عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

خوبه...

انقدری خوبه که صب ساعت هشت با صدای "هی"پاشی که یاداوری میکنه وقته قرص خوردنه!

میدونی؟

هی:"میدونی چرا به چشات نگاه کردم؟"

شی:"چرا؟"

هی:"میخاستم اون خستگیِ که تو تنت بوده واسه سالها از تنت دربیارم.مطمئن باش درمیارم تا سبک شی!چرا انقد سخت بود نگاه کردن به من؟چرا میخاستی گریه کنی؟چی شد یهو بغلم کردی؟به دور از همهچی پر از احساس..."

شی:"نمیدونم...نگاه تو برام فرق داشت!گریه...چون یه تشکر از خدا بود که این لحظه رو بهم داد که تجربش کنم...تو رو هم بغل کردم چون خوشحالم تو این زمونه پسری مال منه که پاک و خالصه نگاها و محبتاش"

هی:"حس تو برام ارزش داشت...اونروزی که مسج دادی و گفتی روحم خستس!تصمیم گرفتم از داخل و ظاهر شادت کنم...دیشب اولش بود.اگه جایی بود که میشد تو بغلم میگرفتمت تا صب نمیذاشتم به چیزی فک کنی...فقط مال من باشی.(کلیم بوست میکردم)"

یه نگاه

میان دنبالمون...من و دوستم و "هی" و دوستش که میشه دوس پسرِ دوستم...جلوی میدون پالیزی...اون نوشته رو بهم میده...خوشحالم که حواسش بوده...یه نوشته که هفته پیش خونده و شبیه به من بوده!بعد یه پیاده روی چهارنفره تو پارک...و اخر سر پیش بسوی شام...خیابون جهانتاب...هیچ وقت فراموشم نمیشه...حکش میکنم تو ذهنم!سفارشمون رو دادیم و نشتیم تو ماشین...من سمت راننده نشستم و هی لبه ی در ماشین از سمت من...حواسمون به اهنگاس و دستام تو دستاشه...یه لحظه تلاقی دو تا چشم...نگاهش با همیشه فرق داره...یه لحظه زمان برام مکث میکنه...میخام فرار کنم از این نگاه...بچه ها پشت نشستن...هی میگه:"دیگه هیچ وقت نگو عادی...تو برای من با بقیه فرق داری و منم دنبال کسی نیستم!باشه؟"...یه ذره دیگه میگذریم...هنوز نگاهم میکنه و من همچنان فرار میکنم...میگه:"تو چشمام نگا کن..."نمیتونم...نگاه میکنم...یه موج انرژی...پر از محبت...خیلی خالص!نمیتونم تحمل کنم...دستامو دور گردنش حلقه میکنم و خم میشم و بغلش میکنم...غیرارادی و بی هیچ حرفی!دستشو پشتم میذاره که بر میگردم سر جام...دوباره همون نگاه!ایندفعه دستامو محکم میذارم رو چشماش و انقدر هول شدم که مثل دختربچه ها تند تند از اینکه چقدر اهنگ رو دوس دارم حرف میزنم!حیا...همون چیزی که فهمیدم اینه...یه خجالت و یه حس غریب!نمیتونم خیره شم به این یه جفت چشم...این نگاه انقدر متفاوت و خالصِ که یخ و سرمای این چند سال رو اب میکنه و تا مغز استخون رو گرم میکنه!دستم رو میبوسه...و من فقط تو دلم خدارو بخاطر داشتنش شکر میکنم!لا به لای این نگاها اروم میگه:"چرا دیگه برام نامه نمی نویسی؟"میگم:"می نویسم...میارم"میخنده و میگه:"بنویس و با صدای خودت برام بخووون"به این کار نداره کی اینجاست و چی میشنوه!انگار فقط ما دوتاییم...خودِ خودمون!فقط من و تو...


داریم شام میخوریم...شیطنتم گل میکنه و سس قرمز و میمالم به لپش...میخندیم...تا پاکش میکنه سس سفید رو میکشم رو لپش!تمام راه برگشت تا خونه چهارتایی با ماشین عروس خوشحالی میکنیم و چهارتا جوونِ شاد و سرخوش تو خیابونای شهر جیغ میزنن و خوش میگذرونن!

...

وقتی از یه گردش اخر هفته ای خیلی خوب و عالی برمیگردیم و اخر شب هی مسج میده::عزیزدلم؟"

شی:"جانم؟"

هی:"خوش گذشت؟"

شی:"خیلی خوش گذشت...یه عالمه ممنون."

هی:"خوبه که انقد خوشحالی...چون دیگه از دنیا هیچی نمیخام."