هی میگه:"من دنیا رو به سلیقه ی تو درست میکنم چه برسه به ویلا..." بعد یه جا دیگه میگه:"به فکر زندگی باش اما غُصش رو نخور!" بعد یه ذره دیگه جلو میریم و هی میگه "با همه نارحتیم ازت وقتی زمین فوتبال بودی و گفتی پام...من اینور مردم و زنده شدم!" بعد
از اون حرف که شب نوزدهم که سرسنگین بودیم , تو زمین فوتبال بهش گفتم و
اون جوابی که بهم داد و دوس نداشتم حرفش رو پیش کشید و گفت:"شی...اون شب من فوتبال بودم یه حرفی زدی...چی شد یهو گفتی؟از اون حسای ناگهانیت بود؟!" من:"دلیل
نمیشد چون ازت دلخور بودم بهت نمیگفتمش...و وقتیم گفتمش داشتم فک میکردم
چی شد که گفتمش!این حرف واسه من خیلی بود...اما جواب تو رو دوس نداشتم!" هی:"منم
همینطور...جوابمو دوس نداشتم...اما خب بانویی که داری این مسج رو میخونی
هر چند گفتنش راحتِ اما تو عملم بهت ثابت کردم و میکنم دوست دارم" بعدم ادامه داد:"بعضی وقتا یه چیزایی میگی که من اولین نفرم که بهش گفتی..."