عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

این چند روز

اولش قرار بود بریم سفر که چون ماشین بابا خراب بود کنسل شد و منم تمایلی به رفتن نداشتم چون هوا بی نهایت سرده اونجا و نمیچسبید...از اول تعطیلاتم تاسوعا و عاشورا منزل تشریف داشتم .... منزل مامان بزرگه...آرش رفته بود کمک یکی از همسایه هاشون واسه پختن نذری و تا صب بیدار بود...من و مامانی و خاله هم سه تایی با نی نی خونه مامانی بیدار بودیم...هوام کلا بارونی!تعطیلات خوبی بود و کلی نذری خوردیم و مامان و باباهم پیشمون اومدن ... کلی فیلم باحال دیدیم و کلی خوش گذشت و کلا تعطیلات خوبی بود...دو سه باریم بچه ها بهم زنگ زدن که بیا بریم بیرون ولی حال و حوصلش نبود...واسه نذرمون ،نذری من و هی ، هم قند و چایی و خرما خریدم و دادم بابام برد گذاشت تو یه هیئت آخه هی گفت نمیتونه اینکارو کنه...حالا چهارشنبه تا جمعه هم بابا اینا اگه ماشین درست شه میرن سفر با خاله اینا ولی من کار دارم تو شرکت و هستم.
شام غریبان خیلی دلم میخاست با هی شمع روشن میکردیم...پارسالم خیلی دلم میخاست ... اما خب نشد دیگه.خودم روشن کردم...ایشالله سالای بعد

پنج شنبه و جمعه

روز پنج شنبه که آماده شدم هی اومد دنبالم بریم گردش...اولش چیزای گرم♥♥♥رفتیم لمیز و هات چاکلت و کارامل ماکیاتو و کیک خوشمزه...تو ماشین، بعدشم پیاده روی در تجریش و پاساز تندیس...کلی خوراکی دیدیم... بعدش بازارچه سنتی و ترشیا و زیتون و میوه ها و پسته و به به...هی باید یه گونی پول بیاره تا ازاینجا من رضایت بدم خارج شم..باید خونمون کلی سس و میوه و اجیل و شکلات و هوووم چیزای خوشمزه داشته باشه...خودم واسه هی مربا و ترشی درس میکنمبعدش...رفتیم بلک برگگگگگر...به به... عالی بود اسموکی و پستو خوردیم و کلی حرف زدیم و از دسته هی برام یه چایی هل خوشمزه گرفت...ولی اون آهنگه که خودم و هی میدونیم "پ" با اینکه بامزه بود ولی دوسش نداشتم،آخه بهم حس خوب نداد بعدشم کلی حرفای جورواجور زدیم...
جمعه ای یه ختم رفتم و شیر خوارگاه خودم نرفتم اما شیر و بیسکوییت رو دادم هدیه ببره اونجا...♥شبم هی اومد خونه با هم بودیم تا صبش ، الانم من شرکتم

:(

تااونجاییکه تونستم از اتفاقای بد جامعه تو این وبلاگ قشنگم ننوشتم...اینجا واقعا آرومه...دلم نمیخاد هیچ خاطره ی خطرناکی توش باشه ولی هجوم و سیل خبر تو وایبر و اینستاگرام و ... آدم رو اذیت میکنه....عدم امنیت و اسید پاشی ها و ترس من واسه بیرون رفتن ، امار تجاوزها و همین داستان ریحانه جباری...سمیه و شاهرخ خیابون گاندی و قتل ها...عدم اعتماد ها واقعا سردرد اوره!واسه همینه دلم زندگی تو یه جای دور افتاده رو میخاد...چون دلم نمیخاد تنم بلرزه از این همه ناملایمتی جامعه...دلم میخاد صب اروم پاشم تا شب نگران نباشم که ممکنه امروز یکی اسید بپاشه رو عزیزام یا به جرم دفاع برای جلوگیری از تجاوز پای دار بریم...خیانت هایی که زنای همین کشور و مردامون انقدر بی معرفت شدن که نه تنها به مجردا بلکه به خونواده و متاهلین و اونایی که بچه هم دارن رحم نمکینن !


سرم درد میکنه ، دلم میخاد یه کوله بردارم و از اینجا برم...انقدر دور شم که دیگه نبینم و نشونم...

این چند روز

چهارشنبه که رسیدم خونه زودتر اومده بودم از شرکت بیرون و هی میخاست منو سورپرایز کنه و اومده بود جلوی شرکت و دیده بود نیستم...الهی♥اومد جلوی در خونه دنبالم و منم قبلش یه دوش فوری گرفته بودم و رفتیم بیرون...اول از همه پالیزی یک فقره معجون توپ خوردیم...شب قبلش قرص خورده بودم و خیلی گیج بودم و ضعف داشتم...بعدش منو برد روی پل طبیعت...پارک طالقانی و اب و اتش....تازشم کلی عکس گرفتیم و بهم قول داده واسم تو خونه خودم باغچه سبزیجات و سیفی جات درست کنه:)...بعدشم شام اومدیم جیگر خوردیم ولی مگه من سیر میشدم...آخ خدا!چقدر خوب بود و خوش گذشت...روز پنج شنبه با الهام رفتم دانشگاهش و چقدرم بزرگ بود دانشگاهشون...سر کلاسا نشستیم و سلف و غذا خوریم دیدم...ناهار کلی چیزای خوب خوردیم و برگشتیم و سر راهمونم سالاد از اپاچی خریدیم خوردیم و تا رسیدم جلوی در خونه هی زنگ زد که مطمئن شه از دانشگاه برگشتم یا نه♥بعدم مامان وبابااینا رفتن ختم تا یکشنبه شهرستان و هی هم جمعه ای رسید و یکم خوابید و پاشد و چون ماشین نداشت دیگه نیومد و عصرشم رفتن با مامان و باباش کفش بخرن و منم دیدم تنهام با هدیه و دوتا از دوستامون رفتیم کافه چایی و اینا خوردیم و بعد که هی اومد منم شام اومدم خونه و بچه ها رفتن شام بیرون بخورن...بعدشم دیگه شنبه ای که هیچی خبری نبود و گذشت و عصرش رفتیم خونه خاله و واسشون لازانیا پختم و یکشنبه هم که با هی رفتیم سراغ دندون پزشکیه هی کوچولو...صب اومد نزدیک خونه ما و چون ماشین نداشت دوتایی با تاکسیا رفتیم درمانگاه و تا نزدیکای سه کارش طول کشید...عصب کشی و پرکردنی، الهی بمیرم انقد درد کشید ولی زیاد به روش نیورد و همش میگفت زیاد درد نداره که من نترسم، آخه منم کلی کار دندون پزشکی دارم!...بعدشم گشنم بود اما دلم نمیخاست چون هی نمیتونه بخوره منم بخورم...کلیم اصرار کرد ولی گشنگی رو تحمل کردم و به زور هی برام یه بستنی زیرو خرید خوردم و تو راه پیراشکی دوتایی خوردیم و واسه خونه هم واسم کیک خرید از نون فانتزی و تاکسی اومدیم نزدیک خونه ما و هی منو راهی کرد...اومدم یه چیزایی خوردم و از خستگی بیهوش شدم و وقتی پاشدم بخاطر گشنه موندن ظهر سردرد گرفتم....دیگه باباااینا رسیدن و کلی چیزای محلی اورده بودن...نشستیم با هی تا دیروقت ساعت 11 فیلم"رستگاری در شاوشانگ" رو دیدیم....بعدشم خوابیدیم.چقدر فیلمش قشنگ بوووود

اینم از این مدت...

تازه تو دندون پزشکی اون اتفاقه هم افتاد و خیالمون راحت شد♥خصوصیه:))

الانم که از دیشب دل درد امانم رو بریده و تازه یکم اروم شده و از صب تو شرکت بی اعصابم...هی هم سر پستشه:)

واسه عاشورا و تاسوعا هی اماده باشه کامله و نیست و من و هی نذر داریم و باید از قبلش به فکر باشیم که چیکار کنیم و چون نیست خودم امادشون میکنم،فقط باید بریم با هی وسایلش رو بخریم تا اماده کنم و خودمم پخش میکنم نذریامونو...خودمم یه نذر دارم واسه این جمعه شیر ببرم واسه شیرخوارگاه یا بیسکوییت...دیروز با هی تو تاکسی برمیگشتیم گفت:"وقتی عروسی کنیم اگه خدا بهم بده دوس دارم دهه محرم خودم هیئت بزنم و خودمون غذاش رو بپزیم♥"ایشالله که خدا بهت تواناییش رو میده عزیزه دلم...