جاتون خالی با هی و دوستاش پنج تایی رفتیم جمعه ای پیک نیک حوالی چالوس و خیلی خوش گذشت...اولش رفتیم خرید کردیم و بعد رفتیم...کلی خوردیم و گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم ، روز خیلی خوبی بود...حالا هفته اینده احتمالا بریم ماسوله تعطیلات
اما اینجوری بهتره...
و ما دوساله شدیم...
هی بعد از شرکت اومد دنبالم و ناهار رفتیم کباب شمرون خوشمزه خوردیم و هی کادو بهم یه شال ابی خیلی قشنگ داد...بعدشم دوتا جعبه ای که خاسته بودم رو ساخته بود...بعد رفتیم رخ دیوانه رو پردیس ملت دیدیم و بعدشم کلی تو پارک ملت پیاده وری کردیم و عکس گرفتیم و در اخر روی نون خامه ای شمع 2 گذاشتیم و فوت کردیمش ...روز خیلی خوبی بود و امیدوارم سال دیگه همینقدر خوب و خوش کنار هم باشیم.
خدا جون ممنون
دیگه تا جون داشتم رقصیدم بعد دیگه یکی از پسرا هرجا رفتیم تقریبا از فاصله دور با ما میومد ساناز میگفت با توئه و منم میگفتم نه با توئه...خلاصه بعد از شام تو باغ کلی گشتیم و باز رقص تا اینکه دخترعمه م اومد سر میز ما پیش مامانم نشست و اروم گفت:"دوتا از فامیلای عروس شی رو نشون دادن امارش رو خاستن..."بعد یکم بعدم دخدرعمه کوچیکم یکی رو گفت...خلاصه من سرم گرم خردن بود که همون اقا خاستگاره با مامانش نشست میز نزدیک ما درست جلوی ما...قد بلند و چهارشونه بود و به میز ما نگاه نمیکرد...یه لحظه بهش خیره شدم ، چهرش مظلوم بود و معلوم بود پسر خوبیه صورت هی رو مجسم کردم و یه لحظه گفتم کاش الان هی بود جای این اقاهه...دلم یه لحظه ضعف رفت اسه هی از دلتنگی ...به گوشیم نگاه کردم دیدم مسج داد من رفتم باشگاه...