عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

سفر به شمال

از روز سه شنبه عصر تا همین دیروز مسافرت بودیم و جاتون خالی ، من و هی و دوستاش و دوست دختراشون....چند شب خوب و بارونی....باید بیام از سفر براتون بگم...


امروز هی بعد از یه مدتی سرحال شده و داره میره برای کار و خداشکر سرحالتر شده

این مدت

همه این مدتی که ننوشتم اتفاقا و حسای خوب بود ، بعد از تولدم  با مهر خواهر هی هماهنگ کرد بودیم بریم کنسرت و بهترین فرصت بود که مامان و بابا مهر رو ببینن، مهر بعد از کار اومد خونمون و شام باهم بودیم و بعد از شام دخترعموشو دوستش اومدن دنبالمون که بریم کنسرت و از کلی این دیدار حس خوب و مثبتی موند....خداروشکر....اینکه ابروهای هی کم  کم دوباره داره جوونه میزنه و خط رویشش کامل شده بعد اینکه روز 24 شهریور ، چهلمین ماه دو ستیمون درکه بودیم و با هی تو طبیعت کلی پیاده رفتیم و شامم برگشتیم کبابی صداقت و  کوبیده خوشمزه خوردیم که من براستی که از دوغ و کوبیده نمیگذرم بعد اینکه برنامه سفر هفته اول مهر فیکس شدس و قراره با هی و دوستاش و دوس دختراشون بریم ویلای هی اینا....بعد اینکه فراموش کردم بگم اولین کار بومم رو نقاشیش رو دست گرفتم و دارم روش کار میکنمبعد دیگه اینکه ، یه روز تو هفته اخر شهریور که باهی بیرون بودیم رفتیم پارک خوارزم و کلی حرف زدیم و هی مراسم خواستگاری رو برام شبیه سازی کرد که قراره چیا گفته شه...کلی از اینده حرف زدیم ....
دوره لیزرم رو شروع کردم و بسیار خوشحالم از تصمیمم که خیلی وقت بود میخاستم عملیش کنم ...من دوسال پیش لیزر بی کینی  و اینا رورفته بودم و از نتیجه راضی بودم و حالا ساق پام رو دارم میرم باشگاه ورزش بعد از شرکت هم ثبت نام کردم که همین نزدیک محل کارم هست

دت واز گریت

این هفته که گذشت هی هفته سختی داشت ...ریزش ابروهاش زیادتر شده و پوستش شدیدا میسوزه ، مرتب هم برای کارای به نام زدن هرکول بیرون بوده و بدتر...متاسفانه از اقوام یکی دیگمون فوت کرد و مامان اینا شب تولدم یعنی چهارشنبه خونه نبودن و رفتن تا جمعه شهرستان...موندم یکه و تنها....شبش هی زنگ زد و کلی باهام حرف زد...بخاطر دوری راهمون و شرایط جسمیش نمیتونست تا تهران بیاد....روز بعدش هی ازم خواهش کرد خودم بیام تا کرج و اون از سر تاکسیا بیاد دنبالم که اخرش با مهر خواهرش که داشت از کار برمیگشت هم مسیر با مترو برگشتیم....تو راه مهر کلییییی تعریف کرد از اتفاقاش و  گفتیم و خندیدیم و بعدم هی اومد جلوی مترو دنبالمون....هی گفته بود از قبل که روز تولد من بیا کرج بریم خونمون ، اخه کسی نیست و منم حوصله ندارم که بیرون باشم و منم گفته بودم اگه کسی نباشه میام پیشت که چند ساعت باهم باشیم روز تولدم....اصلا انتظار کار خاصی تو این اوضاع از هی نداشتم....تو سرم میگفتم اخه مهر هست ما کجا بریم؟مهر رو سر کوچشون پیاده کردیم و هی گفت لباس میپوشه بره خونه عمواینا و نیست خونه تا خودم برم دنبالش...بیا یکم بچرخیم تا مهر بره....کلی دور زدیم و تو عظیمیه و بالاخره هی چندبار تلفن خونه رو گرفت و چراغام خاموش بود....رفتیم بالا و کلید انداختیم و من شاک شدم از جمعیتی که پشت در با کیک تولد و هورا تولدمو تبریک میگفتن هی رو بغل کردم برای تشکر که اروم گفت "حواست باشه تو اومدی عیادت مامانم و من به این بهونه اوردمت خونمون" تا از بغلش بیرون اومدم و وارد خونه شدم مامان باباشم اون ته وایستاده بودن....بهم تبریک گفتن ... باباش با هیجان گفت:"یعنی نمیدونستی؟" مامانش قربون صدقم رفت و خلاصه که خیلی حال داد....کلی زدیم و رفصیدیم و میز شامشون رو به که برام تدارک دیده بودن دیدم و ذوق زده شددددددددم از این همه عشق و محبت و کیک بردیم و کادوهام رو هم گرفتم خدا جون ازت خیلی مممممنونم از اینکه خانواده خوبی  رو بهم دادی و قراره خودت برام اوکیش کنی هی عزیزم با همه این روزای سخت کلی روزه درگیره هماهنگی این برنامه بوده و من واقعاااا خوشبختم از داشتنش.....من خیلی خوشبختم که مامان هی وقتی دارم سالاد میخورم و حواسش هست لیمو تازه دوس دارم برام لیمو میشوره میبره و میارهمن خیلی خوشبختم که بابای هی تا منو میبینه از چشماش میفهمم چقدر راضیه که پسرش من رو داره و باهام سر به سر میذاره و برام ارزوهای خوب میکنه....من خیلی خوش شانسم که مهر دقیقا مثل یه خواهر کنارمه و وقتی میبینه همه حلقه رقص تشکیل دادن و یه زوج دیگه میرقصن حلقه رو با شوخی خودش خلوت میکنه و دست من و هی رو میکش و میاره وسط و حس میکنم چقدر رو من و هی تعصب داره و خیلی  خیلی خیلی خدا هوامو داره که هی عزیزم ، مرد مهربونزندگیم ، خانواده دوست ، به فکر و مراقبمه و همه تلاشش تو هر شرایطی خوشحال کردنمه و با هر توانی که باشه من ازش قدردانی میکنم چون کاراش قلبم رو میلرزونه.....خدایا از بابت این چهار عضو جدید قلبم ازت واقعا ممنونم خدایا مرسی که دخترعموهای هی انقدر دوسش دارن و مثل خواهر همیشه مراقبشن و پسرعموش مثل داداششه و من همه این ارتباطای قشنگ فامیلیشون رو واقعا دوس دارم...من 25 ساله شدم به بهترین شکل ممکن و ارزوی پارسالم باورده شد....پارسال ارزو کرده بودم"وقتی شمع  رو فوت میکردم از ته دل گفتم:"خدا جونم....پدر اسمونی....به حق عظمتت...اگر خودت صلاح میدونی من و هی تا اخرش کنارهم باشیم سال دیگه این موقع کنارم باشه تو خونمون و کنار اون و خونوادم جشن تولدم رو بگیرم"....فوت کردمش....و الان شی بیست و چهار سالشه" البته فرقش تو اینه کنار هم بودیم اما تو خونه اوناالبته خدا شاید فک کرده منظورم خونواده جدیدمه و من خیلی خوشحااااااااالم که خدا تک تک ارزوهام رو براورده میکنه و میبینم دونه دونش یواش یواش براورده میشه....

ختم و سفر یک روزه

اون فامیلمون که فوت شد ما امروز رفتیم یه روزه شهرستان برای ختمش....روز قبلش  با خالخه اینا اومدم خونشون و هی و پسرخالش اومدن دنبالم که برم شال مشکی بخرم برای مجلس فردا...هی منو مستقیم اورد عظیمیه یه مرکز خرید و شالای خیلی خوشگلی داشت و مهر بهش گفته بود ببرش اونجا....یه شال خریدم و با پسرخاله و هی رفتیم نشستیم تو بلوار تو عظیمیه بستنی خوردیم و کلی حرف زدیم....یکمی چرخیدیم  و بعد هی منو رسوند خونه خاله بازم...هی میگه کاش خونه هامون نزدیک بود....راس میگه