عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

جمعه ای که گذشت

جمعه ای که گذشت خونه هی اینا بودم ، دوشب قبلش مامان هی بهم رو تلگرام مسج داد و گفت حتما بیا خونمون و دعوتم کرد و فردا شبش هی گفت مامانم گفته از شی بپرس چی دوس داره براش بپزم؟ روز جمعه میخاستم با تاکسیا برم که  تاکسی   نبود و هی گفت با اژانس بیا...هیچوقت دست خالی جایی نمیرم(جایی نظورم ادماییه که مهمون خونشونم و کم میرم)براشون مثل دو دفعه قبل یه خوراکی کوچیک گرفتم و رفتم دیدنشون...ناهار لوبیا پلو بود  و مامانش دلش به یه نوع ساده راضی نبود و یه مدل ساندویچم مهر زحمت کشیده بود...ناهار رو دورهم خوردیم و کلی حرف زدیم...مهر باید میرفت سرکارش و عذر خواست و باباش اومد دنبالش که برسوندش...بعد که باباش برگشت اونم  ناهار خورد و کمی حرف زدیم و مامان هی کنار نشست و از تو اینستاگرامش شروع کرد به نشون دادن مدل مبلا و کارای چوبی که میخاد برای خونش بخره و نظرم رو خواست... بعدش قرار شد من و هی دوتایی بریم دنبال مهر از کار بیارمش خونه و بعدشم من و هی بریم یه محوطه روباز که دوستامون جمع بودن تا به اونا ملحق شیم و یکمی کوتاه دورهم  باشیم....تا مهر از محل کارش بیاد بیرون با هی حرف زدیم  ، درمورد کارش و اینده و همه چی...هنوز مهر نرسیده بود که هی گفت:" عیب نداره مهرم باهامون بیاد پیش بچه ها؟" اولش گفتم"باشه  بیاد" ولی بعد یهو دیدم دلم نمیخاد مهر بیاد، نه که دوسش ندارم اما نمیخام که مهر رو با روابط دوستی قاطی کنم....یهو گفتم"هی نمیخام بیاد" گفت:" باشه"نارحتم نشد گفت باهات مشورت کردم...داشتیم میرفتیم سمت خونه که مهر رو برسونیم هی به مهر گفت:" مهر من میبرم نیلوفررو پیش دوستاش کوتاه کیشینیم و برمیگردیم" خلاصه مهر رو رسوندیم و هی اماده شد و برگشتیم پیش بچه ها...کلی دور هم بودیم و برگشتیم باز دوتایی...بعد مهر موهامو واسم فر کرد و یکم راجع مد باهم دوتایی حرف زدیم بعدشم دیگه دوستای من که میخاستن برگردن تهران اومدن دنبال من...موقع خداحافظی مامان هی بازم تاکید کرد زیاد بیا پیشمون...نری دوباره دیر بیای و منو بوسید...فوق العاده مهربونهخداحافظی کردیم و پیش بسوی تهران


شب موقع خواب خیلی ارمش داشتم و به هی گفتم هی نارحت نشدی ازاینکه گفتم مهر نیاد؟
گفت: نه
گفتم:میخام بدونی دوسش دارم اما چه الان و چه اینده دوس ندارم مهر با روابط دوستیمون قاطی شه...مهر با فامیلا قدمش سر چشم اما تو دوستامون نبودنش بهتره
استدلالم اینه که من و هی تو فامیل رعایتایی داریم که تو دوست نداریم...کارایی که میکنیم،جاهای که میخایم بریم یا هرچی با دوستامون  خیلی کوله...همه دوتایین، فازش متفاوت از فضای خونواده هاس و من نمیخام با بودن مهر همش معذب باشم و در شمن از فاز زوج دوتایی بودنمون خارج شیم...این خیلی منظقیه که من بخام مهرنوش تو چهارچوب فامیل بمونه و حد و حدود و نزدیکیامون تعریف شده باشه...مسلما اگه تو یه مهمونی مهر باشه شاید من خیلی نتونم به هی بچسبم یا کارایی که دوس دارم بکنم و همینطور هی معذب هست و اینجوری حواسش به مهرم هست ! امیدوارم مهر هم با یه مرد خوب اشنا شه که از تنهایی دربیاد و بتونه این لحظه هاش رو با اون مرد پر کنه چون در واقع نه من و نه هی مسول پرکردن تنهایییش نیستیم و مهر هم باید یه بال پرواز داشته باشه تا اون بهش محبت کنه و کنارش باشه...اما تا اون لحظه کنارش هستیم و مخصوصا خودم خیلی هواشو دارم اما قرار نیست چون تنها میمونه یا هرچیزی من ایده ال های رابطم رو فرا کنم...من فقط یه بار زندگی میکنم و از کل دنیا یه مرد هست که مسول زندگیه من وخودشه و نمیخام تو این مورد فداکاری کنم یا تعارف کنم!خیلی جدی میگم از این موضع خودم کوتاه نمیام

ابته که هی عزیزم خیلی خوب پذیرفت ان درخواستم رو

یکشنبه این هفته که میاد هفته اول مرداد هی رادیوتراپیش تمومه...هورااااااااا


*از نظرای قشنگ و مهربون و مثبتتون ممنونم دوستای گلم...بخشین که هیچ نظری رو پابلیش نمیکنم!و خوشحالم اینجا یه جای امن ورمز داره واسه ادمای خوب ومثبتی که قراره اینجا ارمش بگیرم نه اینکه چالش داشته باشم و عصبی شم

چقدر خوشحالم که دستپختم خوبه

غذایی که دیشب پختم به قدری فوق العاده بود که باورکردنی نیست!

هیجان انگیز

بابا هی امروز دقیقتر در مورد من از هی سوال کرده....

معتقد بوده که شی خیلی دختر سفت ومحکمیه و معلومه مستقلهخوشم میاد لوس نیست

کمی درمورد کار بابام وکلا خانواده هم پرسیده...


هی باید ظاهرش خوب شه و سلامتیش بدست بیاد...شاید این قضیه تو پاییز عملی شه و بیان خونمون!

دهه سوم تیر

حجم و شدت دلتنگیم انقدر زیاد شده که یه حالی جدیدی رو دارم تجربه میکنم!حس دوس داشتنمم به طرز عجیبی  یه حالی شده که خیلی بیشتر از قبله...18 روزه هی عزیزم رو ندیدم !خب واقعیت رو بخام بگم هی  فوق العادس چون تمام اینروزای سخت باوجودیکه خودش مشککلات خاص خودش رو تو بیماریش داره سپری میکنه مرتبا منو ساپورت میکنه و تمام حواسش به این هست که شی خوشحال باشه و بخنده...دلتنگیش اذیتش نکنه و مرتبا بهم زنگ میزنه و برام نکات ایمنی و سلامتی و پزشکی میگه(که من عاشقشونم و هی تبدیل شده به مرد سلامت...دقیقا عین چیزی که میخاستم...به خودش و سلامتش کاملا اهمیت میده و نکته سنج شده)مرتبا تکرار میکنه اگه بریم خونمون این تصمیم رو بگیریم یا اگه رفتیم اون کار رو بکنیم و وقتی میبینم داره برای خونمون برنامه و لایف استایل تعریف میکنه خیلی خیلی خوشحالم...لایف استایل مورد علاقمه ایده های هی هی از مضرات گوشت میگه و بهم گفته اگه موافق باشم خونمون لایف استایلمون رو ببریم به سمت یه برنامه  سه چهارم گیاه خواری و یک چهارم پروتیین حیوانی...بریم دوچرخه سواری...یا باهم تصمیم گرفتیم تعطیلاتای کوتاهی که همه میرن سفر و جاده ها قفل میشه تو خونه واسه خوئمون حال کنیم یا بریم پیک نیک و یا سفری بریم که یه جای بکر و خلوته یا سفر خارجی رو تو اون تایم برنامه ریزی کنیممن خیلی خوشحالم که دوره رادیوتراپی هی رو به اتمامه و فقط 8 جلسه مونده...یعنی جدود سه هفته...هی میگفت بعد از این دوره دو هفته باید خونه استراحت کنه تا اثر رادیو از بدنش خارج بشه و بعد تصمیم داره یه کارای کوچیکی انجام بده و بعدشم بعد از مشورت با دوستش    واو    اون کاری که میخاست قبل عمل شروع کنه رو استارت بزنه ....بعد هم قراره بیاد خونه خانوم شی و خانوم شی رو از خانوادش خواستگاری کنه خب باید بگم عمل هی و دورانش هرچقدر سخت بود مزایای چشم گیری داشت که من اسمش رو میذارم مصلحت خداوند....
اینکه هی سلامت شده و به خودش اهمیت میده و نکته سنج شده....
اینکه حالا به زندگی هردومون به دید قشنگتری نگاه میکنیم و میدونیم زندگی فرصت باارزشیه
اینکه من با خانواده عزیز هی اشنا شدم و محبوب تک تک اعضای خانوادشم
اینکه هم من و هم هی ازمایش شدیم که تو سختی کنار هم میمونیم و برای هم از دل و جون عشق و وقت میذاریم
و خیلی چیزای دیگه...


این چن روز کلا خونه مامان بزرگمم و بعد از اداره میام اینجا...به خاطر به هم خوردن هورمونام به یه حالت کسلی بدنی و پرخوری شدیدی افتادم که!کلا که بهم خوردن هورمونا افسردم کرده انگاری!!!!و نمیدونم از کجا باید درستش کنم...باز باید ازمایش بدم و بعد یه سری قرص بخورم...هرچند که اینروزام دارم قرص میخورم