جوری جوابمو بده که فک نکنم ناراحته.مسج دادم:"الان ناراحتی من میخام برم؟"سریع جواب داد:"چرا عزیزم ناراحت باشم؟برو ببین,اخر هفته ام با هم میریم.چرا فک میکنی ناراحتم؟"ینی من زیادی حساس شدم؟ینی من اشتباه فهمیدم!؟

بعد از چندتا مسج به این نتیجه رسیدم که نه ناراحت نیست اما خیلی وقتا رو حساب قولایی که داده خیلی جاها جلوی خودشو میگیره که ادم قبلی نشه!نمیدونم...من حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی ناراحتش کنم!تحتِ هیچ شرایطی!اصلا همش تقصیره این مسج مزخرفه که من نمیفهمم لحنِ "هی"چه مدلیه!

هر دو عوض شدیم...

یاد این میفتم که من رو قولای "هی" خیلی حساب باز میکنم...خیلی زیاد!قول نمیده اما وقتی که میده مطمئنم رو قولش هست...یاد دوره قبلی دوستیمون میفتم...روزایی که کل رابطمون خلاصه میشد به اینکه کجایی؟کی میرسی؟همش من دلخور بودم و حرفامو نمیگفتم... بعد با حالا مقایسش میکنم...هی به قولش عمل کرد...حالا به جای اینکه بگه" کجایی؟ "میگه..."عزیزم چه میکنی؟چطوری؟"انگار تو رابطه وارد یه مرحله خاصی شدیم...که خیلی قشنگتره برام...دیگه یه چیزای دیگه ای مهم شدن...ما برای هم مهم هستیم...اینکه کجاییم؟چیکار میکنیم؟چرا دیر میرسیم...نسبت به هم بی تفاوت نیستیم!اما حالا مدل و فازش فرق کرده...دیگه وقتی هی به من بگه "چرا دیر؟"جایگاهش رو بد حس نمیکنم که به من بی اعتماده...میگم نگرانم شده!البته من کلا عادت ندارم از این سوالا بپرسم...هنوزم حتی!ما هر دو عوض شدیم...هی که هر سال با دوستاش به مسافرتای مجردیش میرفت دیگه اونارو تعطیل کرد با اینکه من ازش خواستم بره...منم به هی نمیگم چون گفتن نداره اما مسافرت مجردیم تعطیل شده...مهمونیام رو با هی میرم و نباشه نمیرم!چون دلم نمیخاد و بهم خوش نمیگذره...اما هر دومون فضای دونفره خودمون همراه با دوستامون رو داریم و همه چیز به دونفر هامون خلاصه نمیشه!هی تقریبن هر روز صب تا 9 یا 10 شب سرکاره و منم هر روز تا 6 سرکارم...بعدش من به کارام میرسم...پیاده روی,خریدام... و هر روزیم که بتونیم همدیگرو میبینیم!اما تو این دیدارها محدودیت داریم چون هر دو شاغلیم...تقریبن همه چیز موکول میشه به اخر هفته که اونم این هفته به خاطر کارای من کنسل شد...هر دوستی فازهای مختلف داره...الان ما تو این مرحله ایم!