عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

فِرست مانث!

یه روز عالی...اول یه پیاده روی با پای نیمه مصدوم"شی"دوتایی..بعدم یه اب انارِ ترش...بعدش رستوران همیشگی و جای همیشگی و زنده شدن کلی خاطره...پشت چراغ قرمز وایستادیم و "هی" میپرسه:"هنوزم مینویسی همه چیز رو؟"شی سری تکون میده و هی ادامه میده:"خوبه...بعدن اینارو به بچه هامون نشون میدیم..."و پسرک فال فروشی که هی ازش فال خرید ... مناسبت امشب ما در اصل فردا بود که بخاطر وُتینگ پنج شنبه کنار هم بودیم و یک ماه از اون شب گذشت...قبل از اینکه بریم شام شروع کردیم به مرور خاطره ها از اول...میخندیدیم به اینکه ما کلی وقت بود همدیگرو میشناختیم اما چطور یهو فهمیدیم همدیگرو دوس داریم!جرقه از کجا خورد..."هی"و"شی" به این فکر میکردند که از اول یا تو یه نگاه عاشق نشدند و به مرور با گذر زمان متوجه این قضایا شدند...بعد از شام هم کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم و بالاخره اومدم خونه...شب خیلی خوبی بود...دوسش داشتم...و البته مدارک "هی" دست من جا موند که فردا میاد تا بیره ...اونم ساعت 7 صب!منم میرم حلیم بگیرم...

مسج بازی های ما

داریم با "هی"مسج بازی میکنیم و ساعت از دوازده شب گذشته...

هی میگه:"من دنیا رو به سلیقه ی تو درست میکنم چه برسه به ویلا..."

بعد یه جا دیگه میگه:"به فکر زندگی باش اما غُصش رو نخور!"

بعد یه ذره دیگه جلو میریم و هی میگه "با همه نارحتیم ازت وقتی زمین فوتبال بودی و گفتی پام...من اینور مردم و زنده شدم!"

بعد از اون حرف که  شب نوزدهم که سرسنگین بودیم , تو زمین فوتبال بهش گفتم و اون جوابی که بهم داد و دوس نداشتم حرفش رو پیش کشید و گفت:"شی...اون شب من فوتبال بودم یه حرفی زدی...چی شد یهو گفتی؟از اون حسای ناگهانیت بود؟!"

من:"دلیل نمیشد چون ازت دلخور بودم بهت نمیگفتمش...و وقتیم گفتمش داشتم فک میکردم چی شد که گفتمش!این حرف واسه من خیلی بود...اما جواب تو رو دوس نداشتم!"

هی:"منم همینطور...جوابمو دوس نداشتم...اما خب بانویی که داری این مسج رو میخونی هر چند گفتنش راحتِ اما تو عملم بهت ثابت کردم و میکنم دوست دارم"

بعدم ادامه داد:"بعضی وقتا یه چیزایی میگی که من اولین نفرم که بهش گفتی..."

وقتی با دل اروم چشم رو هم میذاری...

وقتی فرصتی پیش میاد که حرفاتو میگی و حرفاش رو میگه...نارحتیا تموم میشن...همشو میگید...اخیه دلت اروم میشه!بعدم با دلِ اروم سرتو میذاری رو بالش تا خوابت ببره و صب که پا میشی یه مسج قشنگ داری که تهش گفته"من همیشه کنارتم..مثل کوه پشتِ سرتم زندگیِ من"

شی دلخوره اما دلیل نمیشه ذره ای از دوس داشتنتش کم شه!

ادامه دارد این نارحتی...ولی با همه این نارحتی ها دوسش دارم!حرصم گرفته...امروز از دنده چپ پاشدم...هی پیگیرم میشه و از کارام میپرسه و میخاد بگه بهم توجه میکنه اما من اینبار کوه یخ میشم!دست خودم نیست...لجباز شده ام!!!میگم "امشب میخایم با دوستام جمع شیم دور هم"و او اساسا با این قضیه مشکل داره و میگه دوس ندارم تنها بری...منم دوس ندارم تنها برم!!!اما مگه هستی که با هم بریم؟من هم بی "هی" بهم خوش نمیگذره !اما لج کرده ام...دلم نیست برم اما بخاطر اینکه بهونه گیر شدم مرتبا پافشاری میکنم و اون هم انقدر خستس که بعد از چندتا مسج میگه:"هر کاری میخای بکن...از این به بعد ازادی"...من نمیخام این رو بشنوم....میخام بگی برو چون من نمیرسم بیام...بعد من خودم انتخاب کنم برم یا نه...یا اینکه بگی نرو بجاش خودم میبرمت فلان جا!دلم رو خوش هم نمیکنی حتی!انقدر غرق کار هستی که!!!باشه باز هم درکت میکنم...گفتی برو هم نرفتم....یعنی دوس ندارم اینطور برم...بهت هم نگفتم که نرفتم...منتی نیست خودم نخاستم برم!در عوض با "ال"و دوس پسرش بیرون بودم...میخام هنوز هم صبر کنم و بگم درکت کردم تا مدتی مطمئن بشم و بعد بگم!یه چیزی بگم...خنده داه اما با خودم میگم این ادم هر هفته به برنامه فوتبالش میرسه اما به من نع؟!!!بعد میگم خب فوتبال نزدیک خونس...ساعتش بعد از کاره...خودم رو قانع میکنم اما یه چیزی ته دلم میگه"شی...توجیه نکن ... اگه بخاد شده نیم ساعت میاد تا ببینتت...نکنه دوسم نداره"اما امان از اون لحظه ای که از زمین فوتبال مسج میدی و میگی حوصله نداری بازی کنی...و من میدونم میخای به من بفهمونی که پکری!و امان از اون وقتیکه میفهمی پام پیچ خورده باز میشی همون"هی"!همه چیز رو کنار میذاری و بیدار میمونی تا دیروقت که من از دکتر بیام و نتیجه رو بشنوی با اینکه خسته ای و خوابت میاد!