بعضی وقتا ادم ارزش لحظه هارو نمیدونه
یا یه اتفاقی پیش میاد که تا چند ساعت رو به باد میده...به"هی"یه بار تو
مسج گفتم و دوبار پشت تلفن که ما باید زودتر از بقیه اونجا باشیم...یه جوری
هماهنگ کن هشت و نیم اونجا باشیم....گفت ما نه اونجاییم خیالت راحت...من
گفتم ممکنه ترافیک باشه...شیو از من خواهش کرده زودتر اونجا باشیم....عقربه
های ساعت میفتن رو یه رب به نه و هنوز حتی دنبال من هم نیومده....!بهش زنگ
نمیزنم چون عصبانیم...تند تند راه میرم و مهمونا زنگ میزنن که کجایی؟ادرس
کجاس؟میاد...دلیلش ترافیکِ...منم پیش بینی ترافیک رو میکردم...تو دلم غر
میزنم"عزیزِ من تو که میدونی ترافیکِ...زودتر بیا که نه خودت انقدر تو
ترافیک بمونی...نه من بدقول شم"تمام راه تا رسیدن رو سعی میکنم خودمو اروم
کنم و انقدر کلافه ام که حتی تو اینه بهش نگاهم نمیکنم...درواقع جلوی
خودمو میگیرم و میگم:"الان مهمونیه...بذار خوش بگذره...بعدن بهش میگم من از
بدقولی و ان تایم نبودن خوشم نمیاد."ساعت ده و نیم میرسیم...کلی از شیو
معذرت خواهی میکنم...مهمونی رو خوش میگذرونم اما ته دلم عصبیه...نه به خاطر
اینکه چرا ده و نیم رسیدم بخاطر بدقولی!!!مهمونی خوش میگذره...اخرش
"هی"پیگیر میشه که چرا از اول مهمونی یه جوری هستی...منم که نمیخام امشب
خراب شه هیچی نمیگم چون بعدن وقت هست تا بهش بگم...تو کل مهمونی سعی کردم
همه چیز رو بذارم کنار و باهاش خوش بگذرونم....اما خیلی بهتر بود اگر از
همون اولش با دل خوش و اروم میرفتم:)بهش خواهم گفت...
دیشب به "هی" گفتم فلان کانال؛فلان ساعت
فیلمرو ببین...فیلم شروع شده...من حوصله دیدنش رو ندارم!بهم مسج میده:"داری
فیلمو میبینی؟"میگم:"نچ...حوصله ندارم..."بعد از کلی حرف که سر از بی
حوصلگی من درنمیاره میگه:"پس همون تنهایی میبینم."عین این بچه های
تُخس!!!اخرای فیلم "هی"مسج داده:"این فیلمو باید میدیدی بی حوصله..."و من
هرچی فک میکنم نمیفهمم چرا بی حوصله بودم!