عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

بیست و سومین ماه

خب دیروز شد بیست و سه ماه...هی صب رفته بود قزوین با پدرش و عموش برای تحقیق برای یه کاری رفتن و هی دنبال چند تا کار مختلفه و داره تحقیق میکنه...عصرش بعد از شرکت اومد دنبالم...بعد اول از همه اینکه دلم خیلی واسش تنگ شده بود و اول رفتیم پارک نیاورون کلی حال داد...انگیلیسی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم...بعد رفتیم و فرصت شد طلایی که هی قرار بود عیدی برام بخره به سلیقه خودم خریدیم...


اولین انگشتر عمرم که عاشقانه دوسش دارم و اولین عیدی هی برای منه...روش یه فرمی داره مثل بینهایت و وقتی 24 فروردین روز دوستی و عشقمون خریدیمش به فال نیک میگیرم و عشقمون اگه خدا بخاد و این محبت تا بینهایته...اقای فروشنده فاکتور خرید رو به اسم هی زده و منم فاکتور رو باید قایم کنم هرچند مامان پیگیر میشه که فاکتور رو بذاره کنار بقیه ولی یه جوری میپیچونمبعدش که رفتیم برگر خوردیم تو هاکوپیان و خیلی خوشمزه بود ولی من دارم کم میخورم که عادت کنم دوباره به کم خوردن و نصف برگرم وخوردم و نوشابه هم نخوردم...بعد دیگه که تو راه برگشت کلی شیطونی کردم و کلی با انگشتر خوشگلم مارال جونی عکس گرفتیم...بعدشم معلوم نیست کویر بریم یا نه...بعدشم که ماه اینده تولد هی هست و سالگرد دومین سال دوستی ما...
خدایا مرسی که هی رو دارم

هوای فوق العاده بارونی

چه هوای فوق العاده بهاریه...امروز شنبه ست ، اول هفته و منم صب به زور از خواب پاشدم و اومدم سرکار اما تو راه هوا کلی سرحالم کرد...صبونه رو دور میز با همکارا خوردیم و یه مقداری کار انجام دادم و الان پشت میزم نشستم ، پنج شنبه ای که خونه عموی مامان بودیم و دردای من شروع شدن و جمعه دیگه امونم رو بریدن ....دیروز روز مادر بود و روز خانوما...مامان خوشگل منم روزش بود و به افتخارش اشپزخونه تعطیل بودالبته بگم منم سوسیس کالباس نوشابه نخوردما...کباب اینا داشتیم...دوتا امپول تقویتی دکتر بهم زد واسه دردام...خلاصه که امروز خیلی هوا بهم حال داد و کیف کردم...دیشب برنامه"یادگاری" رو که تلویزیون گذاشت انقدر دلم یه جوری بود...بعدش نشستم البوم عکسا رو دیدم...چقد خوشگل بودم...البته الان خوشگل ترم شدمابعدش دیروز کلی "جیلینگ" جعبه موسیقیم رو گوش دادم و ارامش گرفتم و بعدش هی هم حالش خوبه و الان فک کنم خوابیده...بعد دیگه سوابق بیمه ایم رو چک کردم و دوماه بیمه م مشکل داره و تا الان پنج سال و شیش ماه بیمه دارم و به هی گفتم کارت پایان خدمتش که اومد پول بدیم سوابق بیمه ش رو بخریم و از این به بعد اگه جایی کار کرد که بیمه نبود بیمه خویش فرما کنه خودش رو...خب بهرحال بیمه یه جور سرمایه محسوب میشه و من اگه همینجوری بیمه م رو پرداخت کنم تا وقتی 42 سالمه از اون به بعدش بازنشسته میشم و میتونم حقوق بازنشستگی بگیرم و یه جور حتی کم دلگرمی و ساپورته...بعد اینکه امسال یکی ار فکرایی که کردم اینه که امسال ایده ال هام رو به اندازه توانم کمی بالاتر ببرم تا جایی که در دسترسم باشن و در جهتشون برم بالاتر و هر پله که بالا رفتم دست هی رو هم بگیرم و اونو بیارم بالا و یه جاهایی هم هی دستم رو بگیره و بیاره بالا...مثلا یکی از ایده ال هام این بود که تو سن پایین بازنشست بشم، هم خودم و هم همسرم...الان این برای خودم محقق خواهد شد به امید خدا و در این جهت دست هی رو هم میگیرم و میارمش بالا و بهش پیشنهاد دادم برای بیمه بعد از اومدن کارت پایان خدمت اقدام کنه...این یعنی رشد دونفر کنار هم

جعبه موسیقی

دیروز هی اومد که بریم دنبال کارای دندون پزشکیش...تا رسید برام یه ادمس نعناع شیرین خریده بود با یه بسته کادوپیچ دستش بود...کلی ذوق کردم...اما بازش نکردم تا اول کارای وقت گیری تموم شد...بعد جفتی نشستیم و بازش کردم....وای هیجان زده شدمچند وقت قبلش یه جعبه موزیک کوچیک دیده بودم که عاشقش بودم و هی حالا برام خریده بودش...صدای دینگ دینگش خیلی قشنگ بوووود و خیلی خوشحال شدم...بعدش با هی کلی حرف زدیم وقتی نوبت شد که کاراش رو انجام بده چون دیدیم اعتبار دفترچش تموم شده گذاشتیم که ازاد بره جای دیگه و رفتیم سمت ناهار...دیگه قرار شد با هی سوسیس و کالباس نخوریم مگه ماهی یه بار  و نوشابه ام تعطیلناهار عطاویچ بود و خوشمزه بود و بعدشم پیاده روی رفتیم سمت پارک...هوای خووووب و صدای اب و سرسبزی حالمو خوب کرد....داشتم فک میکردم یه حیاط داشته باشی که از این ابنماها داره تابستونا کاهو سکنجبین بخوری و اب بازی و طالبی و به به....دیگه هی از کار گفت و اینکه باب باباشینا شاید یه کارگاه بزنن و یکم از چیزای دیگه گفتیم...



دیروز هم یکی از روزای خوب من و هی بود که واقعا به دلم نشست...خیلی عالی بود ، وقتیم رسیدم خونه هی گفت که این کادو رو به مناسبت روز زن برام خرید و منم مراقبش هستم

باغ وحش و کلی خوش گذرونی

دیرزو ظهری به هی گفتم دلم میخاد برم باغ وحش...عصر که میخاستم از شرکت بیام بیرون هی اومد دنباللللم بعدش منو برد باغ وحش...خیلی خوش گذشت...تازه مهر برام از شمال لواشک اورده بود...خیلی خوشمزه....تو باغ وحش شیر و پلنگ و خرس و همه چی بود...عاشق فیل شدم و از تونل خزندگان بااینکه ترسناک بود ولی خوشم اوممممد...دیروز هوا عین تابستون بود...بعدش با هی رفتیم چارمیز...تجربه جدیدی بود و جاش خاص بود....کلی عاشق محله اطراف پارک لاله شدم....خیابون ایتالیا و حاشیه سرسبز نزدیک پارک لاله...واقعن زنده و قشنگه!ادمای خاکی و زنده با خیابونای سرسبز و هوای خنک...بعد رفتیم دنبال دوستای هی و با اوناهم کلی خندیدم و ابمیوه خوردیم و سیب زمینی و خوش گذروندیم
هفته اینده قراره دسته جمع بریم کویر