دیروز خیلی روز خوبی بود...روز شنبه هی ماشین نداشت و دیر شده بود و نشد حتی با پاهامون بریم بیرون و هم رو ببینیم...همون شب تصمیم گرفتم خودم سورپرایزش کنم...قبلا منو تا جلوی پاسگاهشون برده بود و منم حافظه تصویریم خیلی قویه...یکشنبه صب هی که رفت و بعدش که من بیدار شدم با الهام و شهاب رفتم بام تهران و عصری هم خونه دایی اینا بودیم....بعدش خیلی دلم میخاست که برای هی غذا بپزم واسه فردا که میرم اما نشد...دوشنبه ساعت 11 از شرکت مرخصی گرفتم و راهی شدم...تقریبن خیلی نزدیک بودم اما برای اینکه مطمئن شم به دوست هی زنگ زدم و اونم راهنمایی کرد...میلاد دوست هی مثل برادرم میمونه و واقعا پسر خوبیه،رفتم و رسیدم جلوی پاسگاه و دوست هی همین میلادم وایستاده بود....مثل اینکه ماشینشون رو خوابونده بودن و هی میخاست مشکل رو حل کنه و ماشین رو ترخیص کنن...با دوستش منتظر موندیم تا هی برسه...با لباس فرمش بود♥چقدر دوسش دارم خدا میدونه...چون سر پست بود نشد بیاد جلو وباید میرفت سر پست و من و دوستشم با هم پیاده روی کنان کلی حرف زدیم و بعد رفتیم جایی که خدمت میکنه وایستادیم ...هرازگاهی یه نگاه پر ازشادی بهم میکرد که واقعا خوشحالم میکرد....بعدش من و میلاد رفتیم یه کافی شاپ تا هی پستش تموم شه...میلاد یه کم از خودش گفت و از هی گفت...منم یه ذره حرف زدم و هی دیگه پستش تموم شد و رفتیم سر ساختمونی که کار میکنن روش تا هی ماشین رو بگیره و بریم خونشون تا هی لباساش رو عوض کنه و بیاد...من و میلاد جلوی در خونه تو ماشین نشستیم تا هی بیاد با اینکه اصرار کرد بریم بالا ولی من قبول نکردم....بعد رفتیم ناهار مجموعه...وای چه غذای خوشمزه و عالیی بود...بعدم از اون بوتیکه یه کاپشن شیک دیدم که عاشقش شدم و بزودی میخرمش...خیلی فوق العاده بود و همش نگرانم تموم بشه و باید پولم رو واسش جمع کنم...دقیقا همونیه که من میخام!کلا چیزای شیکی داشت حتی بوتش هم ساده و شیک بود...بعدش رفتیم یه جایی چون میلاد پیش دوستش کار داشت و پیادش کردیم و خودمون رفتیم رفتیم پیاده روی تا میلاد کارش تموم شه و بعدشم دیگه میلاد رو رسوندیم و هی هم منو اورد خونمون...جمعه هم یه مهمونی دورهمی گرفتیم تو باغی که واسم تولد گرفتن و از صب میرم اگه هی بتونه مرخصی بگیره تا به پسرا هم کمک کنم...بعدشم هنو نمیدونم چی بپوشم اما حتما لباس گرم میپوشم چون هوا سرده...خلاصه که دیروز خیلی خوش گذشت و خوب بود♥♥♥
راستی امروز من پنج ساله که سابقه کاری دارم...پنجمین سالگرد کاریه من
بعدشم که جمعه ای هم عجب یهو هوا سرد شد و سوزناک و بارونیییییی...پنج شنبه شب خونواده ها تصمیم داشتن یهو بریم شمال که من اوکی ندادم و کنسل شد
آخه بابا جان شلوغه...آدم میره سفر استراحت،نمیره همش تو ترافیک و شلوغی و دود و دم...این تعطیلاتا هر کی از هر جایی پا میشه میاد و سطح و کیفیت تعطیلات پایین میاد....تهران و خونمون بهترین جاست
بعدشم منتظر بودم هی شنبه بیاد که زنگ زد و از شانس احتمالا بخاطر اینکه بیسیم خاموش بوده مواخذه و بازداشت میشه و دیدار به روزای بعد موکول میشه ایشالله...هر چی مصلحت باشه.جمعه ای با مامان اینا یه سریم زدیم به یکی از اقوام و دیگه همین
این هفته ، هفته اروم و خوبیه و پاییز هنوز بارونی نشده تا کیف و حال مارو بیشتر کنه...حال هی هم خوبه و مشغوله منتها این چند شب همش خونه بود چون ماشین پاسگاه خراب بود و نیازی به حضورش نبود اما از امشب بازم یه شب درمیون میاد...منم موهامو رو تیره کردم چند روز پیش و بسیار از رنگ موهام استقبال شد...سرکار زمزمه جابه جایی ها میاد که گویا تا آبان جابه جا خواهیم شد و منم فعلا تصمیم دارم که برم و یه مدتی رو باید حتما اونجا باشم...دیشبم همراه با نگین و غزل سه تایی رفتیم پارک و کلی حرف و پیاده روی و خوش گذرونی...منم از امروز "دتوکس دایت" گرفتم و اینم یه جور رژیم سم زداییه دو هفته ایه که فقط گیاه خواری میکنم و یه سری عرقیجات گیاهی میخورم و شکر و گوشت و فست فود و اینا رو تعطیل میکنم...این"دتوکس دایت" به شدت لازم هست برام و بعد از دو هفته احساس بهتری خواهم داشت...رژیم لاغری نیست چون به اندازه کافی لاغر و خوش هیکل هستم اما رژیم سلامتیه بدنمه...بعدشم که امروز صب قبل از شرکت وقت دکتر پوست داشتم برای پاکسازی،معمولا هر چند ماه یا حداقل سالی دوبار رو میرم و پاکسازیش با دستگاه و این روشای متداول کلینیکا نیست...یه جور بخور و اسکرابه...این ماه "ماهه سلامتیه" و حسابی مراقب خودم خواهم بود...کلاسای پیشرفته طراحی هم شروع شده و چند تا ایده ی عالی تو سرم هست که منتظرم تا عملیش کنم اما وقت میخام واسه طرحام...و اینکه دلم به شدت میخاد چندتا خوراکی جدید رو تجربه کنم از جمله:"ماکارون"