خب اولین پست من از سال 94...
سلام، امروز اولین روز کاریه و منم از صب کارامو جمع و جور کردم و هی هم الان مشغول جمع کردن کارای پایان خدمتشه و نیست...بعدش این دوهفته ، تعطیلات خوبی بود خداروشکر و چند روز اول که سفر بودم و بعد هم اومدم و تهران بودم...دعا میکنم ایشالله امسال برای همه سال خوبی باشه...امسال خدروشکر هی سربازیش تموم شد و مطمئنا روزای قشنگتری در پیش رو خواهیم داشت با هم...
امسال تصور کردم که قراره تو اسفند 94 چی ببینم و تلاشم رو براش میکنم...
تعطیلات عید هم خوشی داشت و هم نارحتی ولی خب نمیخام زیاد ازش بگم.
روز 27 اسفند اخرین دیدار من و هی تو سال 93 بود که رفتیم شرکت دوم ما برای پرداخت بهای شارژ ساختمون و منم عیدی هی و کادوی ولنتاین رو بهش دادم با یه یادبود کوچیک از تموم شدن سربازی...
هی یه مقداری پول برای تعمیر گوشی به من داده بود که من به عنوان قرض بهش نگاه میکردم که باید به هی پس بدم و روز اخر عید که خاستم پولش رو بدم قبولش نکرد و گفت درنظر داشته برام عیدی یه پلاک بخره که فرصت نکرده با وجود سربازی و بعد فک کردیم با اون پول و یه مقدار بالا و پایین هی برام عیدی یه طلا بخره تا برام برای همیشه بمونه و فک کردم من تابحال انگشتر نداشتم و دوس دارم اولین انگشترم رو هی برام بخره که قرار شد بعد از تعطیلات بریم خرید طلا...در ضمن پیشنهاد خوبیه طلا و به قول هی من لباس زیاد دارم و خیلی خوبه هی تو مناسبتایی که میخاد بهم کادو بده برام طلا بخره.
فقط چند روزهست که روزای خاصی بود که من و هی یادمون نمیره

11 فروردین 94
6 فروردین 94
27 اسفند 93
بعدشم دیگه فقط چهارشنبه میایم شرکت و از پنج شنبه دیگه تمومه و نمیام تا بعد از تعطیلات
امروزم که چهارشنبه سوریه وفعلا خبری و سر و صدایی نیست...

از همه بهتر طلا
حالا سر سفره هفت سینم بهم باز عیدی میدنا...
کادو گرفتن خیلی حال میده...بعد اینکه حساب کردم یه سری خرده کاری دارم انجام باد بدم...بعد اینکه همش دعلا میکنم رییس هی موافقت کنه که هی چهارشنبه بیاد پیشم بعنوان قرار پایان سال
امروز بیست و دومین ماهه من و هی هست
بیست و دوماهه شدیم...الهی شکر....
شاید لازم باشه دیگه به کار اداری فک نکنم و یه مدتی تو خونه استراحت کنم تا بعد به کارای خودم برسم...باید دید چی میشه.
روز شنبه بعد از شرکت میخاستیم با هی بریم بیرون که دوست مهر زنگ زد بریم خونش و هی و من و مهر سه تایی شب خونه ی دوست مهر بودیم...یه دختر فوق العاده خونگرم و خوب و دوس داشتنی مثل خود مهر....شب خوبی بود و روز دوشنبهش هم هی و دوستش اومدن دندون پزشکی و منم رفتم پیششون که کارمون راه نیفتاد و فقط ناهار خوردیم و یکم گپ زدیم...سه شنبه صب هی رفت دندوناش رو درس کرد و دیگه داره روزای اخر سربازی رو تموم میکنه...دقیقا نه روز دیگه تموم میشه...
منم که هفته دیگه از اول هفته تقریبا هر روز واسه یه کاری ارایشگاه وقت دارم....
برای اعضای خونه هم عیدی خریدم...البته دیگه با حساب همه کلاسام و کارای مزون و اینا تقریبا پس اندازم داره به صفر میرسه و باید از بابا پول بگیرم یه مقداری داشته باشم...امسال هیچی واسه عید برای خودم نخردیم بااینکه خیلی دلم میخاست ولی چیزی نخردیم...مانتو ندارم ...روسری خوشگل ندارم...شلوارام کهنه شدن...کیف و کفش مهمونیم ندارم
بعد دیگه با دوست هی و هی که بیر.ون بودم یه مورد کاری دوست هی بهش پیشنهاد داده که حقوقشم بد نیست ، اما من فک میکنم این کار فصلیه یعنی بهرحال بعد از یکسال اینکار تموم میشه ، ضمن اینکه توانایی هی خیلی بالاتره اگه بتونه اینکار رو کنار کار دیگه انجام بده هم حقوق بالاتری میگیره و هم از وقتش استفاده میکنه...هرچند من به تصمیم و فکر هی خیلی ایمان دارم که کلش خوب کار میکنه اما اینکار به تنهایی برای این سن کمه...الان تو موقعیتیه که باید نهایت زحمتش رو بکشه تا خیلی زود بتونه از زحمتاش خوب استفاده کنه...
البته زندگی مثل جادس تو طول مسیر باید از جاده ام لذت برد و نباید فقط به هدف فک کرد...
با هی تصمیم داریم یه حساب باز کنیم تا درامدی داره و یا پولایی که جمع میشه توش بریزیم برای مباداها...
ایشالله قبل از سال جدید تو اسفند هفته اخر هم بانک میریم و هم شیرخوارگاه برای ادای نذرمون...
و هم شب عید و اخرین روزی که 93 باهمیم رو جشن میگیریم