از روز سه شنبه عصر تا همین دیروز مسافرت بودیم و جاتون خالی ، من و هی و دوستاش و دوست دختراشون....چند شب خوب و بارونی....باید بیام از سفر براتون بگم...
امروز هی بعد از یه مدتی سرحال شده و داره میره برای کار و خداشکر سرحالتر شده
بعد اینکه روز 24 شهریور ، چهلمین ماه دو ستیمون درکه بودیم و با هی تو طبیعت کلی پیاده رفتیم و شامم برگشتیم کبابی صداقت و کوبیده خوشمزه خوردیم که من براستی که از دوغ و کوبیده نمیگذرم
بعد اینکه برنامه سفر هفته اول مهر فیکس شدس و قراره با هی و دوستاش و دوس دختراشون بریم ویلای هی اینا....بعد اینکه فراموش کردم بگم اولین کار بومم رو نقاشیش رو دست گرفتم و دارم روش کار میکنم
بعد دیگه اینکه ، یه روز تو هفته اخر شهریور که باهی بیرون بودیم رفتیم پارک خوارزم و کلی حرف زدیم و هی مراسم خواستگاری رو برام شبیه سازی کرد که قراره چیا گفته شه...کلی از اینده حرف زدیم ....
باشگاه ورزش بعد از شرکت هم ثبت نام کردم که همین نزدیک محل کارم هست
هی رو بغل کردم برای تشکر که اروم گفت "حواست باشه تو اومدی عیادت مامانم و من به این بهونه اوردمت خونمون"
تا از بغلش بیرون اومدم و وارد خونه شدم مامان باباشم اون ته وایستاده بودن....بهم تبریک گفتن ... باباش با هیجان گفت:"یعنی نمیدونستی؟" مامانش قربون صدقم رفت و خلاصه که خیلی حال داد....کلی زدیم و رفصیدیم و میز شامشون رو به که برام تدارک دیده بودن دیدم و ذوق زده شددددددددم از این همه عشق و محبت و کیک بردیم و کادوهام رو هم گرفتم
خدا جون ازت خیلی مممممنونم از اینکه خانواده خوبی رو بهم دادی و قراره خودت برام اوکیش کنی
هی عزیزم با همه این روزای سخت کلی روزه درگیره هماهنگی این برنامه بوده و من واقعاااا خوشبختم از داشتنش.....من خیلی خوشبختم که مامان هی وقتی دارم سالاد میخورم و حواسش هست لیمو تازه دوس دارم برام لیمو میشوره میبره و میاره
من خیلی خوشبختم که بابای هی تا منو میبینه از چشماش میفهمم چقدر راضیه که پسرش من رو داره و باهام سر به سر میذاره و برام ارزوهای خوب میکنه....من خیلی خوش شانسم که مهر دقیقا مثل یه خواهر کنارمه و وقتی میبینه همه حلقه رقص تشکیل دادن و یه زوج دیگه میرقصن حلقه رو با شوخی خودش خلوت میکنه و دست من و هی رو میکش و میاره وسط و حس میکنم چقدر رو من و هی تعصب داره و خیلی خیلی خیلی خدا هوامو داره که هی عزیزم ، مرد مهربونزندگیم ، خانواده دوست ، به فکر و مراقبمه و همه تلاشش تو هر شرایطی خوشحال کردنمه و با هر توانی که باشه من ازش قدردانی میکنم چون کاراش قلبم رو میلرزونه.....خدایا از بابت این چهار عضو جدید قلبم ازت واقعا ممنونم
خدایا مرسی که دخترعموهای هی انقدر دوسش دارن و مثل خواهر همیشه مراقبشن و پسرعموش مثل داداششه و من همه این ارتباطای قشنگ فامیلیشون رو واقعا دوس دارم...من 25 ساله شدم به بهترین شکل ممکن و ارزوی پارسالم باورده شد....پارسال ارزو کرده بودم"وقتی شمع رو فوت میکردم از ته دل گفتم:"خدا جونم....پدر اسمونی....به حق
عظمتت...اگر خودت صلاح میدونی من و هی تا اخرش کنارهم باشیم سال دیگه این
موقع کنارم باشه تو خونمون و کنار اون و خونوادم جشن تولدم رو
بگیرم"....فوت کردمش....و الان شی بیست و چهار سالشه
" البته فرقش تو اینه کنار هم بودیم اما تو خونه اونا
البته خدا شاید فک کرده منظورم خونواده جدیدمه
و من خیلی خوشحااااااااالم که خدا تک تک ارزوهام رو براورده میکنه و میبینم دونه دونش یواش یواش براورده میشه....