عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

لذت یعنی هر لحظه که توی کارت بیکار میشی به عکس مرد زندگیت نگاه کنی و یه لبخند اروم بزنی و اروم تو دلت بگی:"خدایا مراقبش باش..."

 لذت یعنی لحظه شماری کنی تا بیاد خونه و باهم ناهار بخورید یا شام...

بیست روز باقیست

دیشب دوتایی با هی بیرون بودیم...بعد از شرکت به مامان گفتم میرم بیرون و هی اومد ... واسم سوهان عسلی خریده بود خیلی خوشمزس...بعدش پیش بسوی محل زندگی خودشون...اولش قرار بود چون گوشیم خرابه بریم گوشیم رو درست کنم اما هم خودم پولم زیاد نیست چون برای کلاسام باید خرج کنم هم هی خیلی نداره و همونیم که داره میخاست بده برای گوشیم اما خودم نخاستم چونکه هم اخر ساله و هی سرکار نمیره و باید پول دستش باشه و درست نیست من از هی الان پول بگیرم ... خلاصه گوشیم موند....رفتیم ماشین رو دادیم کارواش و خودمون رفتیم پاساژ و مغازه...یه مانتوی لی دیدم خیلی خوشم اومد اما بازم همون دلیل پول ... به هی اما نگفتم ، اما تو ذهنم فک کردم اگه از بابا پول گرفتم میخرمش یا میگم هی برام بخره و پولش رو میدم ولی اول باد از بابت پولش مطمئن شم ،چون خیلی خوشگله...از این مانتو لی که پایینش کش میخوره ... بعدش همینجوری که با هی بستنی قیفی میخوردم فکرم به مانتو بود ، بعد فک کردم که تقریبا به غیر از دو بار اون کفشه و اون شاله دیگه تا حالا با هی برای خودم هیچی نخریدم حتی اگه خیلی دوسش داشتم و علتش چندتا مسئله س ... یکی اینکه اگه بخام بخرمش و با هی باشم دوس ندارم خودم پولش رو جلوی فروشنده حساب کنم و اگه هی باشه چون تو این چیزا خیلی تعارفیم هی باید خیلی بهم تعارف کنه یعنی اصرار کنه و یه جوری که حس کنم مشتاقه برای اینکه بخرمش و اینکه  از طرفی من نمیدونم هی چقد پول تو جیبشه که بخاد اونو بخره و همیشه با خودم گفتم الان هی درامد نداره و انصاف نیست پس همون لحظه میگم...الان دلت نخاد  بعدا خودت تنهایی بیا بخر...چون اون دوبار که با هی خرید کردم رو دوس نداشتم ولی خب خرید با هی رو دوس دارم اما الان نه وقتیکه از جیبش مطمئن بودم، کدوم دختری بدش میاد با کسی که دوسش داره بره خرید...وقتی یه مرد برای کسی که دوسش داره خرید میکنه دوتا حس ایجاد میشه یکی حس حمایتی که به عشقش میده و دوم حس قدرت و توانمندی که به خودش میده...مثلا من بارها اینو از خیلی مردا دیدم که پول داشتن و محدود بوده اتفاقا مثلا کفششونم خراب بوده اما اول در هر شرایطی دلش میخاد برای زنش خرید کنه بعد برای خودش اگه پولی موند... سالای قبل که با دوستم و دوس پسرش میرفتم بیرون پیش میومد که به قصد خرید کتونی برای شهاب میرفتیم و شهاب اگه پول داشت هم واسه خودش میخرید هم محال بود واسه دوست دخترش یه چیزی نخره،دوستم میگفت نمیخام اما شهاب انقد اصرار میکرد که بالاخره یه چیزی میخرید دوستم و یااینکه اگه قرار بود برای شهاب خرید کنن و پول کافی نبود شهاب برای الهام خرید میکرد...مثلا یهو از جلوی یه مغازه ی عینک رد میشدیم اصرار میکرد و میبردش تو و خودشم انتخاب میکرد و میخرید...این جزو خصلتای شهاب بود!!! اصرار و تعارف جدی و واقعی...اما خب با  یکی دیگه از دوستام و دوست پسرشم بیرون بودم و فرق تعارف الکی و واقعی رو هم میدونم.... جدا از بعضی دخترا که به پسر به چشم کیسه پول نگاه میکنن بحث خریده نیست چون کم یا زیاد همه میتونن برای خودشون به اندازه توانشون خرید کنن ، کم یا زیاد برن یه کافی شاپ و رستوران .... اما این حس که یکی اینجوری به فکرته که دیدم کیفت خراب شده خریدم .... اینکه دیدم اینو نداری خریدم ....یا این بهت میاد بیا بخریم ...عطرت تموم شده بود اینو من برات خریدم یا اینکه اگه سلیقت رو نمیدونه ببرت به سالیقه خودت خرید قشنگترین حسیه که یه دختر تجربه میکنه ...چون بهش توجه شده...این یه واقعیته که هر دختری سوا از هر چیزی به ارزش مادی کادوش هم توجه میکنه...اوایل دوستای ها نه اما بعد از گذر زمان هر کسی بهای مادی کادوشم براش مهمه و به یاد بودن...خلاصه....بعدش رفتیم بدنبال پیتزا اپل...هووووم عاشقتم هی که گشتی و پیداش کردی واسم...چقد خوشمزه بود...عالی بود...پنه و پیتزا خوردیم و سزار و شب برگشتنی
خلاصه رسیدم خونه وایبرم کار نمیکرد .... دوباره داشتان شد...با شارژش ور میرفتم که یهو جرقه زد و بوی سوختنی اومد....سیماش رو هی تکون دادم نشد....بهر بدبختی شارژش کردم و به هی گفتم اینجوری شده شارژر گفت بذار بمونه دست بهش دیگه نزنه شارژشه ...شب موقع خواب بابا که سیم رو دید گفت دیگه از شارژر استفاده نکن...این خطرناکه و اگه جرقه بزنه اتیش میگیره خدایی نکرده گوشی تو دستت میترکه...خلاصه که دیگه فعلا داستان شده گوشیام...به دنیای مجازی دستترسی ندارم....بعضی وقتا با گوشی مامان اینستاگرام چک میکنم...وایبرم تعطیل و دیگه با این گوشی عادیه مسج عادی میدم داستانی شده هاااا
تازشم فقط بیست روز دیگه مونده تا سال جدید و پایان سربازیه هی....

عید داره میاد

ارامش یعنی تو اتاق کارت با چایی داری به پنجره نگاه میکنی و جرعه جرعه چایی میخوری و فک میکنی بزودی مرد زندگیت یه دوره مهم رو تموم میکنه...سال 94 وقتی داری میای برای من و عشقم خبرای خوب بیار...اتفاقای شاد با خیر و برکت بیار...دارم به اخر سال فک میکنم و به ایام عید که دو هفته س و باید یه برنامه خوب با هی دوتایی ترتیب بدیم واسه عید اگه خدا بخاد

این چند وقت

هفته گذشته یه شبش رو تولد دوستم بودیم ، من دوس داشتم مهر هم بیاد و به شیما گفتم زنگ بزن مهر رو هم دعوت کن...خیلی خوش گذشت با هی رفتیم دنبال مهر ، اخه تهران خونه دوستش بود...اونجا هی گفت دوست مهر رو هم ببریم چون تنهاست اما خب هی و مهر با دوست مهر صمیمین و منم میشناسمش اما شیما صاحب تولده و حتی یه بار هم دوست مهر رو ندیده  اصلا قشنگ نیست وقتی من خودم دعوت شدم یکی دیگه رو بی دعوت همراهم ببرم...
من خودم باید دعوتم کنن تا جایی برم مگه اینکه خیلی صمیمی باشم با طرف...و اگه کسی بی برنامه همراه یکی دیگه بیاد خونه من که خیلی نمیشناسمش و رفت و امد ندارم حس میکنم مهمونم به من بی احترامی کرده و سرخود با خودش یکی رو اورده...
هی گفت فقط یه نفره اما من به هی گفتم بهرحال شیما باید تلفنی دعوتش میکرد شاید بهر دلیلی دوس نداشته باشه ... صاحب خونه و مهمونی باید همه رو دعوت کنه چون مهمونیه رسمیه و همه دعوت شدن...خلاصه که دوست مهرم اصلا مهمون داشت و نیومد ولی اینجا همون لحظه به این فک کردم که الان فک کن دارید میرید یه مهمونی و این مسئله بین تو و هی هست...
تو به نظرت بی احترامیه اگه بی دعوت با خودت کسی رو ببری و هی براش مسئله ای نداره...
این خیلی مهمه که هی و تو این رو بفهمید که چیکار کنید...
اتفاقا این داستان من و برد به یه خاطره دور از بچگیم...
یادم میاد خیلی بچه که بودم یه فامیلی داشتیم که زنش غریبه بود و اینا هر جا دعوت میشدن معمولا برادر زنه که مجرد بود یا خواهرش یا خاله ش رو با خودشون میوردن مهمونی،و میگفتن فلانیم خونمون بود و اوردییمش و این حالا یه بارش قابل قبوله اما کلا تو خونواده ما حرفش بود که میگفتن:فلانی هر جا میره بی دعوت یکی رو با خودش میاره یا به میزبان اطلاع نمیده ...
و شاید از اونجا به بعد من حس کردم کار زشتیه اگه من بی دعوت یکی رو با خودم ببرم جایی...
حساب اشناها و دوستای نزدیک و خواهر و برادر فرق داره .و بستگی به شرایط داره...مثلا اگه داییم خونه خالم باشه و بیان خونه ما اون عادیه چون همه با هم راحتیم و همو میشناسیم اما اگه دوست خالم خونش باشه خاله م یا زنگ میزنه اجازه میگیره یا که اونو میپیچونه و میاد یا کلا نمیاد یا اون بره...

خلاصه این حرف و رفتار هی جرقه رو زد تو ذهنم که با هی صحبت کنم ببینم چطوریه و باید ببینم چطوریه.
اما انتظار داشتم هی اول از من بپرسه که فلانی هم بیاد و وقتی میشنید من دلیلم چیه دیگه زنگ نمیزد تا دوست مهر رو ببینه میاد یا نه...
بااینکه میدونم قصد هی این بود که دوست مهر تنها نباشه و منم دوس نداشتم اینطور باشه
همیشه اول باید سوال کنیم که فلانی هم بیاد و اگه اوکی بود بعد بگیم بیاد نه اینکه سر خود دعوت شده هرکس رو حساب کنیم
مهمونی خیلی خوش گذشت....کلی رقصیدیم...و از همه هیجانی تر کادوها بود...خیلی کادوهاش خوب بوددد...وای سه تا از همکاراش چمع شده بودن یه ایفون اپل خریده بودن که خیلی خووووب بود...دخترخاله هاش کتونی نایک خواهرش ساعت و مسعودم روز قبلش یعنی شب تولدش براش یه گردنبند طلا خریده بود....خیلی کادوهاش خوب بود از همه بهتر گوشیش بودوای منم دلم خواسته!

بعدش هی برام تخم مرغ اورده بود...دیگه هفته هم گذشت و دیشب خونه پسرعموم دعوت بودیم...همه جوونا و عالی بود...جای ه خالی بود وقتی همه زوج زوج بودن و من دلم هی میخاست