عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

جمعه 4 مهر

دیروز خیلی خوب بود...جمعه ظهر اومد دنبالم و رفتیم چالوس،اول یه بستنیه خوشمزه تو دهاتی خوردیم با کلی آهنگ و صدای بلند و بعدشم اومدیم پل ناهار بخوریم که بسته بود و رفتیم یه جای دیگه...این وسط کلی با هم حرف زدیم و کلی خوش گذشت...کلی شیطونی و خوش گذرونی...روز خوبی بود...بعدش موقعی که هی میخاست بره و منو رسوند دلم نمیخاست برم خونه و بهش گفتم:"میشه یکم دیگه باهم باشیم " و هی با کمال میل قبول کرد...ولی خب داشتم فک میکردم کل روزای هفته بابای هی ماشین رو میبره و الانم که یه روز ماشین هست شاید خونوادش ماشین رو لازم داشته باشن و چون دیدم تماس گرفتن یه ذره احساس کردم با وجودیکه دلم هی رو میخاد اما باید به اینم فک کنم که اونام حق دارن...ولی بعدش هی که واسم لیموناد خرید و دوتایی از روی کوهها به تهران نگاه کردیم و حرف زدیم همه چی یادم رفت...با هم عین تخسا نقشه میکشیدیم که ما بریم نزدیک خونه اونا...بعدشم باز نرفتیم خونه و رفتیم یه جای خیلی خوب که معمولا همیشه میریم...موقع رفتن هی که پیشونیم رو بوس کرد و دوتا چشمام رو انقد دلم اروم شد که اندازه نداره...
محل کارم اگه عوض شه هی زیاد راضی نیست...مامان وبابا هم نگرانن و به روشون نمیارن...تصمیم ارم یه مدتی اونجا رو برم تا وقتی که بتونم پست رو تحویل بدم و بیام خونه...یه مدی کار نکنم و استراحت کنم و بعدش باز شروع کنم اما اینبار تو کارای خودم و هنر...هی میگه اگه من برم المان و واست یه جا واسه کارای مزون درست کنم کار میکنی....منم خیلی دوس دارم و حتما اینکارو میکنم به شرطی که حال و حوصله کار کردن داشته باشمحالا المان رفتن که معلوم نیست اما بهر حال بدم نیست:)

اخرین روز تابستون

امروز آخرین روز تابستونه 93 هست...کلی اتفاق افتاد...گذشت...حالا در آستانه پاییز 93 باید بگم خوشحالم از اومدنش...امروز صب آرش بهم زنگ زد و بعد از حال و احوال گفت که:"فردا شب دارم برای خاله تولدت میگیرم،خودشم نمیدونه و قراره سورپرایز شه،چیزی تبریک نفرستید، در ضمن به مامانتم زنگ زدم گفتم...فردا بی سروصدا تشریف بیارید خونه ما و نذارید بفهمه" خلاصه که این از برنامه سورپرایزینگ فردا شب و اما دیشبم هی یهو اومد خونه و صب زودی رفت و الانم تازه رسیده و ناهار خوردیم و کارام رو کردم و منتظرم برم خونه...هنوز برای خاله کادو نخریدم،فردا میرم میگیرم:)
مامان میدونم خریده!من نخریدم:)

هی بهم میگه بعدنا اگه ظهر برسم خونه زودتر واست ناهار میارم سرکار:)♥

یک نمایشنامه تلخِ دوسکانسی....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اخرین پستای تابستون 93

و اینم از آخرین روزای تابستون نود و سه...پنج شنبه و جمعه تنها بودم و مامان اینا برای مراسم ختم یکی از اقوام شهرستان بودن...هی پنج شنبه حال بابابزرگش خوب نبود و بعدشم که خداروشکر بهتر شده بود و عصر یا دوستاش بود...منم خونه بودم و جمعه هم  که دیوونه کننده بود چون خیلی تنها بودم ... اما شبش بابا ک رسید منو برد بستنی فروشی:)

با هم بستنی خوردیم و دوتایی یه مقداری گپ زدیم...شنبه هی امد خونه و پسرخاله هاش خونشون بودن،دوتا پسر خالشبعدش کلی با هم دردودل کردیم و من از یه چیزی نارحت بودم که روم نمیشد به هی بگم و بالاخره گفتم و چون دوس داشتم هی حتما بدونه  که چقدر یه سری کارا برام باارزش و مهمه و واسم تعجب اور بود که هی یه همچین چیزی رو ندونه؟!اونم هی که یه مرد عاقل و کاریه و تو جامعه بوده ... البته به این فک نمیکردم هی اینو بلد نباشه...اما خب برخورد هی هم عاقلانه بود حرفم رو قبول کرد 
تو خصوص برای خودم مینویسمش محض دردودل چون همه چیز رو تابحال نوشتم...