

چند روز پیشم رفتی برای جیمز روکش و باند خریدیم و حسابی خوشگلترش کردیم ... تولد مامان هی هم بهش تماس گرفتم و میخام براش کادو هم بگیرم...نکته مثبت ، حس خوب خونواده من به هی اینا و بلعکسه
خداروشکر...دیروزم مامان هی و مامانم شماره های تلگرام هم رو گرفتن و از این بعد به هم بیشتر مسج میدن و در ارتباطن...
هی در مورد عملش و تحصیلات و کارش توضیحاتی داد و پدرشم در مورد اصلیت و کار خودش و... اما سوالای اصلی بابا موکول ش به روزی که هی رو تو یه جلسه خصوصی ببینه... در کما ل تسلط برای مهومونا شربت و شیرینی تعارف کردم و میوه گذاشتم...از مامان برای سر زدن به چایی خاستم بیاد و خودم یاز شیرینی و چایی هم تعرف کردم و میوه هم چون ظرفش سنگین بود برای هرکس تو یه بشقاب جداگانه از همه نوع گذاشتم....خواستگاری تقریبا ساعت شیش و نیم شروع شد و تا هشت و نیم ادامه داشت ...بعد از رفتن مهمونا خانواده من اعلام کردن از خانواده هی خوششون اومده به صورت کلی اما نیاز به رفت و امد هست اما استرس وحشتناک من و هی از بین رفت ...جالب اینجاس مارو نفرستادن تو اتاق دوتایی حرف بزنیم

این ماییم؟رفتیم کارت هدیه های کادو تولد هی رو براش کفش و کمربند خواستگاری خریدیم
کت که تنش کرد ، قند تو دلم آب شد ...مرد من چقد خوشتیپه
با جیمز کلی گشتیم و خیلی خوب بود ، برام یه نامه نوشته بود برای این چهارسالی که گذشت ، احتمالا این اخرین قرار ما قبل از خواستگاری خواهد بود...
دیشب به من میگفت که"تو برای من بهترین و کاملترین رختر روی زمینی ،از خدا ممنونم که ترو بهم داده...خیلی خوشحالم که این روزای خوب وصال داره میرسه"
هیجان و استرس داریم ، اما امید داریم به رحمت و لطف همیشگی پدر اسمونیم