عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دیروز

چهارشنبه ای عصری من رفتم خونه عموی مامان و هی هم میخاست بره ارایشگاه که نرفت...پنج شنبه هم دوتایی با خاله بودیم واما جمعه...من تازه پنج شنبه شب فهمیدم برنامه مهمونی جمعه کنسل شده و جمعه طرفای ساعت 4 هی پیش من بود...دوتایی رفتیم دنبال کافه لمیز...وای که چقد خوش گذشت....هی دوس داشتنی با موهایی که صب قبل اینکه بیاد زده بود....گل سرخی که از فروشندهه واسم خرید...دوتا کارامل ماکیاتو با اکلر خوردیم و کلی خوش گذروندیم و تا پارک پیاده خیابون ولیعصر رو پایین رفتیم....نشستیم و هی حرف زد....از ایندمون و از اینکه دیگه چیزی تا پایان نمونده و کم کم وارد مراحل سخت تری میشیم....اینکه هی میره یا نه....اینکه قبل از رفتن چیکار میخایم کنیم؟منم با هی میرم یا نه؟خانواده ها و باباها....حرف زدن راجع به خونوادهامون ، البته من دلم میخاد یه دل سیر با هی حرف بزنم که هنوز نتونستم یه دل سیره سیره سیر همه چیزو بگم و بپرسم...دلم میخاد یه روز فقط برام بگه و حرف بزنه....بعد من بگم و هی از هم بپرسیم و نظرای هم رو بدونیم...هر چی وقتی دوستیم بیشتر بگیم و بشناسیم و سرش حرف بزنیم بهتر از خدایی نکرده دلخوریه بعدناست...برگشتیم و پیش بسوی برگر خوشمزه هاکوپیااااان....سفارش دادیم و رو ماشین نشستیم و خوردیم...خیلی خوشمزه بودش....به به....دیشب تا صب تقریبا بیدار بودم و شاید یه ساعت خوابیدم اونم واسه یه حرف و یه اتفاق که مقصر عمدیش نبودم...فردا هم تولد سورپرایزینگه:)

سورپرایز

دیروز خیلی روز خوبی بود...روز شنبه هی ماشین نداشت و دیر شده بود و نشد حتی با پاهامون بریم بیرون و هم رو ببینیم...همون شب تصمیم گرفتم خودم سورپرایزش کنم...قبلا منو تا جلوی پاسگاهشون برده بود و منم حافظه تصویریم خیلی قویه...یکشنبه صب هی که رفت و بعدش که من بیدار شدم با الهام و شهاب رفتم بام تهران و عصری هم خونه دایی اینا بودیم....بعدش خیلی دلم میخاست که برای هی غذا بپزم واسه فردا که میرم اما نشد...دوشنبه ساعت 11 از شرکت مرخصی گرفتم و راهی شدم...تقریبن خیلی نزدیک بودم اما برای اینکه مطمئن شم به دوست هی زنگ زدم و اونم راهنمایی کرد...میلاد دوست هی مثل برادرم میمونه و واقعا پسر خوبیه،رفتم و رسیدم جلوی پاسگاه و دوست هی همین میلادم وایستاده بود....مثل اینکه ماشینشون رو خوابونده بودن و هی میخاست مشکل رو حل کنه و ماشین رو ترخیص کنن...با دوستش منتظر موندیم تا هی برسه...با لباس فرمش بود♥چقدر دوسش دارم خدا میدونه...چون سر پست بود نشد بیاد جلو وباید میرفت سر پست و من و دوستشم با هم پیاده روی کنان کلی حرف زدیم و بعد رفتیم جایی که خدمت میکنه وایستادیم ...هرازگاهی یه نگاه پر ازشادی بهم میکرد که واقعا خوشحالم میکرد....بعدش من و میلاد رفتیم یه کافی شاپ تا هی پستش تموم شه...میلاد یه کم از خودش گفت و از هی گفت...منم یه ذره حرف زدم و هی دیگه پستش تموم شد و رفتیم سر ساختمونی که کار میکنن روش تا هی ماشین رو بگیره و بریم خونشون تا هی لباساش رو عوض کنه و بیاد...من و میلاد جلوی در خونه تو ماشین نشستیم تا هی بیاد با اینکه اصرار کرد بریم بالا ولی من قبول نکردم....بعد رفتیم ناهار مجموعه...وای چه غذای خوشمزه و عالیی بود...بعدم از اون بوتیکه یه کاپشن شیک دیدم که عاشقش شدم و بزودی میخرمش...خیلی فوق العاده بود و همش نگرانم تموم بشه و باید پولم رو واسش جمع کنم...دقیقا همونیه که من میخام!کلا چیزای شیکی داشت حتی بوتش هم ساده و شیک بود...بعدش رفتیم یه جایی چون میلاد پیش دوستش کار داشت و پیادش کردیم و خودمون رفتیم رفتیم پیاده روی تا میلاد کارش تموم شه و بعدشم دیگه میلاد رو رسوندیم و هی هم منو اورد خونمون...جمعه هم یه مهمونی دورهمی گرفتیم تو باغی که واسم تولد گرفتن و از صب میرم  اگه هی بتونه مرخصی بگیره تا به پسرا هم کمک کنم...بعدشم هنو نمیدونم چی بپوشم اما حتما لباس گرم میپوشم چون هوا سرده...خلاصه که دیروز خیلی خوش گذشت و خوب بود♥♥♥

راستی امروز من پنج ساله که سابقه کاری دارم...پنجمین سالگرد کاریه من

بین التعطیلین

خب الان روز وسط تعطیلاته و منم شرکتم...پنج شنبه کلی مهمون داشتیم و مهمون داری و منم این وسط پابرجا بر رژیم گیاهی و سم زدایی...فک کن یه عالمه خوراکیه خوشمزه و منم هی دلم قیلی ویلی میره اما حتما صبر میکنم...دقیقا حساب کردم یکشنبه آینده 20 مهر ماه رژیم گیاهی تموم میشه و میتونم خوراکی بخورمبعدشم که جمعه ای هم عجب یهو هوا سرد شد و سوزناک و بارونیییییی...پنج شنبه شب خونواده ها تصمیم داشتن یهو بریم شمال که من اوکی ندادم و کنسل شدآخه بابا جان شلوغه...آدم میره سفر استراحت،نمیره همش تو ترافیک و شلوغی و دود و دم...این تعطیلاتا هر کی از هر جایی پا میشه میاد و سطح و کیفیت تعطیلات پایین میاد....تهران و خونمون بهترین جاستبعدشم منتظر بودم هی شنبه بیاد که زنگ زد و از شانس احتمالا بخاطر اینکه بیسیم خاموش بوده مواخذه و بازداشت میشه و دیدار به روزای بعد موکول میشه ایشالله...هر چی مصلحت باشه.جمعه ای با مامان اینا یه سریم زدیم به یکی از اقوام و دیگه همین

ماهه سلامتی

سلام علیکم...من خیلی خوشحالم و حالم خیلی خوبهاین هفته ، هفته اروم و خوبیه و پاییز هنوز بارونی نشده تا کیف و حال مارو بیشتر کنه...حال هی هم خوبه و مشغوله منتها این چند شب همش خونه بود چون ماشین پاسگاه خراب بود و نیازی به حضورش نبود اما از امشب بازم یه شب درمیون میاد...منم موهامو رو تیره کردم چند روز پیش و بسیار از رنگ موهام استقبال شد...سرکار زمزمه جابه جایی ها میاد که گویا تا آبان جابه جا خواهیم شد و منم فعلا تصمیم دارم که برم و یه مدتی رو باید حتما اونجا باشم...دیشبم همراه با نگین و غزل سه تایی رفتیم پارک و کلی حرف و پیاده روی و خوش گذرونی...منم از امروز "دتوکس دایت" گرفتم و اینم یه جور رژیم سم زداییه دو هفته ایه که فقط گیاه خواری میکنم و یه سری عرقیجات گیاهی میخورم و شکر و گوشت و فست فود و اینا رو تعطیل میکنم...این"دتوکس دایت" به شدت لازم هست برام و بعد از دو هفته احساس بهتری خواهم داشت...رژیم لاغری نیست چون به اندازه کافی لاغر و خوش هیکل هستم اما رژیم سلامتیه بدنمه...بعدشم که امروز صب قبل از شرکت وقت دکتر پوست داشتم برای پاکسازی،معمولا هر چند ماه یا حداقل سالی دوبار رو میرم و پاکسازیش با دستگاه و این روشای متداول کلینیکا نیست...یه جور بخور و اسکرابه...این ماه "ماهه سلامتیه" و حسابی مراقب خودم خواهم بود...کلاسای پیشرفته طراحی هم شروع شده و چند تا ایده ی عالی تو سرم هست که منتظرم تا عملیش کنم اما وقت میخام واسه طرحام...و اینکه دلم به شدت میخاد چندتا خوراکی جدید رو تجربه کنم از جمله:"ماکارون"