شی:"چرا؟"
هی:"میخاستم اون خستگیِ که تو تنت بوده واسه سالها از تنت دربیارم.مطمئن باش درمیارم تا سبک شی!چرا انقد سخت بود نگاه کردن به من؟چرا میخاستی گریه کنی؟چی شد یهو بغلم کردی؟به دور از همهچی پر از احساس..."
شی:"نمیدونم...نگاه تو برام فرق داشت!گریه...چون یه تشکر از خدا بود که این لحظه رو بهم داد که تجربش کنم...تو رو هم بغل کردم چون خوشحالم تو این زمونه پسری مال منه که پاک و خالصه نگاها و محبتاش"
هی:"حس تو برام ارزش داشت...اونروزی که مسج دادی و گفتی روحم خستس!تصمیم گرفتم از داخل و ظاهر شادت کنم...دیشب اولش بود.اگه جایی بود که میشد تو بغلم میگرفتمت تا صب نمیذاشتم به چیزی فک کنی...فقط مال من باشی.(کلیم بوست میکردم)"
داریم شام میخوریم...شیطنتم گل میکنه و سس قرمز و میمالم به لپش...میخندیم...تا پاکش میکنه سس سفید رو میکشم رو لپش!تمام راه برگشت تا خونه چهارتایی با ماشین عروس خوشحالی میکنیم و چهارتا جوونِ شاد و سرخوش تو خیابونای شهر جیغ میزنن و خوش میگذرونن!
شی:"جانم؟" هی:"خوش گذشت؟" شی:"خیلی خوش گذشت...یه عالمه ممنون." هی:"خوبه که انقد خوشحالی...چون دیگه از دنیا هیچی نمیخام."