حالا المان رفتن که معلوم نیست اما بهر حال بدم نیست:)
و اینم از آخرین روزای تابستون نود و سه...پنج شنبه و جمعه تنها بودم و مامان اینا برای مراسم ختم یکی از اقوام شهرستان بودن...هی پنج شنبه حال بابابزرگش خوب نبود و بعدشم که خداروشکر بهتر شده بود و عصر یا دوستاش بود...منم خونه بودم و جمعه هم که دیوونه کننده بود چون خیلی تنها بودم ... اما شبش بابا ک رسید منو برد بستنی فروشی:)
با هم بستنی خوردیم و دوتایی یه مقداری گپ زدیم...شنبه هی امد خونه و پسرخاله هاش خونشون بودن،دوتا پسر خالش
بعدش کلی با هم دردودل کردیم و من از یه چیزی نارحت بودم که روم نمیشد به هی بگم و بالاخره گفتم و چون دوس داشتم هی حتما بدونه که چقدر یه سری کارا برام باارزش و مهمه و واسم تعجب اور بود که هی یه همچین چیزی رو ندونه؟!اونم هی که یه مرد عاقل و کاریه و تو جامعه بوده ... البته به این فک نمیکردم هی اینو بلد نباشه...اما خب برخورد هی هم عاقلانه بود حرفم رو قبول کرد
تو خصوص برای خودم مینویسمش محض دردودل چون همه چیز رو تابحال نوشتم...