عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

پیک نیک پنج تایی و یه تصمیم مهم

این هفته که گذشت عروسی دوم هم تموم شد و دیگه قال قضیه کنده شدجاتون خالی با هی و دوستاش پنج تایی رفتیم جمعه ای پیک نیک حوالی چالوس و خیلی خوش گذشت...اولش رفتیم خرید کردیم و بعد رفتیم...کلی خوردیم و گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم ، روز خیلی خوبی بود...حالا هفته اینده احتمالا بریم ماسوله تعطیلات

اما قبل از پیک نیک صبحش با هی راجع به خواستگاره که حرف زدیم من از هی خواستم که به محض اینکه کارش ثابت شد و مشخص شد بیاد و یه قرار با بابام بذاره و باهم صحبت کنن...میدونید اینجوری بابا میدونه کسی هست  و بهش فرصت میده...هی بهر حال ظرف سه ماه اینده کارش معلوم میشه و وقتی کارش اوکی بشه به بابا میگم تا با هی ملاقات کنن و هی بهش شرایطش رو توضیح بده و بهش بگه که تازه سربازیش تموم شده ، مشغوله به کاره و ازش فرصت بخاد تا خودش رو اماده زندگی کنه و از بابا اجازه بگیره تا باهم رفت و امد کنیم و اینجوری مطمئنا رفت امدمون خانوادگی میشه که من خیلی راغبم به اینکه هم هی تو خونه ما بیاد و بره و هم من و هم خونواده هامون ... قرار نیست این خبرا به جایی غیر از چهارچوب خونه هامون درز کنه و فقط بین اعضای خانواده میمونه تا وقتی هی و من اماده رسمی شدن باشیم.اما اینجوری بهتره...
طبق چیزی که حدس میزنم هی ماه اخر تابستون باید اماده باشه تا کم کم بابا رو ببینه و من باید اماده بشم تا موضوع رو به بابا و مامان بگم

مرد و پسرک

دخترک به صورت بی روحش تو اینه نگاه کرد...عطر روی میز رو پاشید به لباسش و صداش بردش به روزای قبل که با عشق عطرش رو میزد...یه ارایش ملایم با یه لباس رسمی روشن به پیشنهاد مامانش...از خیابون که رد میشد انگار سنگین بود و گلوش درد داشت...انگار یه هسته تو گلوش گیر کرده بود...عینک دودیش رو برداشت تا غریبه ای که اینروزا اسمش تو خونشون بارها شنیده میشد رو پیدا کنه...پسر از ماشین پیاده شده بود و با لبخند و شوق نگاهش میکرد...قدش خیلی بلندتر از دخترک بود...شونه هاش پهن بود...معلوم بود حسابی ورزشکاره...صورتش آروم بود و مظلوم...ته ریش مرتب با موهای مرتب...دندونای سفید ردیفش رو پیشکش قدمای سرد و سنگین دخترک کرده بود...یه لباس خیلی شیک تنش بود از همون پسرایی بود که یه روز دخترک فک میکرد بهشون میرسه....الان جلوش بود...کنار یه سانتافه سفید منتظر بود و دخترک جرات نداشت پاش رو جلوتر بذاره...دلش برای مرد ساده ی خودش تنگ شده بود... میخاست با همه توانش پا به فرار بذاره و با نزدیکترین تاکسی جلوی چشمش خودش رو برسونه به مرد خودش...پسرک جلو اومد و گفت:"سلام نیلوفر خانوم...خوشحالم کردین اومدین...بفرمایین"دستش رو جلو برد و دستای سرد دختر رو توی دستش گرفت... چن لحظه دستای دختر رو تو دستش نگه داشت و بعد در رو برای دختر باز کرد....دختر فقط تونست بگه:"سلام ... ممنون"در ماشین محکم بسته شد و دخترک سرد و تنها داشت فک میکرد...همه چیز برق میزد و معلوم بود چقدر مرتبه...تا سوار ماشین شدخم شد و از صندل عقب یه دسته گل خیلی قشنگ به دخترک داد...دسته گل سفید با بسته بندی ظریف...دخترک دست گل رو به پسر داد و با تلخی گفت:"میشه بذاریدش عقب..."پسر با دستپاچگی حرف دختر رو عملی کرد و باز خم شد و در داشبوردش رو باز کرد و یه جعبه شکلات اورد بیرون و تعارف کرد...از اونا دسته ای بود که همیشه تو ماشینشون ادامس و شکلات دارن ... دختر یکی برداشت تا بلکه تلخی دهنش از بین بره...پسر همینطور که از پارک میومد بیرون گفت:" جسارتا من برای ناهار یه جا رزرو کردم که اونجا بریم"جلوی یه ساختمون سفید مجلل پارک کرد...تو طول راه یه موزیک کلاسیک گذاشته بود و درمورد موزیک و فیلم حرف میزد...اما دختر حواسش به حرفای پسرک نبود...اسم رستوران رو شنیده بود ولی هیچ وقت نرفته بود و دوس داشت یه بار امتحانش کنه...یه مرد کچل در رو براشون باز کرد و همراه پسرک به سمت میزها رفتند که یه مرد مودب جلو اومد و میزشون رو نشون داد...عین کاخ بود...کنار یه ساعت بزرگ...سقفش شیشه ای بود و فضای بوی گل خوبی میداد...دخترک به بهونه شستن دستش میز رو ترک کرد و جلوی اینه دستشویی اشکاش رو که چیک چیک میومدن نگاه کرد و ته دلش لرزید....چقدر ضعیف شده بود اون دختره محکم...شونه هاش از گریه لرزید اما هیچی دستی نبود که ارومش کنه...چشماش سیاه شده بود و به زور اب و کرم توی کیفش اوضاع رو به حالت قبلی برگردوند...گارسون دوتا منو جلوشون قرارداد...یه منوی بی قیمت و یه منوی قیمت دار...دختر معمولی ترین غذا رو میخاست انتخاب کنه که پسر خدش گفت جسارت منو بازم ببخش نیلوفر جان...من میخام برات غذا انتخاب کنم...حتی توی عروسی دقت کرده بود که دخترک چه غذاهایی کشیده ...بعد گرونترین غذارو سفارش داد برای هر دوشون...تا غذا بیاد باهم کلی حرف زدن ....بعد از غذا پسرک سفارش بستنی وابمیوه و مالت چاکلت داد...معلوم بود که خیلی دست و بالش بازه...ساعت دستش یکی از بهترین مدلای تگ هویر بود چندیدن میلیون پولش بود...بین حرفاش دخترک به زندگی کاملا مرفه فک میکردم...به اینکه هیچ نگرانی نداره...به اینکه همیشه ازادنه خرید میکنه ...به اینکه براش یه مزون فوق العاده درست میکنه ... به کادوهایی که قراره بگیره... به اینکه هرچی ارداه کنه داره...به سفرای خارجی...شانس جلوی دخترک بود....پسر مرتب حرف میزد و دخترک غرق فکر بود...به زندگی مرد خودش و زندگی پسرک جلوی چشماش...مرد خودش کاملا ساده بود ، یه ادم معمولی و مهربون ، مرد خودش نه کاری داشت نه ماشین و نه خونه و نه هیچ چیزی که ایندشون رو تضمین کنه...مرد خودش یه بار بهش توی پارک نزدیک تجریش گفته بود شاید نتونه هرماه براش لباس بخره و بهش گفته بود باید سختی بکشن....مرد خودش خیلی اهل بریز بپاش و خرج انچنانی نبود...دو راه جلوش  بود...مرد ساده دوس داشتنی خودش که دوسال از عمرش رو با این ادم صرف کرده بود و کلی لحظه کنارش ثبت کرده بود.... و پسرکی که جلوش با لبخند حرف میزد و معلوم بود شیفته دختر شده و میخاد دختر رو به قصر ارزوهاش ببره....موبایل دخترک که زنگ خورد دوس نداشت موبایلش رو دربیاره اخه موبایلش دربرابر گوشی انچنانی پسر خیلی خنده دار بود...گوشیش رو قایم کرد و در حالیکه تمام فکرش رو جمع میکرد با خودش گفت:"اینجا جدال عقل و دله..." عقل راحتی و اسایش میخاد....دل عشق میخاد...اما ایا میشه به یکیشون اعتماد کرد؟به عقل یا به دل؟
دخترک شکی نداشت که مرد خودش رو میخاد...به روزایی فک کرد که مرد خوشحالش کرده و روزایی که نارحتش کرده و باعث شده اگریه کنه ...دختر به مردش اعتماد داشت...میدونست یه روزی دخترک زندگیش رو خوشبخت میکنه....میدونست یه روزی به زودیا میاد و دخترک رو با خودش میبره به خونه کوچیک باصفاشون...بعد براش کمدای بلند چوبی میسازه...باهم خونشون رو رنگ میکنن و مرد براش یه باغچه درس میکنه...امید داشت که مردش براش سنگ تموم میذاره و یه روزی باهم کلی مسافرت میرن و جاهای قشنگ دنیا رو میبینن....دخترک میدونست مردش براش دسته گلای قشنگ میخره و همیشه براش خوراکی میخره...میدونست که مرد یه روز با پدر و مادر دخترک حرف میزنه و خیال اونها رو راحت میکنه...دخترک با عشق دوسال تمام رو کنار مرد گذرونده بود و دون دونه ارزوهاش رو برای مرد گفته بود...میدونست مرد براش غذا درست میکنه و محکم بغلش میکنه....میدونست مرد غمخوار روزای  نارحتیش میشه...میدونست یه روزی براش یه ویلای کوچیک و قشنگ درس میکنه و توش کلبه چوبیم میسازه ...دخترک امید داشت که شبش رو کنار این مرد صب کنه...میدونست قراره که برای این مرد غذا درست کنه و موهاش رو توی خونه این مرد سفید کنه...میدونست شبا قراره براش کتاب بخونه...میدونست بهم قراره بادبادک بسازن و ماهیگیری کنن....باهم نوک کوه داد بزنن...باهم دوچرخه سواری کنن وفیلم ببینن....مرد قول داد بود دستای دختر رو ببوسه و حرمتش رو نگه داره....مرد گفته بود یه روز وقتی اومد خونه دختر قشنگ ترین انگشتر رو توی دستای دختر میذاره و همیشه براش کادو میخره...دختر قرار بود سویاهای مرد رو بزرگ کنه و یادشون بده تا عاشق این مرد باشن و بهش احترام بذارن....

دختر مرد رو میخاست...پس وقتی توی راه برگشت  پسر داشت حرف میزد یه لحظه عذرخواهی کرد و گوشیش رو دراورد و بی خجالت از گوشی خرابش به مردش زنگ زد و گفت که بزودی میرسه...دختر مرد خودش رو دوس داشت و بعد از خداحافظی با پسر وقتی داشت اماده میشد سبک بود...ایندفعه مرد معمولیه فوقالعاده خودش منتظرش بود...بعدازظهری که کنارش نفساش به شماره افتاد و کنارش تا اخرین قاشق بستنیش رو خورد و لاهوب زدن یاد گرفت... کنار مردش از ته دل خندید...باهاش توت فرنگی خورد ...کلی حرف زد...

دو سالگی

 و ما دوساله شدیم...

هی بعد از شرکت اومد دنبالم و ناهار رفتیم کباب شمرون خوشمزه خوردیم و هی کادو بهم یه شال ابی خیلی قشنگ داد...بعدشم دوتا جعبه ای که خاسته بودم رو ساخته بود...بعد رفتیم رخ دیوانه رو پردیس ملت دیدیم و بعدشم کلی تو پارک ملت پیاده وری کردیم و عکس گرفتیم و در اخر روی نون خامه ای شمع 2 گذاشتیم و فوت کردیمش ...روز خیلی خوبی بود و امیدوارم سال دیگه همینقدر خوب و خوش کنار هم باشیم.

خدا جون ممنون

عروسی اول

بالاخره عروسیم تموم شد...کلی دوندگی کردیم واسش و تموم شد...با مامان رفتیم ارایشگاه واسه من موهام شلوغ جمع کرد و لباسمم مشکی بود...اولش که رسیدیم بعد از اینکه عروس دوماد اومدن دیگه کلا وسط بودیم و دیجی ام که حرف نداشت...همون تو پیست رقص نگاه سنگین دونفر رو حس کردم اما خب اهمیت ندادم...منم که پاشم دیگه نمیشینمدیگه تا جون داشتم رقصیدم بعد دیگه یکی از پسرا هرجا رفتیم تقریبا از فاصله دور با ما میومد  ساناز میگفت با توئه و منم میگفتم نه با توئه...خلاصه بعد از شام تو باغ کلی گشتیم و باز رقص تا اینکه دخترعمه م اومد سر میز ما پیش مامانم نشست و اروم گفت:"دوتا از فامیلای عروس شی رو نشون دادن  امارش رو خاستن..."بعد یکم بعدم دخدرعمه کوچیکم یکی رو گفت...خلاصه من سرم گرم خردن بود که همون اقا خاستگاره با مامانش  نشست میز نزدیک ما درست جلوی ما...قد بلند و چهارشونه بود و به میز ما نگاه نمیکرد...یه لحظه بهش خیره شدم ، چهرش مظلوم بود و معلوم بود پسر خوبیه صورت هی رو مجسم کردم و یه لحظه گفتم کاش الان هی بود جای این اقاهه...دلم یه لحظه ضعف رفت اسه هی از دلتنگی ...به گوشیم نگاه کردم دیدم مسج داد من رفتم باشگاه...
مامان و زنعموها داشتن راجع به اینکه عروس بعدی ساناز و نیلوفرن باهم حرف میزدن و زنعموم میگفت دختراتونو نگه ندارید...این همه پسر خوب ... اول اینکه ادم حسابی باشه بعد خونوادش خوب باشه و بعدم دستش به دهنش برسه و کاری باشه...خلاصه گذشت و موقع خداحافظی دخترعمم به مامانم گفت:"زندایی این پسره من تا حدودی میشناسمشون ،پسر خوبیه خانوادشم خوبن...از لحاظ مالیم خیلی خیلی بالان...خیلیم از نیلوفر خوششون اومده ، صلاح میدونین یه جلسه و برنامه بذاریم؟" مامانم گفت "بذار با داییت حرف بزنم میگم بهت ..."خلاصه دلم هری ریخت پایین با این حرفاشون...تا لحظه اخر که بیایم سوار ماشین شیم چشمش به من بود...دیگه امدیم نشستیم و برای هی خیلی تعریف نکردم فقط سربسته گفتم اما شب شنیدم مامان که برای بابا تعریف کرد ، بابا گفت به سمیه بگو حالا یه بار خودشون برن بیرون تا بعد ....هنو به من هیچی نگفتن و منم هیچی نگفتم و تا صب خواب دیدم الکی...خواب میدیدم هی و من و مهرنوش با مامانم داریم ناهار میخوریم  و حرف میزنیم  و اون پسره ام هست...
خدا بخیر کنه...
عروسی اول تموم شد و باید در تدارک عروسی دوم باشیم