عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

:(

با دوستم بیرونم و دو ساعتی از بیرون اومدنم گذشته...دلم یهو برای "هی" تنگ میشه...تصمیم میگیرم تا وقتی دوستم مشغولِ کارشه و شیرینی میخره به هی مسج بدم و با لحن شوخ مینویسم:"چیه؟چرا ساکتی؟با من حرف بزن:دی"...چند لحظه بعد در جوابِ مسجم میگه:"کجایی؟"میخوره تو ذوقم...این جوابِ این مسج نبود!بود؟؟؟با لب و لوچه اویزون جواب میدم:"قنادیم."پشیمون میشم اصلا چرا مسج دادم!؟!ذوقم کور شد...

اعترافای شیرین

هی مسج داده:"امروز بعد از چند وقت صداتو شنیدم!صداتو دوس دارم...دلم تنگ شده بود."

همزمان

همزمان  هم مسج من به هی رسید هم مسج اون  یه من!

هی:"صب بخیر بانوی زیبای من که با تو زندگی بهترینه.سرکارم."

شی:"امروز صب رو با یه عالمه دعای خوب واست شروع کردم...صب بخیر.شرکتم."

بعدش هی مسج میده:"قربون اون دلِ مهربونت بشم.با هم رسیدیم...با هم مسج دادیم.به این میگن...."

بعدش شی مسج داد:"تفاهم:)"

چه خوبه ادما از با هم بودنشون لذت ببرن!

بعد از تصادف هی میگه:"ببین نمیدونی ... اگه عقب نمیومدم میزد به در تموم بود...اصلا الان که اینجام باورم نمیشه!نگران نباش...بخیر گذشت,الانم خوبِ خوب کنارتم!"

شی با نگرانی:"خداروشکر چیزی نشد...سالمی!"

هی:"قسمت بود کنارت باشم..."

شی یه لحظه به نبودِ هی فکر میکنه...از حرف "هی"عصبانی میشه و میگه:"اینجوری نگو...هیچ وقت!"

هی:"شوخی کردم!اخه مگه میشه زندگیمو تنها بذارم...نفسمو؟!بخند برام..."

شی خندش نمیاد!

هی:"شی جان من واقعن دوس ندارم تو نارحت و نگران باشی چون خودم این حس رو درک میکنم"

تمام مدتی که شی تلاش میکنه بخوابه به این فکر میکنه که بخیر گذشت...فرصت ها چقدر کم هستند...چه خوبه ادما از با هم بودنشون لذت ببرن!