خب سلام علیکم...من پنج شنبه 16 بهمن با دوستم ساناز رفتیم کاخ گلستان...اقا چقد قشنگ بووووود .... هی نبودش ولی جاش خالی بود بعدم یه سری به بازار پارچه زدیم....روز جمعش هی اومد با مامانش اینا خونه خاله خانوم و نرفته بود بالا و یه راست اومد دنبالم...اولش رفتیم گردش و تفریح توی کافه دوس داشتنیمون ورتا...بعدشم شام اومدیم جو بعد از مدتها...سالاد سزار جونمو خوردیم...خیلی روز خوبی بود...اصن هر وقتی که هی باشه بهترین روزه...بعدش باهم از کارو شغل حرف زدیم...تو ورتا کاپ کیک ردولوت خوردیم با دوتا لیوان گنده هات چاکلت....به به....بعدشم که هفته مثل برق و باد گذشت ... این هفته دوخت استین رو یاد گرفتم که یه خرده سخته و روزا بعد از شرکت سرم گرم دوخت بود...تعطیلاتم از چهارشنبه شروع شد و دیگه مامان و بابا رفتن سفر و من و نیما موندیم اما از اونجایی که پامو از خونه بیرون نذاشتم و تازه الان فهمیدم نزدیک روزای قرمز تقویم بودم شب جمعه چنان گریه ای کردم از حس منفی درونم که صبش جمعه با چشای پف الو قیافم دیدنی بود...پنج شنبه هی شب خونه دوستش خوابید و ظهر جمعش اومد دنبال من ... فقط دلم میخاست بغلش بمونم...واقعا اروم شدم...اون شب که گریه کردم و هی قربون صدقم میرفت نمیدونستم قراره امروز بشه روز قرمز تقویمم اما واقعا تاثیر بدی تو اخلاقم میذاره....بهونه گیرم میکنه....خلاصه جمعه افتابی ما فوق العاده بود...جمعه بیست و یکمین ماهمون... هی چشامو بست و شاخه گلای خوشگل رز سرخ رو با یه جعبه پر از شکلات تو بغلم گذاشت...انگار دنیارو بهم دادن...خیلی خوشحال شدم...محکم بغلش کردم....این اولین کادوی ولنتاینی که از یه پسر میگیرم و خداروشکر که عاشقشم!این اولین بار بود... مهرنوش عزیزم تو انتخاب شکلاتا به هی کمک کرده بود که از ته دلم خوشحال شدم و خیلییییی ذوق کردم....ناهار درکه یه سفره خونه ناهار خوشمزه خوردیم که عالی بود و بعدشم با هی رفتیم یکم پارک گردی و عصرشم با دوتا بستنی لیسی تو ماشین کلی باهم حرف زدیم...هی میگفت که دوسال مهلت میخاد تا زندگیش رو جمع و جور کنه و جلو بیاد و من دارم فکر میکنم و منتظرم که اول سربازی تموم شه و بعد نوبت میرسه به تکلیف رفتن خارج یا موندن و کار هی تا بعد با هی در این مورد خوب فک کنیم....
دوسال موندن من کار اسونی نیست خب چون دخترم ... یعنی دوسال سال 95 دیگه من 25سالمه و هی 28 ساله وخب هنوز جوونیم اما تو این دوسال به قول معروف انقدر ممکنه اتفاق بیفته که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست...
پس قدم اول اینکه الان وضعیت فعلی هی به ثبات برسه تا ببینیم بعد چه تصمیمی بگیریم...و با توجه به اینکه من از اینکه دوستیمون زیادی طولانی شه خوشم نمیاد باید یه تصمیم درست و حسابی بگیریم...
خلاصه که جمعه فوق العاده بود و روز شنبه هی همراه عموش تهران یه کار گرفته بودن که انجامش داد و الانم سربازیه و من فهمیدم دلیل کج خلقی بنده از شروع دوره قرمزه امروز بوده...
این روزا صب کارم و بعدش مزون و بعدشم میام خونه پشت چرخ ... طوریکه شب دراز میکشم رو تختم کمرم درد میکنه و اروم میمالمش تا اروم شه...اهل نق نق کردن نیستم و فقط یه وقتایی به هی میگم خیلی خستمه ولی خوب هی هم نمیخام نگران کنم و البته بهش قول دادم متعادل کار کنم اما تا بیفتم رو غلتک بهر حال زحمتش رو باید بکشم...بعضی وقتا میترسم نتونم و یه وقتاییم میگم نکنه و دیر شروع کردم...اما بعد به خودم فک میکنم که چقدر عاشق اینجور کارام...
من عاشق کار مدلینگ و طراحی لباسم و قبل از هی چنتا کار مدلینگم کردم اما اینروزا جدی و مصمم دارم کار طراحی لباس میکنم...هی هم بهم امید میده...راستش من دیوانه وار کار مدلینگ و طراحی لباس رو دوس دارم و البته که خودم میدونم چه حدی از مدلینگ ، اما هی دوس نداره و این ارزو و رویام رو یه جورایی تو خودم دارم خفه میکنم اما همیشه تشنه این کارم...خب میدونید من خودم مدلینگو تو هر فیلدی دوس ندارم .... الانم این کار خیلی زیاد شده ولی باور کنید برای من این صرفا یه عشق و علاقس ...
خیلی وقت پیشا چنتا پیشنهاد داشتم...مدل روسری بشم و مدل یه سری کارای پوشیده...اما هی راضی نیست ، اخه باشناختی که هی از من داره ذلم میخاست میذاشت حداقل یکی دوتا کار انجام بدم بلکه به دلم نمونه...
چند روز پیشا هم دوست پسرعموم که کار عکاسی صدا و سیما رو انجام میده و با تمام اهالی هنر اشنایی داره ازم خواست برای پروژه مدلینگش باهاش همکاری کنم ... این پیشنهاد خیلی به نفعم میشه تو این کار طراحی لباسم ...چون اینجوری میتونم با هنرمندای بزرگ کارامرو راحتتر جا بندازم و اشنایی با این فیلد کاری کاملا معامله دوسرسوده....به مامان و بابا که گفتم خیلی استقبال کردن اما بابا گفت دقیق بپرس موضوع و مخاطب این پرژه کیا هستن و چیه ولی نمیدونم...هی که راضی نمیشه...اما دلم میخاد بازم باهاش مشورت کنم ،شاید اینکارو قبول کنه مشروط بر اینکه موضوع و مخاطب این پروژه حتما برای من و خونوادم و هی قابل قبول باشه.
من بهش به چشم فرصت نگاه میکنم...
خب خبرای خوب خوب...چند روز پیشا چرخ خیاطیم رو خریدم .... بعد اینکه طرح وژوژمان تموم شد و بعدم اینکه عصرا یه روز درمیون میرم مزون کار یاد میگیرم...و از همه مهمتر چیزی از سربازی هی جونم نمونده...
خب راستش پنج شنبه ای که تولد دخدرخاله جون بود و یکساله شد و شنبش هی اومد دنبالم دلم واسش یه نقطه شده بود...مهر جونم واسم گز سوغاتی اورده بود که مزش بینظیر بود و هی برام یه چیزی شبیه سوهان عسلی خوشمزه اورده بود با یه تقویم پر از نوشته های قشنگ قشنگ...شنبه خیلی خوووب بود و با هی رفتیم کافه ورتا و کلی هم راجع به کاری که قراره کنم حرف زدیم....بعد اومدیم پیتزا دانی و غذا خوردیم...کلی روز خوبی بود
دیگه به سلامتی سال جدید هی سربازیش تموم شدس اخ جونم...
هی عزیزم هر روز بیشتر عاشقت میشم و میفهمم وقتی میگن جونم بهش بستس یعنی چی...تو مهربون و فوق العاده ای و هدیه خدا واسه منی...خدایا ممنونم