عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دلم تنگ شده

فقط چند ساعته از پیشم رفته... اما دلم جوری براش تنگ شده که نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم....بیشتر از جونم دوسش دارم...وقتی الان زنگ زد و پرسید چرا صدات گرفته بهش گفتم خواب بودم...اما فقط دلم تنگ شده بود...بعد از کلاس یه مقداری خوابیدم و حالام دلم میخادش...وقتی اروم بهم گفت:دلم برات تنگ شده... فهمیدم اونم حسش مثله منه...مثل الانه من....سکوتش پشت تلفن...غروب جمعه...هوای بارونی فقط یه چیز کم داره ... هی منو...هی عزیز منو....اگه یه روز بری از این کشور من چطوری میخام دووم بیارم؟!

هفدهمیش

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هفدهمی...اولی...بیادموندنی ترین!

واقعا حس خوبیه وقتی یکی رو داری که حواسش بهت هست و میخاد شادت کنه!پنج شنبه ای هفدهمونین بود...من منتظر هی بودم تا ناهار بخوره و استراحت کنیم و اگه ماشین داشت بیاد پیشم اما تا رسید ناهارشو خورد و گفت که ماشین تا ۸ شب نمیاد و بعدشم گفت میخاد بخابه...منم آروم موندم و دراز کشیدم و تی وی دیدم اما درست ساعت چهارونیم هی زنگ زد...اول فک کردم تازه از خواب پاشده اما وقتی گفت منو از پنجره ببین باورم نشد...دویدم و از پله های فرار دیدمش...آخ خدا چقد بهم چسبید!
اماده شدم و فقط یه کم ریمل زدم و ابروهامو سایه زدم...سوار شدم...با ادمس خرسی رو داشبورد واسم عدد ۱۷ زو نوشته بود و یه گل سرخ بغلش...چقد حس خووووب!چه روز فوق العاده ای بود

اتوبان خلوت و بغل محکم و یه دنیا آرامش

روز دوشنبه مهمونی بودیم...هردو حاضر شدیم و هی و دوستش با تاخیر رسیدن و رفتیم و گل خریدیم و پیش بسوی تولد...کل تولد کلی خوش گذشت و بعد از مدتها مهمونی رفتیم...تو کل مهمونی کنار هم بودیم و یکی از پسرا به ما گفت : خیلی بهم میان...صدقه بدین
یکی دیگه ام گفت چقدر قیافه هاتون شبیه به همه!انقد خوشحال شدیم واسه این حرفا
خلاصه مهمونی کلی کیف داد و شب هی من رو رسوند خونه ساعت دو شده بود ...البته بابا بهم تذکر داد که خیلی دیر اومدی و منم معذرت خواهی کردم , اخه رفتیم بنزین بزنیم که هی کارت عابرش گم شد و منم کیف نبرده بودم و صب کردیم !!!خلاصه شب خیلی قشنگ بود مخصوصن وقتی تو خلوتیه اتوبان هی محکم منو بغل کرده بود و اروم نفس میکشیدم و سرم تو بغلش بود...حس فوق العاده ای که خدارو شکر میکنم واسه تجربش!شبش هم قرار بود که بیاد خونه که یهو گفت رفتن خونه دوستش بخابن که من گفتم کاش میومدی خونه که یه ربع بعدش رسید خونه....خیلی حس خوبی بود:)
بعدشم ظهرش هی دوستش اومد دنبالش نمیدونم چرا ولی گفت دوستش میرسونتش پاسگاه...
قرار بود پنج شنبه ام یه جا دیگه دعوت شیم اما کنسل شد و الانم من خونه تنهام...آخه همه اعضای خونواده از امروز تا جمعه مسافرتن و من موندم...تازشم فردا هفدهمیمونه!!! یکسال و پنج ماه!