این هفته جمعه به هی گفتم با مهر بیاد...ماه رمضونم اومده و دیشب خواهر و برادر اومدن و رفتیم سینما و بعدشم یه شام خوشمزه ...قبل از شامم تو پاساژوالیبال ایران و امریکا رو دیدیم

بعدش تمام راه برگشت تا خونه هی داشت خلاصه ای از جریانمون رو به مهر تعریف میکرد و منم گوش میکردم...چه زود گذشت...
همه روزامون رو دوس دارم...
هی داشت میگفت خدا کنه کارم زودتر درس شه که شی رو ببرم با خودم و عروسی بگیریم...
وقتی تو ماشین میرفتیم سینما بهتریییییییییییین حس دنیا اونی بود که مسج داد و گفت:"چه خوشگل شدی"

یا وقتی یادش بود که قرار بوده واسم دسته گل بخره اما مهر بود نمیشد...
حالا شاید اوایل این هفته هی بیاد بریم بیرون و حلیم خوری...
وای دیشب یه کتونی قرمز دیدم عاشقش شدم... و دلم میخاد موهامو هایلاتم کنم
