بابا امسال میشه 52 سالش...چقد زود رفت تو پنجاه سالگی
زنده و سلامت باشه الهی...با مامان که حرف میزدیم گفتیم شاید تولدش رو با شب یلدا یکی کنیم ولی مامان گفت شب یلدا چون خونه مامان بزرگیم بهتره شب قبلش تولد بگیریم واسه بابا جان
دلم میخاد واسش یه کفش بخرم آخه این کفشش دیگه داره پیر میشه...یا براش روکش صندلی ماشین بخرم با اینکه روکشاش تمیزن و سالم ولی فک کنم از اونم خوشش بیاد
جمعه من ساعت یک ظهر از خواب پاشدم و هی بیچاره از ده تو استرس مونده بود و زنگ زده بود خونه چون فک کرده بود که کسی نیست و بابا برداشته بود و هی الکی یه اسم گفته
بعدشم که به شیما زنگ زده بود که شیما زنگ زد خونه ما و فهمید من خوابم...عصر هم اومد دنبالم و رفتیم بیرون اول میخاستیم بریم لمیز ولی چون شلوغ بود تصمیم گرفتیم بریم روکا اما هی گفت دلش یه چیز چرب میخاد مثل هاکوپیان پس اول رفتیم پاساژ و شیرینی خرید، باقلوا واسه من و شیرینی خامه ای واسه مهرنوش بعدم رفتیم هاکوپیان و شام و سیب زمینی خوردیم و خیلی خوش گذشت...هی برام فیلم اورده بود و سوهان گزی و خودکار و گوشواره گولیم...هی میگف همه شیرینیارو یه جا نخوریاااا
چهارشنبه وسایل کیک و شیرینیم تموم شده بود و رفتم وانیل خریدم و خرت پرت...پودر کاکائو و... ، شبشم کیک شکلاتی پختم برای اولین بار با ماکروفر و خیلی خوشمزه شد اما اندازه پخت فر دقیق دستم نیست هنوز...برای هی هم نگه داشتم...پنج شنبه ای اول با هی رفتیم موزه سینما و کلی عکس بازی...بعدش دربند...اولین بار بود با هی میرفتیم دربند،نم نم باروووون،کوچه پس کوچه ها...بعدش بالاتر تگرگ ریز...برگشتنی باقالی با دستای هی...بعد یه جا نشستیم و چایی خوردیم و واسه اولین بار با هی قلیون سفارش دادیم،دو سیب...کلی حرف زدیم و به صدای بارون گوش دادیم...بعدش دیگه اومدیم سوار ماشین که شدیم خیس خالی بودیم...یه رستوران اون بالای کوه بود خیلی کنجکاو شدم ببینمش...روکا!تعریفشو شنیدم...باید خیلی خوووب باشه...بعدش دیگه تو ماشین بودیم صدامونو ضبط کردیم و واسه گروپ فرستادیم...بعد میلاد دوست هی بهمون ملحق شد و شام رفتیم هوم برگر و اسموک خوردیم و منو رسوندن و رفتن
خیلی روز خوبی بود و فقط صد و یازده روز مونده تا پایان سربازی...
چیزی تا پایان سربازیه هی نمونده...یعنی فروردین 94 هی من دیگه خلاص شده به امید خدا...