انقد خوب بوووود،کلی با مامان و بابا گفتیم و خندیدیم و حال کردیم و بعدشم کلی عکس سه تایی گرفتیم و شب اومدیم خونه...واسه نیمام غذا گرفته بودیم...اخر شبم هی زنگ زد بهم،کلی حرف زدیم:*
ورزش هم سنگین انجام نده...بیشتر پیاده روی کن...برای اطمینان هم سونوگرافی دادم که باز هم اونجا بهم آقای دکتر گفت که شما با گذر زمان و بعد ازدواج و بارداری دردات خیلی کمتر میشن و الان باید تحمل کنی!تو دلم گفتم "حالا کوتا اونموقع،اصن بذا ببینم زنده ام، یه فکری بحال الانم بکن!!!"داشتم فک میکردم که فست فود رو کم کنم خیلی سخته و نارحت کننده و مخصوصن نوشابه! تازه لواشک و الوچه هم گفت دیگه کم بخور این موقع ها
ای بابا...حالا خداروشکر سلامتم و الانم حالم خوبه.
دیروز هی از شرکت اومد دنبالم ... برام یه شاخه گل صورتی رز خریده بود♥و رفتیم پردیس زندگی "شهر موشا"...کودک درونم چقد از ته دل خندید...قبلش تو پاساژ گشتیم و من دنبال یه کفش بودم مدتها بود ! و الهام دوستم گفته بود اون پاساژ داره...طرح "ونس" بود...خیلی دوسش داشتم و با هی رفتیم تو مغازه و یه مقداری گشتم بین کفشا و فروشنده دو تا رنگشو داد تا پام کنم...هی هم مثل خودم از اون رنگ سبز،ابی کمرنگه خوشش اومد و اونو خریدم...باید یه شال همرنگ باهاش بخرم♥بعدم تو پارک یه ذره نشستیم و حرف زدیم و بعدم که رفتیم سینما...بعدشم از زاپاتا یه ساندویچ خریدیم و خوردیم ... بعدشم پیش بسوی خونه.