هی:"صب بخیر بانوی زیبای من که با تو زندگی بهترینه.سرکارم."
شی:"امروز صب رو با یه عالمه دعای خوب واست شروع کردم...صب بخیر.شرکتم."
بعدش هی مسج میده:"قربون اون دلِ مهربونت بشم.با هم رسیدیم...با هم مسج دادیم.به این میگن...."
بعدش شی مسج داد:"تفاهم:)"
شی با نگرانی:"خداروشکر چیزی نشد...سالمی!"
هی:"قسمت بود کنارت باشم..."
شی یه لحظه به نبودِ هی فکر میکنه...از حرف "هی"عصبانی میشه و میگه:"اینجوری نگو...هیچ وقت!"
هی:"شوخی کردم!اخه مگه میشه زندگیمو تنها بذارم...نفسمو؟!بخند برام..."
شی خندش نمیاد!
هی:"شی جان من واقعن دوس ندارم تو نارحت و نگران باشی چون خودم این حس رو درک میکنم"
تمام مدتی که شی تلاش میکنه بخوابه به این فکر میکنه که بخیر گذشت...فرصت ها چقدر کم هستند...چه خوبه ادما از با هم بودنشون لذت ببرن!