عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

من تحمل نمیکنم انتخاب میکنم

چند روز پیشا قبل از تولد مهر ، هی اومد دنبالم و یه سری رفتیم لرد و برای خودمون شیرینی خریدیم و خوردیم و خواستیم بریم ریحون شام بخوریم که انقد شلوغ بود مجبورا رفتیم مرغ سوخاری خیابون ولیعصر...هی اومد دنبالم و رفتیم لرد...شبش میخاستن با دوستاش پوکر بازی کنن و اخرشم نرفت پوکر اما دوستاش هی زنگ زدن که هماهنگ کنن که برن اما به دلایلی نشد...از طرفی با هی یکم سر دوستاش حرف زدیم که بی نتیجه بود و من چیزی دستگیرم نشد از نتیجه حرفامون ... فقط هی گفت:"مامانم یه زمانی به بابام تو حرفاشون میگفت تو داداشاتو بیشتر از من دوس داری..." و هی گفت این خیلی برای یهمرد سخته که بشنوه همچین حرفی رو...و من از جایگاه یه زن میگم "ببین یه زن چقدر ممکنه مردی رو دوس داشته باشه که اینجوری بهش بگه با من بیشتر وقت بگذروووون ... " زنا زبونشون غیر مستقیمه و با ایما و اشاره میخان به مرد حرفشون رو حالی کنن .... خب به قول خود هی بخاطر شرایط کاری عموها و پدر هی اونا تایمای زیادی با همن و من تو این مدت دوستیمون حس کردم که پدر هی مرد خیلی فعالیه و الویتش خیلی جاها اول کارشه تا زنش و خانوادش رو تامین کنه و بازم از اونجایی که زنم میفهمم مادر هی دلش خواسته مردش بیشتر باهاش باشه...باهم برن بیرون...مسافرت...یه ساعتایی یه وقتایی....بازم دقیق نمیدونم اما یه زن الکی حرفی نمیزنه!
درمورد هی هم هی برادری نداره و این دوستاش مثل برادرشن...عمر دوستیشون به پنج سال میرسه اما به لحاظ تفریحاتی که باهم داشتن و خاطراتشون و نزدیکی خونه هاشون خیلی به هم وابسته شدن و واقعیتش من میدونم هی چقد دلش میخاد که باهاشون باشه و اینو بارها تو کاراشو و حرفاش دیدم برخلاف چیزی که به من میگه که نارحت نشم اما من نمیتونم چشمم رو روی واقعیت ببندم و باید واقع بین باشم.
شاید به نظر دختر اروم و ساده ای باشم که هستم اما در عین حال ریز بینیای خودم رو دارم و میتونم همون قدری که همیشه همپای هی و اروم کنارش بودم برخلافش ناسازگار و بهونه گیر و بیرحم باشم که دومی رو اصلا نمیخام!!!!
اگه تصمیم با هی فقط دوستی بود هیچ وقت هیچ چیز رو زیر ذره بین نمیبردم اما حالا همه چیز مخصوصا این چیزا برام مهمه چون بحث زندگیه نه دوستی !پس باید شفاف بشم با خودم در این مورد....
اون شب میخاستیم تو ریحون شام بخوریم شلوغ بود و چون گشنمون بود خاستیم بریم شهرک غرب غذا بخوریم اما دوست هی مشکلی براش پیش اومده بود و مرتب زنگ میزد و یه جورایی خودم دوس داشتم سریعتر بریم یه جا غذا بخوریم و هی بره پیش دوستش که اخرشم هی به اون نرسید...
من میدونم دوستای هی روی هی تاثیری ندارن اما میدونمم که چطورین و میدونم هی هم دوس نداره من با دخترایی دوس باشم که خوشش نیاد ازشون با اینکه ازشون تاثیر نگیرم!
نمیدونم چی باید بگم گیجم!

چه خوب است ادمها یک نفر را هر روز دوست داشته باشند!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

جمعه

کلا این هفته تا قبل دوازدهم درحال خرید و بدو بدو برای سالگرد ازدواج مامان و بابا بودم...مهمون دعوت کردم ...کلی خرت و پرت خریدم...واسشون کادو خریدم...خیلی وقت بود مامان یه لوستر جدی اسپورت میخاست که من فک کردم این واسه جفتشون خوبه...اونو گرفتم کلی غذا پختم و خونه رو مرتب کردم...کلا خوب بود و خیلی خوشحال شدن...خاله و ارشم از کوک کیک خریده بودن و بیست و چهارمین سالگرد عروسی مامان و بابا بخوبی و خوشی برگزار شد و حالا اخر اذر تولد بابا جونمهبابا امسال میشه 52 سالش...چقد زود رفت تو پنجاه سالگیزنده و سلامت باشه الهی...با مامان که حرف میزدیم گفتیم شاید تولدش رو با شب یلدا یکی کنیم ولی مامان گفت شب یلدا چون خونه مامان بزرگیم بهتره شب قبلش تولد بگیریم واسه بابا جاندلم میخاد واسش یه کفش بخرم آخه این کفشش دیگه داره پیر میشه...یا براش روکش صندلی ماشین بخرم با اینکه روکشاش تمیزن و سالم ولی فک کنم از اونم خوشش بیادجمعه من ساعت یک ظهر از خواب پاشدم و هی بیچاره از ده تو استرس مونده بود و زنگ زده بود خونه چون فک کرده بود که کسی نیست و بابا برداشته بود و هی الکی یه اسم گفتهبعدشم که به شیما زنگ زده بود که شیما زنگ زد خونه ما و فهمید من خوابم...عصر هم اومد دنبالم و رفتیم بیرون اول میخاستیم بریم لمیز ولی چون شلوغ بود تصمیم گرفتیم بریم روکا اما هی گفت دلش یه چیز چرب میخاد مثل هاکوپیان پس اول رفتیم پاساژ و شیرینی خرید، باقلوا واسه من و شیرینی خامه ای واسه مهرنوش بعدم رفتیم هاکوپیان و شام و سیب زمینی خوردیم و خیلی خوش گذشت...هی برام فیلم اورده بود و سوهان گزی و خودکار و گوشواره گولیم...هی میگف همه شیرینیارو یه جا نخوریاااا

اینم از این...هی میگه داره ماشینش رو تحویل میده و دیگه چیزی از سربازی نمونده...خداروشکر...

دربند


چهارشنبه وسایل کیک و شیرینیم تموم شده بود و رفتم وانیل خریدم و خرت پرت...پودر کاکائو و... ، شبشم کیک شکلاتی پختم برای اولین بار با ماکروفر و خیلی خوشمزه شد اما اندازه پخت فر دقیق دستم نیست هنوز...برای هی هم نگه داشتم...پنج شنبه ای اول با هی رفتیم موزه سینما و کلی عکس بازی...بعدش دربند...اولین بار بود با هی میرفتیم دربند،نم نم باروووون،کوچه پس کوچه ها...بعدش بالاتر تگرگ ریز...برگشتنی باقالی با دستای هی...بعد یه جا نشستیم و چایی خوردیم و واسه اولین بار با هی قلیون سفارش دادیم،دو سیب...کلی حرف زدیم و به صدای بارون گوش دادیم...بعدش دیگه اومدیم سوار ماشین که شدیم خیس خالی بودیم...یه رستوران اون بالای کوه بود خیلی کنجکاو شدم ببینمش...روکا!تعریفشو شنیدم...باید خیلی خوووب باشه...بعدش دیگه تو ماشین بودیم صدامونو ضبط کردیم و واسه گروپ فرستادیم...بعد میلاد دوست هی بهمون ملحق شد و شام رفتیم هوم برگر و اسموک خوردیم و منو رسوندن و رفتنخیلی روز خوبی بود و فقط صد و یازده روز مونده تا پایان سربازی...

بچه ها میخان برن مسافرت دوستای هی و هی از منم خواسته برم شمال ولی یه مشکلی هست اونم اینکه درهر صورت خانواده من اجازه نمیدن...هی میگفت اگه بگی با شیمااینا میرم چی؟و شیماهم بیاد...نمیدونم ولی بعید میدونم اجازه بدن،حالا میخام بهشون بگم ببینم چی میگن...دلم انقد میخاد که با هی برم شمالچیزی تا پایان سربازیه هی نمونده...یعنی فروردین 94 هی من دیگه خلاص شده به امید خدا...
جمعه هم تولد هدیه دعوت بودم و کلی دور هم بودیم و خوش گذروندیم