عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

ورود یه عضو جدید همراه ما تو 16همیمون

دیروز شونزدهمیش بود...هی برام یه گل گلدونی خرید بود...انقد سورپرایز شدم آخه خیلی وقت قبل ترها بهش گفته بودم که دلم یه گل میخاد...اسمش رو گذاشتیم سویا...سویای عزیز عضو جدید خونواده هی و شی...خیلی دوسش دارم♥رفتیم اول دنبال یه شال برای کفشی که تازه خریدم،یه مقداری پاساژ رو گشتیم تا چشمم خورد به چیزی که به نظرم خیلی خوشگل بود...از تی تی... با هی رفتیم تو مغازه و خانم برام شال رو اورد،خیلی قشنگ بود...سرم کردم و هی نذاشت شال قبلی رو سرم کنم و گفت این رو سرت بذار باشه،بعدشم پول شال رو حساب کردم و اومدیم قدم زنان ابمیوه خوری و تو پارک یکم نشستیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم،هی ازم پرسید کجا بریم اما هیچ کدوم نمیدونستیم کجا و آخرش رفتیم جیگر خوردیم و بعدشم اومدم خونه...اینم از شونزدهمیش:)

با هیچکس و هیچ چیز جاتو عوض نمیکنم!

خب عرض کنم که پنج شنبه ای هی خونه بود و منم خونه بودم...فقطم دراز کشیدم و یه ذره کارتون دیدم و یه ذره خوابیدم...خلاصه پنج شنبه گذشت...شد جمعه،جمعه ای صب که پاشدم چه هوای پاییزیه خنکی بود...هی رفته بود...منم پاشدم یه مقداری جمع و جور کردم و ظهر مهمون داشتیم برای ناهار...عصری هم با مامان و بابا سه تایی رفتیم بیرون و نیما خونه بود...رفتیم یه سر اول خونه الهام دوستم چون باید امانتیش رو میدادم بهش و بعدشم باز با مامان و بابا سه تایی رفتیم بستنی خوردیم و من هوس پیتزا کرده بودم که مامان گفت:"دیگه نباید فست فود بخوری...عزیزم تو که از دکتر شنیدی،سعی کن کمش کنی و ماهی یه بارم زیاده...بریم کباب؟"بابا هم با کباب موافقت کرد و رفتیم جیگرکی پاتوق بابا و مامان و چند سیخ جیگر خوردیم و بعد رفتیم نایب و کلی کباب برگ و جوجه خوردیمانقد خوب بوووود،کلی با مامان و بابا گفتیم و خندیدیم و حال کردیم و بعدشم کلی عکس سه تایی گرفتیم و شب اومدیم خونه...واسه نیمام غذا گرفته بودیم...اخر شبم هی زنگ زد بهم،کلی حرف زدیم:*
اخر شب میخاستم بخابم که فرزین یکی از دوستای خیلی قدیمی بهم مسج داد،عکسم رو تو فیس بوک عوض کرده بودم و فرزین برام یه چیزایی نوشته بود...فرزین زبانش فوق العادست و معمولا با منم فارسی حرف نمیزنه،و البته از دوستای مشترک من و دخترعموی بزرگمه...خلاصه مطلب کلی ازم تعریف کرده بود و بعدم گفته بود که من به دوس پسرت حسودیم میشه،نه فقط بخاطر چهره جذابت بلکه بخاطر اخلاقت و پاکیت(که یه دستی گفته بود که ببینه من کسی رو دارم یا نه چون نمیدونست من با هی دوستم) و به یه نحوی شماره جدیدم رو میخاست بگیره و منم تو حرفام بهش گفتم که  توی رابطه ام و عاشقانه رابطم رو دوس دارم و البته این یه راز بین من و تو باشه چون نمیخام اعضای خونواده فعلا چیزی بدونن و اونم علنا اظهار نارحتی کرد که "چرا من زودتر باهات دوس نشدم؟!" و صراحت کلام این بشر از اولم فوق العاده بود...خلاصه که پکر شد ولی من بهش اعتماد دارم که فعلا حرفی به فامیل ها نمیزنه!اما واقعا حس خوبی دارم که وقتی پسرای دورواطرافم ازم درخواست دوستی میکنن با صراحت میگم که من یه مرد دوس داشتنی دارم♥ مگه اینکه طرف دهن لق باشه و نسبت فامیلی داشته باشه که اونم یه جور دیگه میپیچونم مثل یکی از دوستای پسرعمو که هنوزم منتظره!!!
بعدشم یهو دلم خاست به هی مسج بدم که چقدر دوسش دارم و هیچی جاشو تو دنیا واسم پر نمیکنه♥♥♥
هی عزیزم دوست دارم:*

با مشت بکوبم تو صورت دکتر

برای این دردای لعنتی هر ماهه رفتم دکتر،الان دیگه حالم خوبه اما دکتر که رفتم رو به موت بودم!در حدی که دلم میخاست یه مشت بکوبم تو صورت دکتر که با خونسردی حرف میزد!!!چند تا سوال کرد و با آرامش گفت که چیز نگران کننده ای نیست،باید مصرف فست فودت رو برسونی به ماهی یه بار تقریبن و نوشابه هم همینطور...ورزش هم سنگین انجام نده...بیشتر پیاده روی کن...برای اطمینان هم سونوگرافی دادم که باز هم اونجا بهم آقای دکتر گفت که شما با گذر زمان و بعد ازدواج و بارداری دردات خیلی کمتر میشن و الان باید تحمل کنی!تو دلم گفتم "حالا کوتا اونموقع،اصن بذا ببینم زنده ام، یه فکری بحال الانم بکن!!!"داشتم فک میکردم که فست فود رو کم کنم خیلی سخته و نارحت کننده و مخصوصن نوشابه! تازه لواشک و الوچه هم گفت دیگه کم بخور این موقع هاای بابا...حالا خداروشکر سلامتم و الانم حالم خوبه.

شهر موشا اولین فیلم سینمایی من و هی:)

دیروز هی از شرکت اومد دنبالم ... برام یه شاخه گل صورتی رز خریده بود♥و رفتیم پردیس زندگی "شهر موشا"...کودک درونم چقد از ته دل خندید...قبلش تو پاساژ گشتیم و من دنبال یه کفش بودم مدتها بود ! و الهام دوستم گفته بود اون پاساژ داره...طرح "ونس" بود...خیلی دوسش داشتم و با هی رفتیم تو مغازه و یه مقداری گشتم بین کفشا و فروشنده دو تا رنگشو داد تا پام کنم...هی هم مثل خودم از اون رنگ سبز،ابی کمرنگه خوشش اومد و اونو خریدم...باید یه شال همرنگ باهاش بخرم♥بعدم تو پارک یه ذره نشستیم و حرف زدیم و بعدم که رفتیم سینما...بعدشم از زاپاتا یه ساندویچ خریدیم و خوردیم ... بعدشم  پیش بسوی خونه.